Parsitem

تاثیر محیط های یادگیری بر یادگیری دانش اموزان

نوشته شده به وسيله ایروانی دسته در اردوی جهادی, محيط هاي يادگيري, معماری در زمان فروردین ۱۹م, ۱۳۸۹ |  ۴ ديدگاه »

تمام شد ، سمیناری که این همه از آن میترسیدم و نگران بودم که موثر واقع نشود تمام شد . خودم بسیار راضی هستم و وقتی نامه های دیگر دوستان و مدیران را در این عرصه نیز دیدم بسیار خوشحال و خرسند شدم . موضوع سمینار که در دوازده جلسه و برای چیزی حدود ۴۴ مدیر ابتدایی و راهنمایی در شهرستان طبس اجرا شده بود به قرار زیر است :

تاثیر محیط های آموزشی (‌یادگیری ) بر روند یادگیری و روشهای تدریس معلمان 

 در جلسات اول شاید مقاومت بسیار بسیار بالا بود . اینکه ابدا تغییر نظام آموزشی و تغییر محیط های ان ها کاری غیر ممکن و یا شاید محال است . اما در جلسات بعدی رویه عوض شد و دوستان دانه دانه دغدغه هایشان را مطرح مکردند و بعد از ر جلسه ای سعی میکردم که از مدارس دو تا از مدیران بازدید داشته باشم . و برای خودم دیدن این مدارس خیلی خوب بود . همیشه فکر میکردم اگر ۲۰ یا ۲۵ مدرسه را از کل ایران بازدید نمایم ،‌میتوانم دید جامعی نسبت به مشکلات آن ها داشته باشم . اما بعد از این سفر به این نتجه رسیدم که هر شهری و حتی هر مدرسه نکته ا برای خودش دارد و شاید لحظه ای ، صحنه ای را من در یک مدرسه ببیم که شاید ماهها منتظر آن بودم و در مدرسه دیگری این اتفاق نیفتد . به هر حال موضوعات مورد بحث در این ۱۲ جلسه به شرح زیر بود  :

الف :  چرا کودکان مدرسه را دوست ندارند . در حالیکه یادگیری را دوست دارند ‌؟
ب : چرا معماری مدارس ما در تمام شهر ها به همدیگر شبیه است . و ما تفاوتی در نحوه اجرا و پلان نمی بینیم .
ج : مدل زنگ ها و سلولها ،‌ مدل رایج در تعلیم و تربیت در مدارس ما
د :‌تاریخ معماری مدارس ایران
ه :‌ اتاق درس ( کلاس )‌و نحوه شکل گیری آن در معماری مدارس ایران
و :‌ حجم ها و فرم های رایج در مدرسه
ز:‌ راهرو و مدرسه
ک  : مشکلات کودکان معلول در مدارس عادی و مشکلات طرح آموزش فراگیر در مدارس عادی
ل :‌ حیاط در مدرسه و انقطاع ارتباط فضای بسته با فضای باز
م : بچه ها در چه مکان هایی احساس راحتی میکنند ؟  بچه ها کجا ها مینشینند .
ن ‌:‌ انواع هوش ،‌تئوری هوشهای چندگانه هلن گاردنر ،‌
ح :‌ انواع روشهای تدریس و ارتباط آن با انواع هوش
ط :‌ارتباط انواع یادگیری با طراحی معماری مدارس
ی :‌ارتباط مدرسه با جامعه . ارتباط مستقیم والدین در مدرسه و تاثیر آن بر یادگیری و ایجاد امنیت در مدرسه

مایلم مطالب را مدون کنم تا بتوانم به نتایج قابل قبول تری برسم . البته سیمنار ایراداتی نیز داشت . فضای کلاس فضای خوبی برای برگزاری این نوع جلسات نبود و من بعد از اتمام جلسات به این نتیجه رسیدم که باید در جلسات اول بیشتر و بیشتر راجع به تاثیر معماری بر یادگیری صحبت کنم و بعد به مشکلات مدارس فعلی بپردازم .

اردو و مدارس شهر طبس

نوشته شده به وسيله ایروانی دسته در اردوی جهادی, محيط هاي يادگيري در زمان اسفند ۲۵م, ۱۳۸۸ |  ۴ ديدگاه »

به نام خدا فردا راهی شهر طبس هستم . برای اردو ،‌البته امسال کار معماری انجام نخواهم داد و سمینار هایی برای ارتباط معماری فضاهای آموزشی با تعلیم و تربیت و تاثیر آن بر روی یادگیری دانش اموزان داریم . این سمینار ها با همکاری آموزش و پرورش و سرپرستی بنده انجام خواهد شد . امید دارم مدیران و معلمان موفق در شهر طبس بتوانند کارگاههای آموزشی خوبی را برگذار کنند .

از بعد از عید نیز سعی میکنم آپدیت های بیشتری راجع به مدارس ایران ، مشکلات مدارس ایران ، مشکلات معماری مدارس ایران و غیره بنویسم . در اینجا نوشته ام که چرا کودکان ما روز های اخر هر سال را دوست دارند به مدرسه بروند . و ان ها از هر تعطیلاتی ولو یک ساعت نیز استقبال میکنند . یکی از دلایل اصلی ان دلایل معماری است و شرکت ندادن دانش اموز در فعالیت های مدرسه است . بخوانید


 با  آرزوی موفقیت برای سالهای بعدی .  سال بدی بود امسال . پر از حادثه . پر از اتفاق … نمیدانم چرا دوست ندارم بگویم عید مبارک !

