درباره ازدواج


این آقای کریمی می نویسد ها …

خیلی وقت بود راجع به ازدواج و اینکه چگونه باید به اینچنین موارد پرداخت دوست داشتم بنویسم .. همه اش را نوشته .. به ترتیب .. لپ کلام … را گفته . بخشی از ان ها را برایتان گذاشته ام  . قشنگ است  بسیار .

نگاه اولیه

این بخش٬ بخش تلخ نوشتار ماست. یک مقدار هم می‌خواهم رویش پافشاری کنم تا شما جدی اش بگیرید.

 

اول آن که هیچ کس ازدواج نمی‌کند به قصد بدبخت شدن. یا به مشکل خوردن یا … ازدواج هر قدر هم اجباری باشد بالاخره یک امیدی به سفید بخت شدن توش هست.

 

دیم آن که -به مجید می گفتم- «شما باید بنای اولیه ات را بگذاری که این آدمی که داری باهاش ازدواج می‌کنی، همان آدمی است که باهاش به مشکل‌های خفن می‌خوری.»  دعواهای خفن می‌کنی. کام ات را تلخ می‌کند. یک وقت هایی می‌خواهی سر به تن‌اش نباشد.

 

این‌ها را نمی‌گویم که واقعا این طوری بشود. این را می گویم که از همان اول به ته خط فکر کنی. چنین حالتی را در بدو امر تصور کنی و سعی کنی ببینی چه حالی خواهی داشت. آن وقت ببینی این فرد را آن قدر ارزشمند خواهی یافت که برایش٬ ‌به خاطرش٬‌ برای به دست آوردن و حفظ کردنش٬ بجنگی؟ با دیگران. با خودت. با غرورت.

 

این را می گویم  که از اول ذوق زده نشوی.توقع ات را بیاوری پایین. ازت می خواهم به این مساله فکر کنی تا آن اول اصلا بخورد توی ذوق ات. بتوانی یک کم از گیجی بیایی بیرون. آدم اولش گیج است. مات طرف مقابل اش است. ذوق دارد. می خواهم از همین الآن بزنم توی ذوق ات. چون با حال گرفته که بروی خانه‌ی بخت به‌ مختصر خوشی‌ای٬ کیف  می کنی تا این که با توقع بالا بروی در خانه‌ی بخت. آن وقت به به مختصر ناراحتی ای می رنجی.
از اول به اخرش فکر کن. آخر زندگی ات نه عزیز. آخردعوا! 

 

این را می‌گویم که اگر وسط زندگی به دعوای خفن خوردی، -که انشاءاله پیش نیاید- فکر نکنی زمین آسمان را بوسیده!  فکر نکنی زندگی تمام شده است. فکر نکنی دیگر هیچ کاری اش نمی‌شود کرد. این قدر زندگی چیز پیچیده‌ای است که نمی‌توانی فکرش را بکنی. آن قدر آدم‌ها و زندگی هایشان پیچیده است که تا با چشم های خودت نبینی باورت نمی شود. 

 

