<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دست نوشته هاي من ...</title>
	<atom:link href="http://irvani.com/weblog/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://irvani.com/weblog</link>
	<description>وبگاه ثمانه ايرواني</description>
	<lastBuildDate>Fri, 27 Jan 2012 07:17:49 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>نجس</title>
		<link>http://irvani.com/weblog/archives/573</link>
		<comments>http://irvani.com/weblog/archives/573#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 07:17:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایروانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اعتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[مذهبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://irvani.com/weblog/archives/573</guid>
		<description><![CDATA[ارامنه حمریان دبیرستان تعطیل شده بود، سال دوم دبیرستان بودم، با شتاب به مدرسه ی طلبگی ( مسجد حاج مد ابراهیم) می رفتم. توی ذهنم درس منطق را مرور می کردم. کتاب الکبری فی المنطق که البته کتاب کوچکی بود اما پر بار و پر نکته. درست سر پیچ کوچه مدرسه- توی خیابان عباس آباد، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ارامنه حمریان<br />
دبیرستان تعطیل شده بود، سال دوم دبیرستان بودم، با شتاب به مدرسه ی طلبگی ( مسجد حاج مد ابراهیم) می رفتم. توی ذهنم درس منطق را مرور می کردم. کتاب الکبری فی المنطق که البته کتاب کوچکی بود اما پر بار و پر نکته. درست سر پیچ کوچه مدرسه- توی خیابان عباس آباد، میان باغ ملی و سه راه ارامنه- دیدم زن خاچیک با دخترش سونیا دارند از روبرویم می آیند. شش سال می شد که آن ها را ندیده بودم. سونیا دو سال از من بزرگتر بود. مادرش مثل بیشتر زن های ارمنی روسری اش را پشت گردن و زیر بافه ی موهاش گره زده بود. گوش هاش هم با گوشواره های فیروزه ای بیرون روسری سفیدش مانده بود. سونیا روسری نداشت. سلام کردم. زن خاچیک پیشانی ام را بوسید! درست مثل همان سال های کودکی که به خانه شان می رفتیم. گفتند خانه اشان را آورده اند اراک؛ سه راه ارامنه زندگی می کنند. گرم گفتگو بودیم که ناگاه تیزی نگاهی دلم را لرزاند! آقای عامری معلم منطق لحظه ای ایستاد و از پشت شیشه عینک ذره بینی اش نگاهمان کرد و رفت. به مدرسه می رفت. با خودم گفتم یعنی دید که زن خاچیک پیشانی ام را بوسید؟ او که از مادرم بزرگترست! از سوی دیگر با خودم می گفتم هر چه باشد او ارمنی ست و آقای عامری که نمی داند ما با هم آشنا هستیم. وقتی به حجره اقای عامری رسیدم؛ بلا فاصله پرسید آن ها کی بودند؟ گفتم اهل حمریان بودند، از کودکی با خانواده شان آشنا بودم و با دختر و پسرشان هم مدرسه ای. ارمنی هستند دیگه؟ &#8211; بله پیدا بود که ارمنی هستند! &#8211; پس نجسند. در کلامش آن چنان قهر و اخم موج می زد، که دهانم تلخ شد و رعشه ای از درد توی پیشانی ام پیچید. گفتم. پاکند مثل دسته گل! &#8211; نجسند! &#8211; پاکند! &#8211; تو از کجا می گویی پاکند؟ &#8211; شما از کجا می فرمایید نجسند؟ &#8211; تو باید بگویی چرا پاکند. &#8211; شما بفرمایید چرا پاک نیستند! اصل بر پاکی ست. مگر شما نخوانده اید &#8221; کل شیی طاهر حتی تعلم انه قذر!&#8221; – همه چیز پاک است مگر این که به آلودگی آن علم پیدا کنید .- تو این را از کی یاد گرفتی؟ &#8211; از حاج آخوند. &#8211; یعنی آخوند ده تان ارامنه را پاک می داند؟ &#8211; بله، من دیدم به خانه ی آن ها می رود سر سفره شان می نشیند. از همان بادیه ای که آن ها آب می خورند آب می خورد. با همان حوله آن ها دست و صورتش را خشک می کند، در خانه آن ها نماز می خواند. وقت نمازش هم زن و مرد ارمنی دستشان را روی قلبشان می گذارند و چشمانشان پر از اشک می شود. باغ انگور حاج آخوند دست همین خاچیک بود، او باغ را هرس می کرد، آبیاری می کرد و می گفت این کار برکت زندگی اوست. &#8211; حاج آخوند درس هم خوانده؟ &#8211; بله. &#8211; کجا؟ &#8211; پنج سال حوزه اقا ضیاء الدین اراک، ده سال اصفهان، ده سال نجف،پنج سال هم قم. &#8211; سی سال درس خوانده، آن وقت آمده آخوند ده شده؟ &#8211; از خودش بپرسید چرا در ده مانده است. -شاید هم عمر صرف کرده اما خوش ذهن نبوده و چیزی یاد نگرفته! آقای عامری بهترین معلم منطق بود، کتاب الکبری فی المنطق و حاشیه ملا عبدالله را از همه بهتر درس می داد. به ما گفته بودند که معلمتان را مدح کنید! تملق در راه علم پسندیده است!. اما سینه ام تنگ شده بود چطور می شد کسی در باره حاج آخوند چنین حرفی بزند و ساکت بمانم؟ پرسیدم شما طعام اهل کتاب را پاک نمی دانید؟ گفت نه. گفتم مگر قرآن مجید نمی گوید طعام اهل کتاب برای شما حلال است و طعام شما هم برای آن ها حلال. یعنی می توانید به خانه ی هم بروید و هم سفره شوید. &#8211; نه پسر جان منظور قرآن از طعام گندم است! کتاب های لغت هم همین را می گوید. این بحث بارها پیش حاج آخوند مطرح شده بود. جزییات بحث یادم بود.. به آیات دیگری که از طعام سخن گفته شده بود اشاره کردم. مثل: و لا یحض علی طعام المسکین&#8230;اصلا یک بار حاج آخوند به ما گفت قرآن را دوره کنیم و کلمه طعام را هر جا بود بشماریم ویادداشت کنیم. او برای ما توضیح داده بود که مراد از طعام همین غذای معمول خانواده هاست. به آقای عامری گفتم موافقید برویم کتابخانه، لسان العرب را نگاه کنیم؟ مفردات راغب هم هست و نیز مجمع البحرین طریحی؟ همه شان می گویند طعام همان غذای معمول است. اسم جامع لکل ما یوکل! گفت این ها را هم حاج آخوند یادت داده؟ -بله، &#8211; من تا به حال هیچکدام این کتاب ها را ندیده ام. اصلا نمی دانم در کتاب خانه هست یا نه! حرف دیگری درباره طهارت اهل کتاب نزد؟ &#8211; چرا گفتند خدمتکار امام رضا یک دختر مسیحی بود. برخی اعتراض کردند که آن دختر وضو نمی گیرد و غسل نمی کند. امام رضا فرمود اشکالی ندارد! دست هایش را که می شوید. تازه حاج آخوند می گفت می شود با دختران ارمنی ازدواج کرد! نیازی نیست که آن ها از دین خود دست بردارند. &#8211; حرف دیگری نزد! -چرا می گفت اسلام دین آسانی است آخوندا سختش کردند! ایمان را به شریعت تبدیل کردند. این کار آخوندای همه ی دین هاست! دین دیگر راه زندگی نیست باری ست که باید بر دوش بکشی&#8230; گفت همین است دیگر یک بز گر گله ای را گر می کند! گفتم شما حاج آخوند را نمی شناسید. او بیشتر از شما درس خوانده است. صدای آقای عامری بلند شده بود. یکی از طلبه ها در اتاق را باز کرد و گفت آقای عامری دوباره جوشی شدی! این همه نماز و روزه مستحبی و اجاره ای پس کی تو را آرام می کند؟ چرا سر بچه مردم داد می زنی؟ آقای عامری از خشم می لرزید. می دانستم که در خشم و خروش او ذره ای ریا نیست.. واقعا گمان می کرد که حاج آخوند شریعت را درست درک نکرده است. به قول خودش فقه را تذوق نکرده است. دیگر نمی توانستم پیش او منطق بخوانم. برای نماز مغرب و عشا رفتم مسجد حاج تقی خان، موضوع را برای آیه الله احمدی تعریف کردم. با حوصله به همه حرفم گوش داد. گفت اشکالی ندارد خودم برایت منطق می گویم. کتاب الکبری و حاشیه را پیش آقای احمدی خواندم و همیشه به مادر سونیا درود فرستادم که بوسه مادرانه او بر پیشانی ام چه سرنوشت شیرینی را برایم رقم زد! وقتی برای حاج آخوند داستان را تعریف کردم. خندید و گفت: در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست&#8230; به حکمت نهج البلاغه اشاره کرد که انسان ها دشمنی شان به دلیل نادانی ست. به جای این که دشمن نادانی خویش باشند، ریشه دشمنی شان نادانی ست. سید نکته را گرفتی! در خلوت خودم خداوند را هزار بار شکر می کردم که آخوند ده ما حاج آخوند است؛ در خیالم تصور می کردم اگر اقای عامری یا شبیه او آخوند ده ما می شد؛ چه بر سر زندگی میآمد؟ بهشت ما ویران می شد&#8230;  سیدعطاءالله مهاجرانی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://irvani.com/weblog/archives/573/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بهشتی و سیره اش</title>