خصوصی یا عمومی

نوشته شده به وسيله ایروانی دسته در اجتماعی در زمان اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸ |  ۳ ديدگاه »

استادی داشتیم ، هنوز هم داریم ، خدا حفظش کند به کشور های مختلف زیادی سفر کرده بود و هم زندگی کرده بود. به زبان های مختلف با لهجه های مختلف صحبت میکرد و خیلی خوب با دنیای خارج از ایران و با مردم آمریکایی و یا اروپایی آشنایی داشت .  در عین اینکه احترام خاصی برای انسان های خارجی قائل بود و از نظم ان ها پشتکار آن ها و دقت ان ها در کار ها برایمان تعریف میکرد اما همیشه به دانشجویان میگفت درست است که در ممکلت ما بسیار بسیار بی نظمی و بدی وجود دارد ، بسیار آشوب و آشفتگی وجود دارد اما سعی کنید این دردل ها را فقط با خودتان انجام دهید و با خارجی ها نکنید . چرا که آن ها مانند ما عمل نمیکنند . از ایشان پرسیدم که یعنی چه ؟‌ میگفتند :‌ آنها نیز همانند ما از دولت های خودشان ایراد میگیرند ،‌ ف ح ش میدهند به برخی از ارگان های خودشان ،‌اما تا یک آدم خارجی وارد جمعشان میشوند خیلی سریع حرفشان را عوض میکنند و از مملکت گل و بلبل خود میگویند . حتی اگر آن خارجی سالیان درازی باشد که در مملکت آن ها زندگی کند . مثلا یک مهاجر باشد و از نظر حقوق و مزایا مانند آن ها باشد . هر چه قدر از آن ها بپرسی که مشکل مملکت شما چیست ؟‌ میگویند :‌خوب اداره کردن یک کشوری مثل آمریکا سخت است و طبیعتا دولت مشکلات خاص خودش را دارد و چنین و چنان … بعد میگفت شما ایرانی ها تا میروید برای مصاحبه و یا هر چیز دیگر ،‌ (‌البته به غیر از افراد سیاسی )‌  از شما می پرسند چرا از کشور خود میروید ،‌ تمام آنچه که در دل دارید برای آن ها بازگو میکنید . چرا که خیال میکنید آنها دوستان واقعی شما هستند . میگفت :‌این کار را نکنید . شخصیت خود و کشورتان را “‌هر چه قدر هم بد است “‌از بین نبرید .
بند الف : آخر از همه نیز باید بگویم به لطف دوستان صفحه ای که دوست داشتم طراحی شد . و وبلاگ انگلیسی بنده نیز راه افتاد . البته در وبلاگ انگلیسی بیشتر قصد دارم از مدارس ایران و مشکلات دانش اموزان و محیط های یادگیری در ایران بنویسم . امید است که بوانم و خداوند مرا در این راه یاری نماید .

شایا و کمال

نوشته شده به وسيله ایروانی دسته در اجتماعی در زمان اسفند ۱۱م, ۱۳۸۸ |  ۴ ديدگاه »

در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود… او با گریه گفت: کمال در بچه من “شایا” کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند … پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنند

سپس داستان زیر را درباره شایا گفت: ” یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن…؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما ۶ امتیاز عقب هستیم و بازی در راند ۹ است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند ۹ بازی بدیم….

درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه…اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد…اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط ۲، بدو به خط ۲ !!! شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند.. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به ۳ !!! وقتی به ۳ رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه…! شایا به خط خانه دوید و همه ۱۸ بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه… پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت: اون ۱۸ پسر به کمال رسیدند… “

 این روتعمیم بدیم به خودمون و همه کسانی که باهاشون زندگی می کنیم

هیچ کدوم ما کامل نیستیم و جایی از وجودمون ناتوانی هایی داریم

اطرافیان ما هم همین طورند

پس بیایید با آرامش از ناتوانی های اطرافیانمون بگذریم و همدیگر رو به خاطر نقص هامون خرد نکنیم

بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم اطرافیانمون رو

این متن زیبا رو دوست خوبم دکتر ارجمند فرستاده بودند که بهترین کار را قرار دادنش در اینجا دونستم. امید که همه از اون لذت ببریم و درس بگیریم.

نسل سوخته

نوشته شده به وسيله ایروانی دسته در متفرقه در زمان اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ |  بدون ديدگاه »

یک پیاز متوسط بردار. زیر آب سرد پوستش را با چاقو بگیر. سر و تهش را بزن. از کابینت یک ظرف بیرون بیاور و بگذار روی میز وسط آشپزخانه. پشت میز بنشین رو به مهمان‌ها. نگاهشان کن و شروع کن به خورد کردن پیاز و اشک بریز. هیچ‌کس حواسش پرت تو نخواهد شد. هیچ‌کس سین‌جیمت نخواهد کرد. هیچ‌کس نصیحتت نخواهد کرد و مدام بهت نخواهد گفت آیا چیزی که برایش گریه می‌کنی ارزشش را دارد؟ جلو جمع گریه کردن را تجربه کن. بله پیاز ارزشش را دارد. فقط مواظب شانه‌هایت باش.

