بیمار …
چهارشنبه, دی ۱۱م, ۱۳۸۷30 آذر ماه این روزها عزیز ترین افراد زندگی ام را میبینم که دیگر یادش میرود من که بودم؟ .. نگاهم میکند چشمانش دیگر سو ندارد . تار میبیند . بلند میگوید … تو کی هستی ؟ میگویم … پوووونه …. نگاه میکنم کمی نان تازه موقع صبحانه جلوش را میگذارم . اما نمی بیند [...]