		<link>http://irvani.com/weblog/archives/565</link>
		<comments>http://irvani.com/weblog/archives/565#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 12 Jan 2011 06:21:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایروانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اعتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[مذهبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://irvani.com/weblog/http:/irvani.com/weblog/schooldesign</guid>
		<description><![CDATA[با یکی از دانشجویان بجنوردی مقیم آلمان که با من دوست بود شب جمعه ای در هامبورگ بودیم . نزدیک مغرب به ایشان گفتم من می خواهم به مسجد برم . پرسید : مسجد؟ گفتم بله شما هم می آیید ؟ یکدفعه گفت : مگر دیوانه انم که مسجد بیایم ؟ در همین لحظه که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">با یکی از دانشجویان بجنوردی مقیم آلمان که با من دوست بود شب جمعه ای در هامبورگ بودیم . نزدیک مغرب به ایشان گفتم من می خواهم به مسجد برم . پرسید : مسجد؟ گفتم بله شما هم می آیید ؟ یکدفعه گفت : مگر دیوانه انم که مسجد بیایم ؟ در همین لحظه که صحبت می کردیم آقای بهشتی سر رسید . عادت آقای بهشتی این بود که هر کس را به ایشان معرفی می کردم با او دست می داد . وقتی نام او را می شنید دستش را همچنان در دست طرف نگه می داشت و می فشرد و می گفت : آقای &#8230; تا فرد نام خود را دوباره تکرار کند .</p>
<p style="text-align: right;">قضیه را به شوخی با آقا گفتم که می گوید مگر دیوانه ام که به مسجد بیایم! آقای بهشتی خندید و گفت : پس با این حساب تکلیف ما روشن شد ! او هم خیلی صریح گفت : من بهایی هستم . تا آقای بهشتی این جمله را از او شنید گفت : به به چقدر خوب است آدم با صراحت و صداقت عقیده خود را بگوید . بعد حرف اصلیش را زد که : ما اگر بمیریم از ما نمی پرسند چقدر در اعتقادات خود تعصب داشته ای ، بلکه می پرسند چقدر نسبت به این عقیده و مذهب تحقیق و جستجو کرده ای و آدمی که خودش می گوید بهایی هستم لابد به آن اعتقاد دارد .</p>
<p style="text-align: right;">بعد به او گفتند برای من بگو بهائیت چی هست ، شاید ما گمراه باشیم و چون تعصبی نداریم و می خواهیم دین درست و سالمی داشته باشیم برای ما از تفکر بهایی گری حرف بزن . او بهت زده گفت : در بهائیت تک همسری هست ولی مسلمان ها چند زن می گیرند و &#8230; که معلوم شد چون پدرش ۴ زن و ۲۳ بچه داشته او از مسلمانی پدرش زده شده و بهایی شده است .</p>
<p style="text-align: right;">آقای بهشتی حرف او را شنید و گفت : اشکالاتی که به چنین مسلمانهایی گفتید وارد و درست است ولی می دانید که قرآن گفته در صورت برقراری عدالت می توانید چند همسر دیگر داشته باشید .ولی اگر نتوانید عدالت را برقرار کنید مجاز به این کار نیستید و باید تک همسر باشید .</p>
<p style="text-align: right;">به تدریج که او حرفهای آقای بهشتی را شنید صادقانه گفت : آقا من به این خاطر بهایی شده ام ، لذا اطلاعات دیگری ندارم . همان شب کار به جایی رسید که همراه آقای بهشتی به مسجد رفت و از مریدان پر و پا قرص آقای بهشتی شد . این در حالی بود که آقای بهشتی حد اکثر ۱۵ دقیقه بیشتر با او حرف نزده بود . جذابیت بهشتی در این حد بود .</p>
<p style="text-align: right;">خاطره ای از آقای کاظم سلامتی</p>
<p style="text-align: right;">کتاب سیره شهید بهشتی ، ص ۱۷۸</p>
<p style="text-align: right;"><em> </em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://irvani.com/weblog/archives/565/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آرام جان</title>
		<link>http://irvani.com/weblog/archives/556</link>
		<comments>http://irvani.com/weblog/archives/556#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Dec 2010 11:44:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایروانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مذهبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://irvani.com/weblog/?p=556</guid>
		<description><![CDATA[با علم و بصیرت در انتظار مهدی (ع‌)  باشیم که حسین را منتظرانش کشتند!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>با علم و بصیرت در انتظار مهدی (ع‌)  باشیم که حسین را منتظرانش کشتند</strong><strong>!</p>
<p></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://irvani.com/weblog/archives/556/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>معماری اثربخش در مدارس</title>
		<link>http://irvani.com/weblog/archives/550</link>
		<comments>http://irvani.com/weblog/archives/550#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 2010 10:16:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایروانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[محيط هاي يادگيري]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://irvani.com/weblog/?p=550</guid>
		<description><![CDATA[تعریف یک مدرسه اثر بخش آیا معماری مدرسه می تواند بر یادگیری دانش اموزان موثر باشد ؟  اگر بخواهیم برای یک مدرسه موفق نام مناسبی بگذاریم و بگوییم این مدرسه در یادگیری و تربیت دانش آموزان و فرزندان ما موفق عمل کرده است عوامل زیادی به ذهن متبادر می شود ،‌عواملی که هر کدام نمی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><strong>تعریف یک مدرسه اثر بخش </strong></p>
<p dir="rtl">آیا معماری مدرسه می تواند بر یادگیری دانش اموزان موثر باشد ؟ </p>
<p>اگر بخواهیم برای یک مدرسه موفق نام مناسبی بگذاریم و بگوییم این مدرسه در یادگیری و تربیت دانش آموزان و فرزندان ما موفق عمل کرده است عوامل زیادی به ذهن متبادر می شود ،‌عواملی که هر کدام نمی توانند به طور جداگانه عمل نمایند و همه آن ها نیز باید در یک ساختار منظمی با همدیگر کار کنند تا نتیجه مطلوب که همان تربیت و آموزش صحیح است دست بیابند . من در این مطلب کوتاه سعی دارم که نام یک مدرسه خوب را &#8220;‌ یک مدرسه اثر بخش &#8220;‌بگذارم و تعریف درستی از آن ارائه دهم. مطالب و تحقیقات فراوانی در رابطه با عوامل تاثیر گذار بر یادگیری دانش آموزان و کیفیت تحصیلی آنان در یک مدرسه و ساختار آموزشی را میتوان مشاهده نمود که هر کدام از زاویه ای به این موضوع پرداخته اند .<br />
