دیگری …
شنبه, شهریور ۹م, ۱۳۸۷یکی از بزرگان طریقت شبی می گذشت. روشنایی از روزنی بیرون می آمد و آواز زنی شنید که با شوهرخود می گفت: “اگر نان و آبم ندهی شاید، اگر بزنی و برنجانی شاید، اما اگر دیگری را بر من بدل کنی و روی از من برگردانی از این در نگذرم.” آن بزرگ نعره ای بزد [...]