توهم زیادی !. مدرسه ایرانی ،‌معماری ایرانی

نوشته شده به وسيله ایروانی دسته در محيط هاي يادگيري در زمان اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ |  بدون ديدگاه »

توی همایش میگفت :‌ما این قدر تواناییم ،‌این قدر تیم قوی ای داریم . میخواهیم به دولت بگیم بودجه بیشتری به ما بدن و اجازه یک سری کار های بیشتری را به ما بده . میگفت که میتوانیم علاوه بر مدرسه ،‌ساختمان های فرهنگی ،‌ورزشی ، استادیوم ،‌ساختمان های درمانی ،‌ دانشگاهها ،‌فرهنگسراها ،‌ درمانگاهها را بسازیم . آخه اینا همش در شاخه ساختمان های آموزشی هستند !!!!‌مسئولین سازمان نوسازی مدارس اینا رو میگفتند .توی چشام اشک جمع شده بود .
 این ها هنوز” کیلویی “ فکر میکنند .
حتی اجازه فکر کردن و خط کشیدن و نوشتن و انتقاد کردن را هم به ما نمیدن .
دلم میخواست و میخواد از پشت بزنم به شونه هاش … برگرده … بهش بگم : ‌تو خوبی ؟؟!!‌

می نویسم

نوشته شده به وسيله ایروانی دسته در شخصی در زمان اسفند ۱م, ۱۳۸۸ |  ۱ ديدگاه »

You see things; and you say, “Why?”
But I dream things that never were; and I say, “Why not?”
George Bernard Shaw
1921


در این روز گار پر از فیلتر و دستگاههای خفه کن و دهن بند … به نظر فقط باید نوشت. باید نوشت . تنها ابزاری که باقی مانده همان خواندن ، فهمیدن ، و درک کردن و بسیار نوشتن است .

اگر بگذارند …

دروغ

نوشته شده به وسيله ایروانی دسته در اعتقادی در زمان بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ |  ۴ ديدگاه »

این قاطع حبائل الکذب و الافتراء؟ 
کجاست قطع کننده رشته های دروغ و افتراء
دعای ندبه
 

چرا فیلتر !‌

نوشته شده به وسيله ایروانی دسته در متفرقه در زمان بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸ |  ۱۴ ديدگاه »

مثلا داریم کار فرهنگی میکنیم .به ما نیز بگویید تا ما نیز یاد بگیریم !!! اعدام کردن نوعی کار فرهنگی است ؟؟ وقتی میخواهی به کسی بگویی که نرو راهپیمایی باید اعدام کنی؟ همین کار های فرهنگی تان این روند ۳۰ ساله باعث شد که ما این همه از خودمان ،‌از خودتان ،‌از نسل جوان ،‌از فرهنگتان ،‌از همه چیز تان فاصله بگیرید و بعد بگویید “‌ ما کار فرهنگی میکنیم “‌ .خدایا سوگند به اشک مادرانی که این روز ها به خاطر اعمال شما ،‌به خاطر از دست فرزندانشان چه آهی که نمیکشند … خدایا به مادران داغدیده این روزها صبر بده … صبر جمیل .

جدای همه این  موارد، دو روزی میشود که صفحه “‌ترجمه کن “‌گوگل را نیز فیلتر کردند . اولش که دیدم  خندیدم . بعدش سکوت … بعد عصبانیت . واقعا صفحه “ترجمه کن” گوگل این همه شما را زجر میداد  ؟‌ من همیشه با این صفحه بیشتر کار های تحقیقاتی ام را راجع مسایل و اموزش و پرورش و معماری مدرسه به سرعت انجام میدادم .  خیلی صفحه خوبی بود . خیلی سریع صفحاتم را تحلیل میکرذم و مطلب مورد نظر را پیدا میکردم .  خیلی خوب بود … اما الان نیست . با فیلتر شکن هم که میری این قدر سرعتش پایینه که صفحه دیگه بالا نمیاد .
واقعا چرا صفحه “‌
translate“‌ گوگل را فیلتر کردید ؟‌که مثلا چند نفر خبر های انگلیسی و دیگر زبان های روز دنیا را به فارسی ترجمه نکنند ؟‌ حتی اگر ذره  ای تحلیل میداشتید و به متون فارسی ترجمه شده گوگل دقت میکردید آن ها را پر از غلط میدید و تنها کسانی می توانستند از آن استفاده کنند که انگلیسی را به خوبی بدانند و بتوانند جملات فارسی را درست کنار هم بچینند. چرا واقعا چرا فیلتر کردید ؟‌ چرا برای بقای خودتان دست به هر کاری میزنید و خیال میکنید که کار فرهنگی می کنید ؟‌ مگر صفحه ترجمه گوگل سیاسی بود ؟‌ یا س ک س ی ؟‌ … خسته شدم از کار های عجیب و غریب شما که این همه عجولانه و سرخود عمل میکنید با اینکه نمی دانید چه ضربه هایی بر بدنه اعتماد این ملت نسبت به خودتان وارد میکنید ؟ هر چند که اعتقاد دارم دیگر فضایی بین ما و شما باقی نمانده است .