مهم ترین سوال ما این است که چگونه &#8220;‌مدارس اثر بخش &#8220;‌ بوجود می آیند  و ویژگی  این مدارس چیست؟ .من سعی میکنم ۷ ویژگی یک مدرسه موثر را معرفی نمایم. البته این شرایط همبسته هستند ،‌یعنی هر کدام از آن ها بر دیگری تاثیر میگذارند و اگر شما هر ویژگی را اصلاح کنید ،‌ وضعیت بهتر آن ویژگی بر موارد دیگر تاثیر مثبت دارد .</p>
<p dir="rtl">بقیه مطلب را میتوانید از فایل پی دی اف در <strong><a href="http://www.roshdmag.ir/Roshdmag_content/media/article/116.pdf" target="_blank">اینجا</a></strong> بخوانید . این مقاله در نشریه رشد چاپ شده است .<br />
ادرس فایل : http://www.roshdmag.ir/Roshdmag_content/media/article/116.pdf</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://irvani.com/weblog/archives/550/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مختار ثقفی</title>
		<link>http://irvani.com/weblog/archives/546</link>
		<comments>http://irvani.com/weblog/archives/546#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Nov 2010 09:38:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایروانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اعتقادی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://irvani.com/weblog/?p=546</guid>
		<description><![CDATA[مختار حکایت زندی امروز ماست . فیلم را جمعه ها ببینید . در جمع ها تحلیل کنید . چقدر ابن زیاد ها در این مملکت  فراوانند و چقدر حسین ها در راه اند &#8230; بی آنکه مردم راه رفتن های آرام آن ها را از این کوچه بازار ببینند . مختار و مختار نامه زندگی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مختار حکایت زندی امروز ماست .</p>
<p>فیلم را جمعه ها ببینید . در جمع ها تحلیل کنید . چقدر ابن زیاد ها در این مملکت  فراوانند و چقدر حسین ها در راه اند &#8230; بی آنکه مردم راه رفتن های آرام آن ها را از این کوچه بازار ببینند .<br />
مختار و مختار نامه زندگی روزمره همه ماست . دریابیم این تاریخ تکرار شده را</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://irvani.com/weblog/archives/546/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سکوت در زندان</title>
		<link>http://irvani.com/weblog/archives/539</link>
		<comments>http://irvani.com/weblog/archives/539#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 17 Sep 2010 14:36:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایروانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[متفرقه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://irvani.com/weblog/?p=539</guid>
		<description><![CDATA[بانوی ابری‌ام پیش آ مرا ببوس و از سر راهم عبور کن بی‌تابِ رفتنم بیا سخنم را مرور کن بانوی ابری‌ام آموزگار معرکه‌ی روح سرکشم یخ بسته‌ام، ببین آتش مگر که در این راه سرکشم بر من ببار، نه بگذار بگذرم حرفی ز هیچ حادثه از هیچ‌کس مزن این‌جا شنود می‌کنند، نجوای شوی و زن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;" dir="ltr">بانوی ابری‌ام<br />
پیش آ<br />
مرا ببوس<br />
و از سر راهم عبور کن<br />
بی‌تابِ رفتنم<br />
بیا<br />
سخنم را مرور کن<br />
بانوی ابری‌ام<br />
آموزگار معرکه‌ی روح سرکشم<br />
یخ بسته‌ام، ببین<br />
آتش مگر که در این راه سرکشم<br />
بر من ببار، نه<br />
بگذار بگذرم<br />
حرفی ز هیچ حادثه از هیچ‌کس مزن<br />
این‌جا شنود می‌کنند، نجوای شوی و زن<br />
بانوی ابری‌ام<br />
من در مسیر بهار و شکفتنم<br />
من بی‌قرار رفتنم<br />
به قراری روانه‌ام<br />
از پی میا، برو<br />
آتش مزن دلم<br />
هرگز مباد، گرازانِ کف‌به‌لب<br />
دیوار بشکنند و بروبند منزلم</p>
<p style="text-align: right;" dir="ltr">جانم پسر<br />
تو بیا پیش<br />
ببوس<br />
بابای پیرِ خویش<br />
امشب کنارِ توام<br />
آری کنار تو<br />
من غصه‌ناکِ نسلِ توام<br />
من بیمناکِ اصلِ توام<br />
من تا به صبح، قلمم تیز می‌کنم<br />
من جامِ صاعقه لبریز می‌کنم<br />
از جهل، از فریب<br />
دل‌کنده‌ام، ببین<br />
از نسلِ خسته‌ازریا<br />
شرمنده‌ام، ببین</p>
<p style="text-align: right;" dir="ltr">ای نازدخترم<br />
تابنده اخترم<br />
راهم مگیر<br />
بگذار بگذرم<br />
ای قصه‌گوی شبِ آسمانی‌ام<br />
ای آسمانِ شبِ این‌زمانی‌ام<br />
سر بر شانه‌ام گذار<br />
بر شانه‌ام ببار<br />
من جستجوگر تنِ تب‌دارِ آرشم<br />
سرد است این‌جا…<br />
پی‌ِ کوهی پرآتشم<br />
موسی مگر به طور<br />
به همین یک قبس* نرفت؟</p>
<p style="text-align: right;" dir="ltr">* قبس: گیراندن آتش یا برداشتن آتش از آتش</p>
<p style="text-align: right;" dir="ltr">محمد نوری‌زاد- زندان اوین- شهریور۸۹</p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://irvani.com/weblog/archives/539/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فقر</title>
		<link>http://irvani.com/weblog/archives/536</link>
		<comments>http://irvani.com/weblog/archives/536#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Sep 2010 17:17:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایروانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://irvani.com/weblog/?p=536</guid>
		<description><![CDATA[فقر میخواهم  بگویم &#8230;&#8230; فقر  همه جا سر میکشد &#8230;&#8230;. فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست &#8230;&#8230; فقر ، چیزی را  &#8221; نداشتن &#8221; است ، ولی  ، آن چیز پول نیست &#8230;.. طلا و غذا نیست  &#8230;&#8230;. فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">فقر<br />
میخواهم  بگویم &#8230;&#8230;</p>
<p dir="rtl">فقر  همه جا سر میکشد &#8230;&#8230;.</p>
<p dir="rtl">فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست &#8230;&#8230;</p>
<p dir="rtl">فقر ، چیزی را  &#8221; نداشتن &#8221; است ، ولی  ، آن چیز پول نیست &#8230;.. طلا و غذا نیست  &#8230;&#8230;.</p>
<p dir="rtl">فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند &#8230;&#8230;</p>
<p dir="rtl">فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند &#8230;&#8230;</p>
<p dir="rtl">فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند &#8230;..</p>
<p dir="rtl">فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود &#8230;..</p>
<p dir="rtl">فقر ،  همه جا سر میکشد &#8230;&#8230;..</p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl">                    فقر ، شب را &#8221; بی غذا  &#8221; سر کردن نیست ..</p>
<p dir="rtl">                  فقر ، روز را  &#8221; بی اندیشه&#8221;   سر کردن است ..    دکتر شریعتی</p>
<p dir="rtl">بند الف : و وای که من چه زجری میکشم  از فقر معماری در مدارس ایران</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://irvani.com/weblog/archives/536/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تنهایی شهر های مدرن</title>
		<link>http://irvani.com/weblog/archives/534</link>
		<comments>http://irvani.com/weblog/archives/534#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Jun 2010 11:47:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایروانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://irvani.com/weblog/?p=534</guid>
		<description><![CDATA[ادم ها به شدت از هم دور شده اند . چقدر دلم میخواست و میخواهد که یک روز و یا همین روز ها که پای سسیستم نشسته ام&#8230; و مشغول نوشتن .. ناگهان کسی در بزند ،‌بدون اینکه قبلا تلفن کرده باشد &#8230; در را باز کنم ، ببینم دوستی ،‌رفیقی ،‌همکاری ،‌آشنایی ،‌فامیلی بیاید بنشیند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ادم ها به شدت از هم دور شده اند .</p>
<p>چقدر دلم میخواست و میخواهد که یک روز و یا همین روز ها که پای سسیستم نشسته ام&#8230; و مشغول نوشتن .. ناگهان کسی در بزند ،‌بدون اینکه قبلا تلفن کرده باشد &#8230; در را باز کنم ، ببینم دوستی ،‌رفیقی ،‌همکاری ،‌آشنایی ،‌فامیلی بیاید بنشیند کنارم و با هم حرف بزنیم . و نگران محتویات توی یخچال هم نباشم &#8230; یک چایی برگ به برایش درست کنم و او بی پروا با من حرف بزند و من نیز . بی انکه نگران این باشم که بدش می آید یا نه ؟  بی آنکه نگران این باشم که مثلا  گز هایی که خریده ام کمی سفت هستند . بی آنکه بترسم از این که از حرفهایم ناراحت میشود و من نیز . دلم میخواهد با همان لباس های راحتی خانه ام کنارش بنشینم و او از آن حرفهایی با من بزند که شاید دوست داشت کسی بشنود و من نیز . چقدر دلم میخواست از آن حرفهایی را بشنوم که هیچ کس به کس دیگر نمیگوید . از حرفهای خصوصی . از آن حرفهای بی پروا و پاک و صادقانه . از آن حرفهای دلگیری که آدم را همیشه در تنهایی خفه میکند . از آن صحبت هایی که وقتی به کسی میگویی ناگهان چشمانت خیس میشود . دلم بسیار برای این گونه حرفها و نشستن هایی بی ریا تنگ شده . کاش در را بزنند .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://irvani.com/weblog/archives/534/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بند &#8230;آن هم در سالگرد دوری</title>
		<link>http://irvani.com/weblog/archives/533</link>
		<comments>http://irvani.com/weblog/archives/533#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Jun 2010 05:02:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایروانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[متفرقه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://irvani.com/weblog/?p=533</guid>
		<description><![CDATA[محمد ضا جلایی پور عصر دیروز مجددا بازداشت شد.، این بازداشت بر اساس طرحی پر نیرنگ از سوی دستگاه امنیتی صورت گرفت. امروز بعد از ظهر یک نیروی امنیتی با منزل ایشان تماس گرفت و با خوشحالی از وی خواست برای بازپس گرفتن گذرنامه خود( که ۹ ماه است برای گرفتنش اقدامات گوناگونی انجام داده) [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA"></span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA"></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt" class="MsoNormal"><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA">محمد ضا جلایی پور عصر دیروز مجددا بازداشت شد.،<br />
</span></p>
<p><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA">این بازداشت بر اساس طرحی پر نیرنگ از سوی دستگاه امنیتی صورت گرفت. امروز بعد از ظهر یک نیروی امنیتی با منزل ایشان تماس گرفت و با خوشحالی از وی خواست برای بازپس گرفتن گذرنامه خود( که ۹ ماه است برای گرفتنش اقدامات گوناگونی انجام داده) مراجعه نماید. اما متأسفانه هنگام مراجعه بازداشت شده و برای تفتیش به همراه ۵ نیروی امنیتی به منزل مراجعت می نماید. گزارشها حاکی از برخوردهای بی ادبانه این نیروها در هنگام تفتیش دارد.این در حالی است که چندی پیش از سوی دستگاه قضایی برای محمدرضا جلایی پور منع تعقیب صادر شد و پرونده وی که به خاطر آن از ۲۷ خرداد ۸۸ به مدت بیش از ۸۰ روز در زندان بود که بیش از ۵۰ روز آن را در انفرادی سپری کرده بود مختومه اعلام شده بود.محمد رضا جلایی پوررتبه اول کنکور سراسری سال ۱۳۸۱ در رشته علوم انسانی و طلای المپیاد ادبیات در سال ۱۳۸۰ دارا میباشد. و هم اکنون دانشجوی دکترا است .<br />
</span></p>
<p></span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA"></span><span dir="ltr" style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt"><o:p></o:p></span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #c00000; font-size: 10pt" lang="FA">این راههای گوناگون شما را به کجا می کشاند ؟ و این تاریکی ها تا به کی سرگردانتان میسازد و دروغ ها تا چند فریبتان میدهد ؟‌                نهج البلاغه . خطبه ۱۰۸</span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA"><o:p></o:p></span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA">برای آزادی<br />
</span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA">او و تمام جوانان در بند دعا و اطلاع رسانی کنید .<br />
</span></p>
<p><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA"></span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA"><o:p></o:p></span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA">مانده ام از دردی که فاطمه در این یکسال کشیده است .<br />
من مانده دور از تو و<br />
تو گشته ای خالی زمن<br />
ای درد من با من بمان<br />
من با تو مبتلا ترم<br />
چشم من مانده به در<br />
ای اشک سرد لختی بمان<br />
بگذار تا بغض بشکند<br />
این گونه های ملتهب را<br />
سرد کن با دریای خود<br />
او رفته و من مانده ام<br />
من ماندم و او رفته است<br />
تقدیر ما رفتن است<br />
گاهی تو و گاهی به من</span><span dir="ltr" style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt"><o:p></o:p></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://irvani.com/weblog/archives/533/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برگزاری اولین نوبت دوره ی جامع بهبود فضاهای آموزشی به منظور ارتقاء سطح یادگیری (LAE)در شهر تهران</title>
		<link>http://irvani.com/weblog/archives/532</link>
		<comments>http://irvani.com/weblog/archives/532#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Jun 2010 05:51:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایروانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[محيط هاي يادگيري]]></category>
		<category><![CDATA[معماری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://irvani.com/weblog/?p=532</guid>