فرصت هایی که می روند …

نوشته شده به وسيله ایروانی دسته در اجتماعی در زمان بهمن ۳م, ۱۳۸۸ |  ۶ ديدگاه »

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود..
As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies.
باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه کتاب این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید…
She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace.
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading.
کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..
When she took out the first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:
“What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring!”
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روی خودش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم
For each cookie she took, the man took one too.
This was infuriating her but she didn’t want to cause a scene.
هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .
دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه
When only one cookie remained, she thought: “ah… What this abusive man do now?”
Then, the man, taking the last cookie, divided it into half, giving her one half.
وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد..
Ah! That was too much!
She was much too angry now!
In a huff, she took her book, her things and stormed to the boarding place.
اه ..این دیگه خیلی رو میخواد…خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.
در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما
When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened!
وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>
She felt so ashamed!! She realized that she was wrong…
She had forgotten that her cookies were kept in her purse
فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.
The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter.
اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود
…while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him.
And now there was no chance to explain herself…nor to apologize.”
در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو میخوره
و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره
There are 4 things that you cannot recover
چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
The stone… …after the throw!
سنگ بعد از این که پرتاب شد
The word… palavra… …after it’s said!
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
The occasion…. after the loss!
موقعیت …. بعد از این که از دست رفت
and…The time…..after it’s gone!
و زمان… بعد از این که گذشت و سپری شد

روزی که امیرکبیر گریست

نوشته شده به وسيله ایروانی دسته در اجتماعی در زمان دی ۲۱م, ۱۳۸۸ |  ۶ ديدگاه »

سال ۱۲۶۴ قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان مى‌شود هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ى شهرتهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی.. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زارشروع به گریستن کرد…در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حالگریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت:دعجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند روحش شاد یادش گرامی                        

میراث فرهنگی و معماری

نوشته شده به وسيله ایروانی دسته در اجتماعی, محيط هاي يادگيري, معماری در زمان آذر ۲۵م, ۱۳۸۸ |  ۴ ديدگاه »

مانده ام مسئولینی که این همه سنگ یک موضوع (‌عکس امام ) ‌را به سینه میزنند چرا به رفع مشکلات واقعی مردم نمی پردازند ؟‌ مشکلاتی که بعد ها می فهمیم که چقدر ضرر ها کرده ایم . چند روز پیش در خبری خواندم مدرسه خان شیراز نیز ترک های عمیقی در سطح دیوار هایش دیده میشود ، آن هم به دلیل نصب عکس شخصیت های تراز اول کشور در مقیاس بزرگ . من مانده ام این ها چه میکنند . این روز ها مدام شعر  ای ایران، ای وطن را گوش میدم و نمیدانم چرا مانند کسی که بچه اش را از دست داده است بلند بلند میگریم و میگویم چرا با میراث معماری این کشور این همه وحشیانه برخورد میکنید . تنها کاری که از دستم بر میآید اینست که زودتر سفری به نقاطی که مدنظر دارم رفته و از ۱۰ -۱۵ مدرسه ای که در شهر های اصفهان و شیراز و یزد به عنوان شاهکار های معماری مدارس ایران باقی مانده است عکس و فیلم تهیه کنم .

این همه نامه ای که “‌امام “‌این همه تایید کرده بود که “‌هیجانی “‌نشویم و کمی ” معقولانه “‌زندگی کنیم .
بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم 
پیرو اطلاعیه‏هاى متعددى که از سوى حضرات آقایان آیات عظام و حجج اسلام و علماى اعلام شهرستانها ـ دامت برکاتهم ـ و نمایندگان محترم مجلس شوراى اسلامى، انجمنها و گروهها و احزاب و دستجات و سازمانها و اصناف و شخصیتهاى محترم دیگرى که در مورد تعطیل و راهپیمایى سراسرى روز پنجشنبه دهم ماه صفر برابر با ۲۷ آذر ماه ۵۹ اعلام شده بود، حضرت امام خمینى رهبر انقلاب اسلامى ضمن تشکر و تقدیر و سپاسگزارى صمیمانه از احساسات و عواطف همگى آنان فرمودند: «با توجه به حساسیت زمان در مقطع فعلى که ما گرفتار جنگ با دشمنان اسلام هستیم، و با توجه به اینکه بارها اعلام کرده‏ایم به خاطر حفظ وحدت، اگر به من و یا به عکس من اهانتى شد مردم عکس‏العملى نشان ندهند. بدین وسیله از عموم آنان تقاضا مى‏شود از تعطیل و یا راهپیماییهایى که قرار است به این عنوان انجام شود صرف نظر نمایند و به رفع مشکلات و کارهاى دیگرى که دارند بپردازند، و حتى‏الامکان مردم را به آرامش و نظم دعوت کنند». و ضمناً فرمودند: «از جناب آقاى حاج سید جلال‏الدین طاهرى ـ دامت افاضاته ـ تقاضا مى‏کنم بنا به درخواست اهالى محترم اصفهان به این شهر باز گشته و کماکان به اقامۀ نماز جمعه و ارشاد مردم ادامه دهند. و ارگانهاى انقلابى هم که اعلام دو روز تعطیل نموده‏اند به کارهاى عادى خود مشغول گردند. از خداى تعالى توفیق همگان و پیروزى کامل مسلمانان را بر دشمنان اسلام مسئلت مى‏نماید». نهم صفر المظفر ۱۴۰۱ / ۲۶ آذر ۱۳۵۹ دفتر امام خمینى

ایران کشور عجیبیه.می پرسید چرا؟

نوشته شده به وسيله ایروانی دسته در اجتماعی در زمان آذر ۱۶م, ۱۳۸۸ |  ۴ ديدگاه »

 به این دلیل که:ایران تنها کشوری است که در دانشگاه آن نماز می خوانند و در مصلی آن کتاب می فروشند -
 
ایران تنها کشوری است که در آن سیاستمداران کار اقتصادی می کنند، شرکتهای اقتصادی کار سیاسی می کنند و نیروهای نظامی کار تولیدی می کنند

یکی از بزرگترین صادرکنندگان نفت و یکی از بزرگترین واردکنندگان بنزین هستیم.
 