		<description><![CDATA[برگزاری اولین نوبت دوره ی جامع بهبود فضاهای آموزشی به منظور ارتقاء سطح یادگیری (LAE) بعد ازدوره هایی که در شهر های مشهد و طبس و جلساتی در مجتمع مفید تهران  که راجع به تاثیر معماری بر یادگیری گذاشته بودم ، اولین دوره جامع ارتباط معماری با یادگیری در تهران در تاریخ ۱۳ , ۱۴ مرداد ماه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: 'Arial','sans-serif'" lang="FA"><br />
<font size="3"><br />
</font></span><span style="font-family: 'Arial','sans-serif'" lang="FA"></span><span style="font-family: 'Arial','sans-serif'" lang="FA"></span><span style="font-family: 'Arial','sans-serif'" lang="FA"></span><span style="font-family: 'Arial','sans-serif'" lang="FA"><font size="3"></p>
<p style="text-align: center"><img border="0" src="http://irvani.com/file89/LAE.jpg" alt="ارتباط معماری مدارس با آموزش . مدرس مهندس ثمانه ایروانی " height="246" width="588" /></p>
<p><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt"><span lang="FA"><br />
<span dir="rtl" style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt"><a href="http://www.tuka.ir/lae/" title="پیوند پایدار به: برگزاری اولین نوبت دوره ی جامع بهبود فضاهای آموزشی به منظور ارتقاء سطح یادگیری (LAE)"><font color="#800080"><span lang="FA">برگزاری اولین نوبت دوره ی جامع بهبود فضاهای آموزشی به منظور ارتقاء سطح یادگیری</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr"><span dir="ltr"></span> (LAE)</span></font></a></span></span></span></p>
<p><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt"><span lang="FA">بعد ازدوره هایی که در شهر های مشهد و طبس و جلساتی در مجتمع مفید تهران <span> </span>که راجع به تاثیر معماری بر یادگیری گذاشته بودم ، اولین دوره جامع ارتباط معماری با یادگیری در تهران در تاریخ ۱۳ , ۱۴ مرداد ماه که روزهای چهار شنبه و پنج شنبه میباشد ، برگزار میشود . <o:p></o:p></span></span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA">این دوره فعلا برای مدیران مدارس ،‌برای فعالان حوزه آموزشی و کارفرمایان در حوزه ساخت مدارس خواهد بود .<br />
دوستانی که مایل هستند ،‌لطفا به <a target="_blank" href="http://www.tuka.ir/lae"><font color="#800080">اینجا</font></a> مراجعه کرده و اطلاعات لازم وشرایط ثبت نام را در اینجا ملاحظه نمایند . </span><span dir="ltr" style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt"><o:p></o:p></span></font></span><span style="font-family: 'Arial','sans-serif'" lang="FA"><font size="3">. </font></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://irvani.com/weblog/archives/532/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>محمد های دیگر &#8230;</title>
		<link>http://irvani.com/weblog/archives/531</link>
		<comments>http://irvani.com/weblog/archives/531#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 24 May 2010 15:33:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایروانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اعتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[مذهبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://irvani.com/weblog/?p=531</guid>
		<description><![CDATA[ممد جان، آسوده بخواب ، شهر هنوز آزاد نگشتهکاش چند سطر از وصیت نامه ات را می خواندند: من برای کسی وصیتی ندارم ولی یک مشت درد و رنج دارم که بر این صفحه ی کاغذ می خواهم همچون تیری بر قلب سیاه دلانی که این آزادی را حس نکرده اند و بر سر اموال [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA">ممد جان، آسوده بخواب ، شهر هنوز آزاد نگشته</span><span dir="ltr" style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt"><o:p></o:p></span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA">کاش چند سطر از وصیت نامه ات را می خواندند:<br />
<span style="color: #c00000">من برای کسی وصیتی ندارم ولی یک مشت درد و رنج دارم که بر این صفحه ی کاغذ می خواهم همچون تیری بر قلب سیاه دلانی که این آزادی را حس نکرده اند و بر سر اموال این دنیا ملتی را، امتی را و جهانی را به نیستی و نابودی می کشانند، فرو آورم.<o:p></o:p></span></span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #c00000; font-size: 10pt" lang="FA">خداوندا! تو خود شاهدی که من تعهد این آزادی را با گذراندن تمام وقت و هستی خویش ارج نهادم. با تمام دردها و رنج هایی که بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شکیبایی کردم ولی این را می دانم که این سران تازه به دوران رسیده، نعمت آزادی را درک نکرده اند چون دربند نبوده اند یا در گوشه های تریاهای پاریس، لندن و هامبورگ بوده اند و یا در &#8230;<br />
و تو ای امامم! ای که به اندازه ی تمام قرنها سختی ها و رنج ها کشیدی از دست این نابخردان خرد همه چیزدان! لحظه لحظه ای این زندگی بر تو همچن نوح، موسی و عیسی و محمد (ص) گذشت. ولی تو ای امام و ای عصاره ی تاریخ بدان که با حرکتت، حرکت اسلام را در تاریخ جدید شروع کردی و آزادی مستضعفان جهان را تضمین کردی. ولی ای امام کیست که این همه رنجها و دردهای تو را درک کند؟! کیست که دریابد لحظه ای کوتاهی از این حرکت به هر عنوان، خیانتی به تاریخ انسانیت و کلیه انسان های حاضر و آینده تاریخ می باشد؟<o:p></o:p></span></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 10pt" class="MsoNormal"><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA"><br />
محمد جهان آرا &#8230; آسوده بخواب &#8230; دوستان دیگری را نیز میبینی ؟<span>  </span>چه راحت میکشند &#8230; زندان میبرند &#8230;<span>  </span>میزنند &#8230; حرفهای امام را در رسانه های خود بیان میکنند بی آنکه به آن ذره ای عمل کنند . خانواده امام را تحت فشار قرار میدهند و باز عکسش را و حرفهایش را در بوق و کرنا میکنند . محمد این روز ها دلم گرفته است . خرداد ماه عجیبی است . اولش . دومش . سومش . چهار دهمش . هجدهمش . بیست و دومش و بیست و پنجمش همه اش مرا یاد خاطراتی میاندازد که گویی قرار نیست این مملکت اندکی روی آزادی و افتخار و سربلندی و اسلام به معنای واقعی اش را درک کند . محمدی دیگر در زندان است فقط برای چند نامه ،‌یعنی ما این همه از نقد میترسیم و این همه در بلا گرفتاریم ؟<span>  </span>زهرای بیست و یک ساله ای را میشناسم که در بند است . می بینی محمد کارمان به جایی رسیده است که این ها دشمنان خطرناک نظام هستند . کار ما به جایی رسیده است که مجبوریم از این دختران کوچک (‌اما بزرگ ایران )‌ اعتراف بگیریم که شما جاسوسان انگلیسی هستید . بر فرض هم که باشند ،‌پایه های تو<span>  </span>( نظام )‌این همه لرزان است ‌؟‌ </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://irvani.com/weblog/archives/531/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شما حق دیدن ندارید &#8230;</title>
		<link>http://irvani.com/weblog/archives/530</link>
		<comments>http://irvani.com/weblog/archives/530#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 19 May 2010 04:56:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایروانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[محيط هاي يادگيري]]></category>
		<category><![CDATA[معماری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://irvani.com/weblog/?p=530</guid>
		<description><![CDATA[بعد از یک ماه و نیم دویدن برای یک نامه ناقابل که باید حوزه علمیه برادران ! ‌به بنده تقدیم میکرد مهیا شد تا بتوانم و مجوز این را داشته باشم تا از مدارس قدیمی ایران که حق &#8220;‌دیدنش&#8220;‌ را همه مردم و بالاخص دوستداران معماری و هنری دارند ،‌ عکس بگیرم. نمیدانید چقدر اذیت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center"><img border="0" src="http://irvani.com/file89/SADRIRVANI.jpg" alt="مدرسه صدر بازار - اصفهان . دوران صفوی . این تنها مدرسه ای بود که مرتب حفظ شده بود . " height="266" width="400" /></p>
<p><font face="Tahoma"><span style="font-family: 'Arial','sans-serif'" lang="FA"><br />
<span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 12pt" lang="FA">بعد از یک ماه و نیم دویدن برای یک نامه ناقابل که باید حوزه علمیه برادران ! ‌به بنده تقدیم میکرد مهیا شد تا بتوانم و مجوز این را داشته باشم تا از مدارس قدیمی ایران که حق &#8220;<strong>‌دیدنش</strong>&#8220;‌ را همه مردم و <strong>بالاخص</strong> دوستداران معماری و هنری دارند ،‌ عکس بگیرم. نمیدانید چقدر اذیت شدم تا بتوانم این نامه را تهیه کنم . مدارس قدیمی ایران که مربوط به دوران صفوی ،‌سلجوقی ،‌قاجار ،‌و دیگر دوره هاست مال همه است . منظورم معلوم نیست مسئولیتش با کیست ؟‌ بخشی از آن و یا همه آن مربوط به اداره اوقاف است . بخشی یا همه ان مربوط به میراث فرهنگی است ،‌بخشی یا همه مربوط به حوزه<span>  </span>علمیه است و بخشی دیگر مال خادمی است که آنجا زندگی میکند . بعد از این<span>  </span>همه دویدن این خبر مثل پتک توی سرت میخورد که اگر عکاس &#8220;‌زن &#8221; دارید اجازه نمی دهیم او داخل شود . حتی از دم در نیز اجازه نمی دهیم نگاه کند . آخر در اینجا یک چیزی حدود بیست یا سی یا کمتر طلبه &#8221; محترم &#8220;‌مشغول درس خواندن هستند و &#8220;<strong>‌اشکال شرعی</strong> &#8220;‌دارد که خانم ها وارد مدرسه شوند !! نمیدانی چقدر دلت میگیرد که دو عکاس مرد وارد مدرسه شوند و تو باید مدام با تلفن و نوشتن در دفترچه کوچک بگویی که از اینجا عکس بگیر و از آنجا ،‌بگویی که منظورت چه بود و شما باید کجا های مدرسه قدیمی را عکس بگیری . چرا که ترست از این است اگر در این شهر زلزله ای هم نیاید طلبه های عزیز که مدرسه شبیه خانه هایی میشود برایشان که ابدا ارزش حفظ کردن ندارد . بر روی دیوار امضا میکنند و آن را هم میتراشند . با میخ به دیوار ها چندین و چند ساله میکوبند و لباس های خود را روی آن آویزان میکنند . هر جا که دوست داشتند نقاشی کرده اند و در هر جا که صلاح دیدند سیم کشی کردند . هر جا را که خواسته اند زباله ریخته اند &#8230; و من از دور از همان لای در و یا در میان عکس ها نگاه میکنم و کنار تاقچه ای می نشینم و گریه میکنم . مکانی به این بزرگی در تملک ۳۰ یا کمتر یا بیشتر طلبه های که فکر نمیکنم درس خواندن برایشان خیلی موضوع جدی ای باشد . مکانی که می توانست محفل شعرای شهر باشد ،‌عمومی باشد . مکان و </span><span dir="ltr" style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 12pt">NGO</span><span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 12pt" lang="FA">های فعال فرهنگی باشد . و خلاصه مانند همان هویت قبلی خود یک مکان آموزشی برای <strong>&#8220;‌همه</strong> &#8220;‌باشد . مکانی که در آن زنان و مردان به راحتی آمد و شد داشته باشند . مکانی که به کار های طلبگان نظارت شود تا این همه بر سر میراثمان بلا فرود نیاورند .<br />
در این روز ها گاهی دلم میخواست &#8220;‌<strong>زن </strong>&#8220;‌نبودم . گاهی دلم میخواست وارد مدارس شوم و از درون اهمیت حیاط در مدارس را حس کنم و نفس بکشم و اصطلاح </span><span dir="ltr" style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 12pt">outdoor-indoor connection</span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 12pt" lang="FA"><span dir="rtl"></span> را حس کنم . دوست داشتم چندین بار درب مدرسه را باز کنم بروم تو و بیایم بیرون تا ارتباط مدرسه با محله را درک کنم و حدس بزنم زمان های قدیم رهگذران کجا ها مینشستند و کجا ها با اساتید خود ارتباط میداشتند و لمس کنم که در دنیای امروزی وقتی میگویند :‌</span><span dir="ltr" style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 12pt">connected to community</span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 12pt" lang="FA"><span dir="rtl"></span> یعنی چه و چقدر ناراحت میشوم که تمام الگوهای امروزی را در آن زمان داشته ایم و طلبه ها چه ناشیانه <strong>ریشه به تیشه</strong> این بناها میزنند .<br />
من بسیار دوست داشتم که وارد مدارس شوم و در حجره ها بنشینم و تصور کنم حلقه های تدریس چگونه شکل میگرفت اما چه کنم که من <strong>&#8220;‌زن &#8220;</strong>‌بودم . <o:p></o:p></span><span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 12pt" lang="FA"></span></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-family: 'Arial','sans-serif'" lang="FA"><span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 12pt" lang="FA"><o:p></o:p></span><span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 12pt" lang="FA"><o:p> <br />
</o:p></span></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-family: 'Arial','sans-serif'" lang="FA"><span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 12pt" lang="FA"><o:p></o:p></span></span></font> <font face="Tahoma"><span style="font-family: 'Arial','sans-serif'" lang="FA"><span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 12pt" lang="FA"><o:p></o:p></span></span></font> <font face="Tahoma"><span style="font-family: 'Arial','sans-serif'" lang="FA"><span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 12pt" lang="FA"><o:p></o:p></span><span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 12pt" lang="FA">دوستی این روز ها این شعر را برایم فرستاد. دوستش دارم برایتان میگذارم . <o:p></o:p></span><span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 12pt" lang="FA">بنفشه م. از مهاباد- ۱۲ اسفند ۱۳۸۶ برابر با ۲ مارس ۲۰۰۸<br />
آقا معلم در بند !<br />
منهم اگر &#8220;شرعا &#8221; و &#8220;عرفا &#8221; گناه نباشد<br />
خانم معلمی از صنف توام<br />