با اسرائیل دشمن هستیم ، اما نزدیکترین دوستمان، رئیس جمهور ونزوئلا با چند میلیارد دلار قرار داد نظامی ، یکی از نزدیکترین دوستان اسرائیل به شمار می آید!؟ 

برای مسلمانان لبنان خودمان را هلاک می کنیم ، پول می فرستیم و دعا می کنیم . اما هیچ خبری از مسلمانان چچن نمی گیریم.

از هر ۱۰۰۰ مفسد اقتصادی یکی و از هر ۱۰۰۰ فعال سیاسی ۹۹۹ نفر در زندان داریم

در همه جای دنیا آثار باستانی را از زیر آب در میاورند، در ایران می برند زیر آب !؟

در مملکتی زندگی میکنیم که از دوری دیگران لذت میبرند !‌

نوشته شده به وسيله ایروانی دسته در اجتماعی در زمان آذر ۱۵م, ۱۳۸۸ |  ۱ ديدگاه »

این ها نامه های عاشقانه دو زوج جوان پس از ۶ سال ازدواج  است که ه برکت این اتفاقات اخیر ۶ ماهی است که یکدیگر را ندیده اند . فاطمه شمس عزیز … وقتی خواندم گریستم و گریستم و گریستم .

چند دقیقه‌ایست که غدیر تحویل شده است و ششمین سال با هم بودن ما نیز. پیش از این نوشته بودم از حکایت قربان و غدیرها و حیرانی‌ها و هجرانی‌ها. امشب داشتم دم گوشِ تنهایی، آهسته نجوا می‌کردم و از غدیر شش سال پیش می‌نوشتم که نامه‌ محمدرضا را حضرت «فیس‌بوک» به دستم رساند. اولین نوشته‌ او پس از آزادی و  به مناسبت سالگرد ازدواجمان است و چون وبلاگی ندارد از من خواست که اینجا هم منتشرش کنم. اول نامه محمدرضا را می‌گذارم و بعد هم نامه خودم را به او که برای تحویل ششمین سال زندگی‌مان نوشته‌ام. ما را بگو که داشتیم همزمان با هم به هم نامه می‌نوشتیم از دلبستگی‌هایی مشترک و نمی‌دانستیم چقدر دستچینمان از خاطره‌ها شبیه همند. دلمان به همین خاطرات و به همین قدر اندک از آزادی خوش است و به شکرانه‌اش مستانه یا علی می‌گوییم. عید شما هم مبارک.***از: اوبه: منفاطمه‌ام!
غدیر را دوست داشتم. بسیار. بیشتر از هر روز و عید دیگری. از کودکی. نمی‌دانم چرا این قدر زیاد. شاید به خاطر عیدی‌های مادربزرگم یا خاطرات شیرین جشن‌های پرنشاط و خاطره‌ساز غدیر در مدرسه‌مان (نیکان) یا عقدهای برادری که در این روز با عزیزترین دوستانم و شماری از بهترین مردانی که می‌شناختم بسته‌ام. شاید هم چون از سال‌های نوجوانی، امیرالمومنین را بیش از هر مردی دوست داشته‌ام و همیشه شرمنده بودم از حضرت رسول که چرا محبتم به علی بیش از او بوده. قربان و فطر و مبعث هم همیشه دوست داشتنی بودند و مجالی بی‌بدیل برای نو کردن ایمان و توبه و محاسبه و مشارطه و فکر و ذکر و شادی باطنی و ظاهری اما برای من نه به اندازه غدیر و باز همیشه شرمنده بودم از اینکه این اعیاد دینی را به اندازه غدیر دوست نداشتم.
از ۶ سال پیش اما غدیر را حتی بیشتر دوست دارم. خیلی بیشتر. در تقویم ذهنی و قلبی ام این روز گویی بیشتر درخشید و شیرینی، شادی، لطافت، سبکی، بهجت، اهمیت و خاطره‌انگیزی‌اش برایم دوچندان شد. دست آخر هم همین عید میعادگاه ما بود. روزی که به اسم هم شدیم. از آن روز نامت بر شناسنامه و صفحه دلم نقش بست. از همان روز بود که بی وقفه و یک نفس عاشقی کرده‌ام.