و با اندیشه هایی از جنس اندیشه های تو<br />
اما نه ! شک دارم که به آن پاکی و زلالی باشم .<br />
و شک دارم که شاگردانم به خوبی<br />
شاگردان معلم در بندی باشند<br />
که به قیمت جان درسشان داده است<br />
معلمی که در چار دیوارهای بلند<br />
زندان رجایی شهر برای &#8220;کوروش&#8221;<br />
آن قربانی فقر میگرید و<br />
دلش برای گل خوردن از پسرکان خود<br />
تنگ شده<br />
و چقدر رویای پسرکانش را<br />
هر چند به &#8220;نومیدی&#8221; دوست می دارد.<br />
و اندیشه های پاکش نمی گذارند<br />
به رویا ها و لیلا ها پشت کند.<br />
بگذار من هم با ذغال<br />
نه ! نه! با ذغال ! نه<br />
با روژ لب شکسته<br />
در جیب روپوش سیاه مریم<br />
از ترس آن ناظم اخمو که خوب<br />
می شناسیمش<br />
درس&#8221; کوکب خانم&#8221; را<br />
خط قرمزی بکشم تا<br />
بگویم&#8221; عمه قزی&#8221; شدن<br />
دیگر رسم نیست<br />
من هم دلم تنگ است<br />
من هم خسته از منطق تفریق ها و تبعیض ها<br />
درس ریاضیات را زیر آن سنگ می گذارم<br />
و در شیمی دنبال ماده ای هستم تا<br />
نگذارد دخترکان آفتاب در ایفای نقش<br />
&#8220;جنس دومی&#8221; خویش ٬ جوان نشده<br />
پیر شوند.<br />
آیا ممکن است؟!!!!<br />
وای که اینجا میان کودکی و نه سالگی<br />
چه فاصله ی حقیریست!!!!!<br />
میان بی گناهی و گناهکار شدن<br />
در این&#8221; تلخ سرزمین&#8221;<br />
چه فاصله ی حقیریست!!!<br />
و میان زندگی نکرده ای به مرگ محکوم شده<br />
چه زمان ۷ دقیقه ای حقیریست!!!<br />
و آن که از عشق می گوید<br />
و به انتظار معجزه ای<br />
در یافتن یک جفت کفش نو و<br />
سفره ای از نقل و شیرینیست<br />
و می خواهد به جای مادر &#8220;دایه &#8221; بگوید و بنویسد<br />
چه جنایتکار بزرگیست که جز<br />
به مرگ &#8221; محکوم&#8221; نمی شود !!!!<br />
وای که در این &#8220;سیاه زمین &#8221; ٬<br />
&#8220;امنیت ملی&#8221; چه ارتفاع حقیری دارد!<br />
که همه چیز به خطر میاندازدش!<br />
همه چیز<br />
همه چیز<br />
کارگر نالان از فقرش<br />
زن محروم از &#8220;حق بدنش&#8221;<br />
چه زود حق شلاق می گیرند!<br />
و رقصند ه های راضی به سیمفونی طبیعت<br />
دست و پای بریده خود را<br />
به جای&#8221; نفت بر سر سفره شان &#8221; کادو می گیرند!!<br />
وای که چه خوب گفتی<br />
میان دوست داشتن<br />
لیلاها و رویا ها<br />
و مصیبت مرد گشتن<br />
میان خند ه های کودکی<br />
و گریستن از غم نان<br />
چه فاصله حقیری ست!!!<br />
وای که درسم چه عقب است !<br />
هنوز به شاگردانم نگفته ام<br />
از درس چند تا چند زندگی امتحان است<br />
هنوز به آنها نگفته ام مصیبت جنس دوم بودن<br />
در سرزمین اهورا مزدا<br />
مصیبتی به<br />
چند سکه اسیر شدن است!!<br />
و تاج بنفشه بر سر نهادن تا کجا در هزار توی<br />
گم شدن است !<br />
وای که درسم چه عقب است !<br />
هنوز دخترکانم نمی دانند<br />
قامت زیبایشان&#8221; شرم آور&#8221;است!<br />
گیسوان زیبایشان در معرض دید<br />
خورشید خانوم هم<br />
&#8220;حرام &#8221; است !<br />
و آرزوی پوشیدن شنل قرمز رنگ و<br />
گل زرد بر سر نهادن<br />
اقدام علیه &#8221; امنیت ملی &#8221; است!<br />
هنوز به فرشتگان خود نگفته ام<br />
کشتگاهی خواهند شد<br />
برای هر بذر نا مطلوبی!<br />
و به چند سکه و اندی<br />
تازیانه خوردن را خواهند آموخت!<br />
درسم از&#8221; ترسم&#8221; عقب است !<br />
ترسم از آن روزی است که اگر دخترانم<br />
درسشان را دوست نداشتند<br />
به جای نوشتن &#8221; کاش دختر به دنیا نمی آمدیم&#8221;<br />
بنویسند<br />
کاش زاده نمی شدیم.</span></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-family: 'Arial','sans-serif'" lang="FA"><span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 12pt" lang="FA"></span></span></font></p>
<p><font face="Tahoma"><span style="font-family: 'Arial','sans-serif'" lang="FA"><span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 12pt" lang="FA"><strong>بند الف</strong> :‌عکس بالا مربوط به مدرسه صدر بازار در شهر اصفهان مربوط به دوران صفوی است . شاید یکی از مدارسی که خیلی خوب حفظ شده است همین مدرسه باشد. / </span></span></font></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://irvani.com/weblog/archives/530/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کودکان ما</title>
		<link>http://irvani.com/weblog/archives/529</link>
		<comments>http://irvani.com/weblog/archives/529#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Apr 2010 12:25:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایروانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[محيط هاي يادگيري]]></category>
		<category><![CDATA[معماری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://irvani.com/weblog/?p=529</guid>
		<description><![CDATA[نگاهتان که میکنم جگرم میسوزد &#8230; پاره میشود &#8230; چقدر مدارس مکعبی !‌ چقدر کلاس محوری ،‌چقدر نیمکت های به هم چسبیده  بی آنکه بدانیم کدام یکی از شما خندان ترید و کدام یکی بازیگوش تر ،‌کدام یکی دیشب را نخوابیده ای و کدام یکی ناراحتید ؟ همه را در یک ساختار به زور می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img border="0" src="http://irvani.com/file89/kodakan.jpg" height="332" width="500" /><br />
<span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA"><br />
نگاهتان که میکنم جگرم میسوزد &#8230; پاره میشود &#8230; چقدر مدارس مکعبی !‌ چقدر کلاس محوری ،‌چقدر نیمکت های به هم چسبیده <span> </span>بی آنکه بدانیم کدام یکی از شما خندان ترید و کدام یکی بازیگوش تر ،‌کدام یکی دیشب را نخوابیده ای و کدام یکی ناراحتید ؟ همه را در یک ساختار به زور می چپانیم و به شما درس میدهیم که بخوانید بی آنکه چیزی را فرا بگیرید .<br />
</span></p>
<p><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA"><o:p></o:p></span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA">شما را که مینگرم &#8230; اشکهایم جاری میشود از این مدل آموزشی و مدل معماری مدارس ما &#8230; تند تند تقویمم را ورق میزنم و تمرکز میکنم که چیز هایی که برای کتاب آماده کرده ام منسجم کنم &#8230; بنویسم . مچ دست راستم آرنج چپم بسیار درد میکنند از نوشتن زیاد &#8230; اما باز به ارشیو عکس هایم مراجعه میکنم و باز مصمم تر که بنویسم :‌ چه چیز هایی معماری مدارس ماست و چه چیز هایی معماری مدرسه نیستند و بهتر است اسمش را بگذارم زندان های اجباری کودکان<br />
</span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA"><o:p></o:p></span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA">شما را که می بینم . میگویم خدایا می شود کودکان ما از این زندان های اجباری که نه یک شهروند خوب تربیت میکند و نه یک عالم ، بیرون بیایند ؟ خلاص شوند ؟‌رها شوند و باز در دنیای کودکانه خود با شادابی و طروات چیزی را فرا بگیرند . <o:p></o:p></span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA">کمکم کنید من به امید شما ها و به خنده های تازه شما شادم و نیرو می گیرم . </span><span dir="ltr" style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt"><o:p></o:p></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://irvani.com/weblog/archives/529/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>با شما هستم آقای دکتر !‌</title>
		<link>http://irvani.com/weblog/archives/528</link>
		<comments>http://irvani.com/weblog/archives/528#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Apr 2010 12:56:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایروانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[محيط هاي يادگيري]]></category>
		<category><![CDATA[معماری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://irvani.com/weblog/?p=528</guid>
		<description><![CDATA[هزاری هم در جلسات خنده دار مصاحبه که بوی  ناسیونالیستی آن از همان تلفن زدن ها معلوم است به من بگویی که &#8220;‌معماری بر یادگیری &#8220;‌ تاثیر ندارد ، قبول نخواهم کرد . ان قدر مرا مسخره کنی و بگویی &#8221; ‌تاثیر و نقش فضاهای یادگیری بر یادگیری دانش آموزان یعنی چی ؟ و بگویی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA">هزاری هم در جلسات خنده دار مصاحبه که بوی <span> </span>ناسیونالیستی آن از همان تلفن زدن ها معلوم است به من بگویی که &#8220;‌معماری بر یادگیری &#8220;‌ تاثیر ندارد ، قبول نخواهم کرد .<br />
ان قدر مرا مسخره کنی و بگویی &#8221; ‌تاثیر و نقش فضاهای یادگیری بر یادگیری دانش آموزان یعنی چی ؟ و بگویی این جملات را چطور به همدیگر بافته ای ؟ ‌باز هم حرف بهانه آمیز تو را قبول نخواهم کرد . و همچنان میگویم ما با اموزش هدایتی ،‌غیر فعال ،‌سلولی ،‌ به جایی نمی رسیم . <o:p></o:p></span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA">اگر صحبتی دارید همچون من با دلیل بگو ،‌اصلا اگر دوست داری بیا با هم حرف بزنیم ،‌ بیا برایت یک ساعت که نه ،‌ ده ها ساعت بحث و تحلیل کنیم تا بدانیم چه میگوییم . با این یک طرفه به قاضی رفتن ،‌و ۵ دقیقه زمان دادن به من ،‌ چگونه می توانید به عمق ذهن من راه بیابی ،‌هر چند ذکاوتی در تو سراغ دارم که اگر کمی عدالت داشتید ،میتوانستید در همین ۵ دقیقه به عمق مطلب نیز پی ببرید &#8230; حیف که کمی خسته اید ، پیر هم شده اید ،‌ رزومه های بچه ها اذیتت میکنند ،‌ جلسه ها برایتان تکراری شده اند &#8230;<br />
اما این را بدان باز هم میگویم :‌<o:p></o:p></span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA">چه قبول ام کنی چه نکنی ،‌من مسیرم را میروم &#8230; با تو حتما کم خطا تر و سریع تر بود . اما بدون تو&#8230; کمی یا شاید از کمی بیشتر راه سخت و طولانی میشود &#8230;اما نشدنی نیست . <o:p></o:p></span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA">بازهم تکرار میکنم . باور دارم که کودکان ما به روشهای متفاوتی یاد میگیرند &#8230; و ما در حقشان با این معماری ظلم میکنیم . باور دارم تا فلسفه آموزشی ما تغییر نکند ،‌معماری ما تغییر نخواهد کرد .<br />
بعد از رفتن من به دیگران گفتی ،‌بهتر است برود دکترای روانشاسی بگیرد تا معماری &#8230;<br />
اما نکته همین جاست که کسی میتواند مدرسه خوبی طراحی کند که &#8220;‌به مسایل علوم تربیتی &#8220;‌‌ آشنا باشد . این روانشاسی نیست . این علم بین رشته ای است . نیاز داریم اقای دکتر ،‌نیاز داریم کمی از رشته های همدیگر سر در بیاوریم چرا که تمامی کشور های پیشرفته دنیا اینگونه عمل میکنند . و تو خوب میدانی که اینگونه است . فقط ان حس ناسیونالیستی و آن غرور و آن پیری به تو اجازه اعتراف و ریسک <span> </span>نمیدهد &#8230;. فقط همین !‌/<o:p></o:p></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://irvani.com/weblog/archives/528/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جماعت ایرانی &#8230;</title>
		<link>http://irvani.com/weblog/archives/527</link>
		<comments>http://irvani.com/weblog/archives/527#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Apr 2010 13:28:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایروانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[متفرقه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://irvani.com/weblog/?p=527</guid>
		<description><![CDATA[رفته بودم جایی ،‌اداره ای &#8230; از آن اداره های خاص به نظر می آمد کادرش علمی تر و آکادمیک تر و مرتب تر باشند . منشی دفتر خانومی بود ، بیکار بودم و به کار هایش نگاه میکردم و منتظر اتمام جلسه  تا نوبت من شود . آن خانم منشی کاغذی آچار برداشتند ، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA">رفته بودم جایی ،‌اداره ای &#8230; از آن اداره های خاص به نظر می آمد کادرش علمی تر و آکادمیک تر و مرتب تر باشند . منشی دفتر خانومی بود ، بیکار بودم و به کار هایش نگاه میکردم و منتظر اتمام جلسه <span> </span>تا نوبت من شود . آن خانم منشی کاغذی آچار برداشتند ، نصفش کردند &#8230; دیدند خیلی خوب نشد . با لبه شیشه میز کاغذ دیگری را نصف کردند . و نصف آن را نصف &#8230; نگاهش کردند دیدند بزرگ است و با تا دادن بوسیله دست باز هم آن نصف کردند . بر اندازش کردند دیدند دور و بر کاغذ را خوب پاره نکردند ،‌قیچی برداشتند و افتادند به جان این یک هشتم کاغذ آچار ، خلاصه آن آن یک چیزی در حدود دو سانت در یک سانت بریدند و گذاشتند روی امضای یک نامه که چسب بزنند و دوباره از آن کپی بگیرند . خوب که دقیق شدم &#8230; کل کاغذ آچار برای آن یک سانت در دو سانت پاره شده بود . روی میز نیز لاک غلط گیر موجود بود و شاید باورتان نشود از این کاغذ های کوچک نیز در فایل موجود بود . &#8230;<br />
ما هنوز نمیخواهیم باور کنیم این ها سرمایه های ما هستند .<br />
چشمم رو به آرامی به سقف دوختم دیدم بله تمامی لامپها و مهتابی ها نیز روشنه و تمام اتاقها نیز نور جنوب می گرفتند .<br />
به من نگویید ای خانم همه جا از این اسراف ها و بریز و بپاش ها هست که &#8230;<br />
میخواهم بدانم &#8230; ما چرا یاد نمیگیریم که برای یک کاغذ به اندازه یک بند انگشت یک کاغذ بزرگ را پاره نکنیم . به خدا این ربطی به دین و سیاست و &#8230; ندارد .<span>                </span>فقط کمی تدبیر میخواهد . <o:p></o:p></span><span style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt" lang="FA">داشتم به خودم میقبولاندم که خوب اشکالی ندارد از بقیه کاغذ نیز برای کار های بعدی استفاده میشود &#8230; که در یک لحظه دیدم همشان همان طور سفید و مرغوب مچاله شدند و روانه سطل آشغال &#8230;. </span><span dir="ltr" style="line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 10pt"><o:p></o:p></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://irvani.com/weblog/archives/527/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