انفرادی طولانی مدت و به قول حجاریان «تأملات تنهایی زندان» فرصت بی‌نظیری برای مرور و محاسبه و ژرف‌اندیشی در «خود» و گذشته و آینده زندگی ظاهری و حیات باطنی‌ام بود. حالم بسی خوب شد. در تمام آن روزها که سهم من از دیوارهای انفرادی حک کردن نام تو بر آنها شده بود و تصویرت که مدام در نظرم سبز می‌شد و به دقایقم رنگ می‌بخشید هر چه فکر می‌کردم لطیف تر و به یاد ماندنی‌تر در روزهای زندگی ۲۷ ساله‌ام از ۹ صبح غدیر ۶ سال پیش نیافتم. همان روزی که در حرم حضرت رضا عقد همسری بستیم، در همان هیئت معصوم و زیبایت. همان روزهای انفرادی هر وقت مجالی دست می‌داد و بیشتر در تقویم می‌گشتم باز هم به همین نقطه می‌رسیدم که مهم‌ترین اتفاق زندگی‌ام لحظه جاری شدن عقد مهرم با تو بود.تویی که با خودت شور، مهر، آرامش، لذت، برکت، امید، شادی، نور و فرهیختگی را به زندگی‌ام آوردی، بی‌آنکه قید و محدودیتی بر زندگی مادی و معنوی‌ام بزنی و آزادی و نعمتی را بگیری. ناخواسته پاره‌ای از زشتی‌هایم را شستی و نسبت به پاره ای دیگر آگاهم کردی. دقیق شدم. هیچ کس را به اندازه «تو» دوست نداشتم. از این همه عشق و از عمق این مهر در دلم به شگفت می‌آمدم. با اینکه در سفرهای ذهنی‌ام در بیداری و خواب روزهای انفرادی هر روز بارها می‌دیدمت، بسیار بیش از همه دلتنگ «تو» بودم. مهم‌ترین نگرانی‌ام باز «تو» بودی. در همان مجال بزرگ‌ترین نعمت‌های این جهانی‌ام را مرور می‌کردم که بیشتر شکرشان را کنم. باز هم پاسخ «تو» بودی اما از شکرش عاجز بودم. تعلقات مادی‌ام را می‌شمردم. مهم‌ترینش «دفتر قرمز» «تو» بود. زیباترین لحظات عمرم را مرور کردم. بعد از آن شب شگفت انگیز در غار حرا، به ساعت هایی رسیدم که در واگن رستوران قطارهای تهران-مشهد «دفتر قرمزت» را با آن لحن دلنشین و صدای زیبایت برایم می خواندی. بعد به ساعاتی رسیدم که سر بر پایت لب ساحل خزر دراز می‌کشیدم و برایم آینه در آینه سایه را می‌خواندی. چنان خوب بودی و آنقدر همسر و همراه و مهربان که هر چه در خود کاویدم دیدم بعد از ۶ سال هنوز طراوت و تازگی احساسم به تو مثل روز اول است و هر چه از عمر عشق‌مان گذشته بر نشاط و عمق و تازگی‌اش افزوده شده.با یاد خدا و تو روزها و دقایق سلول انفرادی زیبا و خواستنی می شد. یاد خوبی‌ها، عواطف ناب، شاعرانگی‌هات و چهره‌ات هر لحظه تلخی را شیرین می کرد. تأثیر دعاهایت ملموس بود و اگر مهر تو نبود، زندان تحملش آسان نبود و دیگر نامی برای حک کردن بر پوست‌های پرتقال نداشتم. خدا می داند که لیاقت توصیفاتت در هیچ یک از نوشته‌های عمومی و خصوصی که این مدت نوشتی را نداشته‌ام اما وقتی بیرون آمدم این را هم فهمیدم که اگر نبود شجاعت و جسارت تو و نوشته‌های مؤثر و نامه‌های بی‌پاسخ و پایمردی‌ها و دلیری‌های بی‌مانندت، بسیار دیرتر آزاد می‌شدم.گفته بودند چند روزه پاسپورتم را می‌دهند تا این دوری تمام شود و درس آغاز. هنوز منتظرم. شرمنده بودم و هستم از این مهر بی دریغ و دلیری‌هایت در طول دوران زندان. در این سه ماهی که به جای سلول انفرادی در کشورم حبس شده‌ام و از دیدن تو محرومم هم باز برای «صبر»ت شرمنده‌ام. شرمنده‌ام که همسر چون «تو»یی من‌ام و بیش از آن مفتخر که همسر چون منی «تویی». اما باز خوشحالم و شاکر که روزهای انفرادی و آزادی دور از تو بر ژرفا و وسعت «عشق»ام به «تو» افزود. عیدی هم «عشق» بیش از این را در کنارت می‌خواهم.«غدیر» را دوست دارم و بیش از آن «تو» را. سالگرد ازدواج‌مان بر من تبریک و بر تو تسلیت! عیدت مبارک عزیزترینم!محمدرضا- عید غدیر ۸۸- تهران***         

  از: من به: اومحمدرضا!امروز می‌شود شش سال. شش سال از آغاز «ما» گذشت، از همان روزی که در صحن آزادی حرم حضرت رضا شانه به شانه هم نشستیم و چشم دوختیم به ضریح و خطبه با هم بودن ما جاری شد. بعد از اتمام خطبه دست دادیم و گفتی: «تسلیت می‌گویم! رسما بدبخت شدید!» و بی‌پروا خنده سر دادیم. بی‌خیال جمع رفتیم زیارت دو نفره و من برای اولین بار به تو اقتدا کردم. زیر سقف مسجد گوهرشاد با آن مستی سکرآور بادهای گاه و بی‌گاه  که از سمت رواق‌ها می‌وزید.
خوب می‌دانی که حکایت این عشق را همان سال‌ها در دفتری که جلد قرمز داشت برایت نوشته بودم و دوره کردنش در قطار تهران- مشهد تا سال‌ها بعد از ازدواج عادتمان بود. تو اصرار داشتی آن نامه‌ها را با صدای خودم بلند برایت بخوانم،  سر روی میز می‌گذاشتی و گوش می‌دادی و هر دو پل می‌زدیم به روزهای دانشگاه.
همه چیز را نوشته بودم برایت. از اولین  دل دل کردن‌ها  تا ترس و لرزهایی که بر سر این عشق داشتیم. همیشه قبل از هر سفر تاکید می‌کردی آن دفتر را فراموش نکنم و نمی‌کردم، حتی اگر نمی‌گفتی. آن دفتر سکانس‌هایی از زندگی بود که نمی‌خواستم هیچ‌وقت فراموش شوند و برای همین هم گاه و بیگاه ثبتشان کرده بودم تا اگر به هر دلیلی ازدواج نکردیم آن را به خودت بدهم. برای نوشتن آن نامه‌ها، ساعت‌ها زیر نور چراغ کوچک تختم در کوی دانشگاه بیدار نشسته بودم تا خود صبح. آن نامه‌ها واقعی‌ترین صحنه‌ها از زندگی آن روزهای من بود. صحنه‌هایی که تصویر تو بعد از مدتی جزئی از آن شد و بعد از آن بود که به فکر ثبتش افتادم.آن شب فراموش‌نشدنی هم در بوستان گفتگو آورده بودم آن دفتر را  که برای همیشه به صاحبش، که تو بودی، بسپارمش و همه چیز برای همیشه فراموشمان شود. اما نشد و خواستی دفتر پیش من بماند و ماند و من باز نوشتم. از دلهره‌های شیرین، از خنده‌ها و گریه‌ها، از دیدن‌ها و ندیدن‌ها و دلتنگی‌ها تا حکایت همان روز که بوی تک‌شاخه گل مریم- همیشه گل را به تک شاخه هدیه دادنش دوست داشتی-  در همان دفتر انجمن اسلامی دانشکده منتشر شد. همان روزی که کارت کوچکی را نشانم دادی که روی آن نوشته بود «به علی و فاطمه سپردم و فاطمه نصیبم شد» و من چقدر عاشق انحنای خطوطی بودم که به دستان تو بر در و دیوار دانشکده و تابلوی انجمن به مناسبت‌های مختلف نوشته می‌شد.شش سال از آن روزها گذشته است. اما این یک سالی که بر ما گذشت به اندازه همه  این شش سالی که با تو بودم از تو آموختم. از ایستادگی‌ات بر سر یک آرمان و به جان خریدن سخت‌ترین‌ روزها در انفرادی و چه باک اگر این شش ماه را به غیرانسانی ترین وجه ممکن طولانی ترش کنند وقتی که من و تو با چنان شرایطی کنار آمدیم؟ از تو این مدت آموخته‌ام چگونه صبور و مقاوم باشم. از تویی که ۸۸ روز که سهل بود، برای ۸۸ ماه انفرادی هم برنامه داشتی که افسرده و دلمرده نشوی. از تو درس‌ها آموختم و برایش باید داستان‌ها بنویسم و شعرها بگویم. نمی‌گویم ندیدنت سخت نیست. انکار نمی‌کنم که تنها بودن در چنین شبی آن هم وقتی رنگ پریده چشم‌هایت در فرودگاه در آن لحظه‌ای که می‌رفتی و دلت نگران من بود، آخرین تصویریست که در این شش ماه هر روز و شب مدام با من بوده‌ است تلخ و سخت نیست. چرا هست. اما سرخوشم به این آزادی. سرخوشم به اینکه اگرچه با هزار وعده و فریب رنگارنگ تو را از من دور نگه داشته‌اند، به واسطه هر روزی که گذشته است، امید و انگیزه‌ام برای قربانی کردن هر آنچه دارم به پای این مهر بیشتر شده است.  هفت روز دیگر می‌شود درست شش ماه که من دست‌هایت را لمس نکرده‌ام. شش ماه که نتوانسته‌ام تغییر رنگ چشم‌هایت را وقتی که می‌خندی، وقتی که نگاهت می‌درخشد، رو در رو و بی فاصله ببینم. دلم می‌خواهد بدانم سنگینی بار این شش ماه بدون تو، تنها ماندن و دور افتادن از وطن، از دوستان و آشنایان، شش ماه که چون تو بیش از سه ماهش برای من هم در  یک انفرادی خودساخته گذشت را کدام‌یک از بازجویان و کارشناسان(!) پرونده‌ات می‌توانند درک کنند وقتی حتی یک روز از رابطه زلال و بی‌مثال ما را تجربه نکردند؟ آیا وقتی کنار همسرانشان سفره سور برای عید می‌گسترند، حتی برای یک لحظه می‌توانند تنها گوشه‌ای از این تنهایی و دلتنگی را درک که هیچ، فقط برای یک لحظه تصور کنند؟ چطور می‌شود کسی اسم انسان بر خودش بگذارد و از پیش پا افتاده‌ترین مشخصه‌های یک «آدم» بی‌بهره باشد؟  ازخودم می‌پرسم یک انسان که بنا به حکم زندگی در اجتماعی شغلی را برگزیده و از قضا آن شعل ارتباطی با آزادی و اسارت دل و روح آدم‌ها دارد تا چه حد می‌تواند در خشونت خفته در آن شغل مسخ شود که به این روز بیفتد و از دل‌مویه‌ها و دلتنگی‌های زنانی که پاره‌های تنشان یا کشته شده‌اند، یا دربندند و یا ممنوع‌الخروج نه تنها ناراحت نشوند که احساس لذت کنند؟ باید ترسید از جامعه‌ای که صاحبان قدرت در آن به درجه‌ای رسیده باشند که از درد کشیدن آدم‌ها لذت ببرند.باز هم غمی نیست. بگذار از رنج آدم‌ها لذت ببرند. این شیوه هیچ وقت راه به جایی نبرده است. مهم عشقیست که بی ملاحظه این روزهای دوری همچنان در رگ‌های ما می‌دود. سال ششم با هم بودن ما چند دقیقه‌ایست تحویل شده. «حول حالنا» می‌خوانم و از همین راه دور صورت ماهت را می‌بوسم. عیدت مبارک همسفر!فاطمه، غدیر۸۸- آکسفورد 

ننه گل محمد …

نوشته شده به وسيله ایروانی دسته در اجتماعی در زمان آذر ۹م, ۱۳۸۸ |  ۱۹ ديدگاه »



تکرار اشتباهات دولت های قبل و قبل تر ایران را همیشه  ضعیف و ضعیف تر کرده است . یاد خاطره ای افتادم که فکر میکنم برای شما نیز شنیدنی باشد :‌ در فاصله ۵۴ کیلومتری کنار جاده سبزوار-نیشابور تابلوی روستایی جلب توجه می کند که روی آن “سنگ کلیدر” نوشته شده است. نام این روستا تداعی کننده نام رمان معروفی است نوشته نویسنده خوش ذوق و توانا و سرشناس محمود دولت آبادی. از این نویسنده تالیفات زیادی به یادگار مانده است که در کلیدر با قدرت و مهارت و تحقیقات بسیار شرح حال روزگار گل محمد را پرورانده است.  در زمان رضا خان مردی بود که مخالف رژیم آن  زمان بود و به قول خودمان ” اغتشاشگر !‌‌ نامش گل محمد ،‌شهربانو گوچاهی پیرزن ۸۵ ساله در مورد گل محمد می گوید: گل محمد یاغی بود که که از اربابها به زور می گرفت و به مردم فقیر و بی بضاعت کمک می کرد.او را در مجلس شامی میکشند و جنازه اش را بر روی الاغی میگذارند و روانه  روستایش میکنند . نامش محمد و به مادرش نیز “‌گل محمد “‌میگفتند . این مادر که طبع شاعری روستایی نیز داشت تا جنازه پسرش که تازه نامزد کرده بود اشعاری را زمزمه میکند .مادر بزرگ بنده (‌فخر التاج محروقی ) آن زمان هشت ساله بود و خود شاهد سرایندگی مادر “‌گل محمد “‌بوده است او با صدای قشنگش اینگونه میخواند چهاربیتی هایی را که مربوط می شد به بعد از کشته شدن گل محمد و من غرق و مبهوت این چهاربیتی ها که از زبان مادرگل محمد گفته می شد بودم. چه روزها و شبها که در عروسی ها و در محافل شبانه یا در موقع درو گندم یا هنگامی که زنها پنبه می رشتند این چهاربیتی ها را می خوانده اند و از همان زمان کودکی با این چهار بیتی ها خو گرفته بودم و زیر لب گاهی وقتها در تنهایی زمزمه می کردم و آنچه از آنها هنوز یادم می آید این چنین بود.  

صد بار گفتم همچی مکن ننه گل محمد /
زلفای سیاه قیچی مکو ننه گل محمد /
صد بار گفتم پلاومخار ننه گل محمد /
 وردور کوها تاو مخور (تاب مخور) ننه گل محمد /
صد بار گفتم یاغی مرو ننه گل محمد  /
رفیق الدغی مرو ننه گل محمد /
 الدغی بیبفای (بیوفاست) ننه گل محمد  /
تا آخر دنیا با تو نیای (نمی آید ) ننه گل محمد  /
ایمروز که دور دورنس (تست) ننه گل محمد  /
اسب سیات دجو لونس ننه گل محمد /
ای جاولونا همیشه نیس ننه گل محمد  /
اسب سیات دبیشه نیس ننه گل محمد  /
وصف شما د ایرونس ننه گل محمد  /
عکس شما تهرونس ننه گل محمد  /
کو جرق و جرق شمشیرت ننه گل محمد  /
کو درق و درق هفت تیرت ننه گل محمد  /
کو اجاقت کو اتاقت ننه گل محمد /
کو برارای قولچماقت ننه گل محمد  /
گل محمد ددخاوبی ی ننه گل محمد  /
تفنگشم برناو بی ی ننه گل محمد /
او تخم مرغای لای نونت ننه گل محمد  /
آخر نرف نیش جونت ننه گل محمد  /
قت بلندت شوه رف (آویزان شد ) ننه گل محمد /
 نیمزی قشنگت بیوه رفت ننه گل محمد  /
فشنگ د بند قطار قطار ننه گل محمد /
 وخ بار به جنگ سبزوار ننه گل محمد  /
الای بمیر قاتلت ننه گل محمد  /
خنک رو و دل مارت ننه گل محمد/
 

عکس و تایپ شعر را ماهی سیاه کوچولو در وبلاگ خود زحمت آن را کشیده اند .
اینروز ها مانده ام مادر سهراب چه میکشد . چشمهایش ،‌دستانش ،‌چهره اش را همه را  در این مصاحبه به دقت نگاه کنید . کاش میشد این شعر را برایش به لهجه غلیظ نیشابوری بخوانم و برایش بگریم.  او هم “‌مادر ” این زمان است . مادر یکی از همان گل محمد ها …
مصاحبه ویدئویی با پروین فهیمی
 

نکته :‌ دوستان زیادی ایمیل میزنند که بنده ، این خانم را (‌ننه گل محمد )‌ نیشابوری خطاب کرده ام . درحالیکه او سبزواری است . بنده این کار را نکرده ام . بلکه میگویم این شعر در نیشابور نیز جایگاه بسیار محبوبی دارد . آن هم به دلیل نزدیکی کلیدر به نیشابور … در هر حال به دلیل شبیه بودن لهجه نیشابوری و سبزواری … این شعر را نیز بسیاری از نیشابوریان نیز میخوانند . با تشکر .  ایروانی