هم‌چنین این را نمی‌گویم که یک بند دعوای خفن بکنی. دعوای خفن مثل جراحی است. در طول عمر حداکثر ۳-۴ بار. یک جور دیگر بگویم. بی ادبی است. معذرت می خواهم. مثل بالا آوردن می‌ماند. یک چیز مسمومی یک جایی گیر کرده. حالِ زندگی را خراب کرده. ضعف٬ بدنت را گرفته. یک وقت هایی خودش بیرون می‌آید. یک وقت انگشت می‌کنی ته حلق ات و بالا می آوری.
اگر بخواهی یک بند بالابیاوری که نمی‌شود. اعمال و رفتار ما غذای زندگی است. مجبت قوت زندگی است. مغذی است. دلخوری مسمومیت است. رفتار ضعیف هم سم است.
دیده ای بدن را. غذای مسموم را اغلب به صورت نرمال دفع می‌کند. نمی‌گذارد کار به تهوع برسد. مسمومیت، شدید که شد، نتیجه اش می شود تهوع. خیلی محدود و کم. بعضی وقت ها هم آدم طاقت نمی‌آورد -که مسمومیت٬ خودش دفع شود- می‌رود انگشت می‌کند ته حلق‌اش.
دعوای شدید، جز در مواقع بحرانی کارساز نیست. آن هم خیلی دقت می‌خواهد. آن کسی که بهانه درست می کند که دعوا را خفن کند باید خیلی هوشمندانه این کار را بکند. باید بلد باشد  بلافاصله پس از اوج دعوا؛ این هواپیمای اوج گرفته را سالم بنشاند روی زمین نه این که روی هوا ول بشود. دعوا را که به اوج رساندی، ول کنی و بروی یا دوباره قهر کنی و … -معذرت می‌خواهم- یعنی گند زدن. یعنی انگشت ته حلق کردن و بالا نیاوردن!
ضمن این که شما در طول عمرت شاید ٣-
۴ بار بیشتر این کار را نباید بکنی. آن اول زندگی که اصلا نباید بکنی. فکر کن که یک بند٬ انگشت بکنی در حلق بچه‌ی نوزاد+ که بالا بیاورد. بچه از بین می‌رود. آدم بزرگش هم از بین می‌رود.
حالا این ها حاشیه است. چیز دیگری می خواستم بگویم.
چند وقت پیش چیزی نوشته بودم که با عنوان «هر که بامش بیش٬ برفش بیشتر+» . گفتم شاید کمی افراط در آن باشد یا لااقل در خواننده تلقی نادرستی بشود. خواستم این جا آن تلقی را اصلاح کنم.

 

حالا که حاشیه آمد یک حاشیه هم بر این حاشیه بیاورم.
گیرم هم حالت به هم هم خورد. خورد که خورد. اولش که آدم به کسی نمی‌گوید. اگر خیلی حالش بد شد -بلند می‌شود- می‌رود دکتر. چرا زنگ بزند به ننه و بابا؛ آن ها را بکشاند وسط؟ نگرانشان کند. کاری هم که از دستشان بر نمی‌آید. خیلی بخواهند کاری کنند یکی می‌گوید گل گاو-زبان بخور آن یکی می‌گوید عرق نعناع بخور. آن یکی می‌گوید گرمی اش کرده. یکی می‌گوید سردی اش کرده و … کار بدتر نشود، بهتر نمی شود+!
آدمی که قبل از این که خودش مشکل اش را حل کند و قبل از این که به دکتر مراجعه کند، به مامان جانش راپورت بدهد را می‌گویند بچه ننه! می‌گویند ننر+. می‌گویند وابسته. می‌گویند رشد نیافته!  بگذریم از این حاشیه ها.

 

این بنای اولیه که می‌گویم٬ ریشه عقلایی دارد. با نگاه منطقی اتفاقی است ممکن با احتمالی که نمی‌توان و نباید آن را نادیده گرفت.  قبل تر هم گفته‌ام. هر کدام از ما حداقل حدود ۲۰ سال در محیط‌های متفاوتی زندگی کرده‌ایم و تربیت شده‌ایم. تجربیات متفاوتی داریم. درک کاملا متفاوتی از دنیای اطراف‌مان داریم. برداشت ما از مطالب٬ متفاوت است. حسی که در مواجهه با مسایل گوناگون داریم کاملا متفاوت است.
مثال سطحی بزنم. اسم یاسر برای من اسم خوش‌آیندی است. فکر می‌کنم چون در دوران کودکی چند دوست داشتم که اسم‌شان یاسر بود و دوستشان داشتم. برای دیگری ممکن است این طور نباشد. کسی را به نام یاسر می شناخته که آدم درپیتی بوده. اصلا ذهنیت این دو نفر نسبت به یک اسم ساده کلاملا متفاوت است. این یکی حس خوبی دارد و یادآور خاطرات خوبی است و حتی این اسم را برای فرزندش هم می پسندد. دیگری حس بدی نسبت به این اسم دارد و اصلا فکرش را هم نمی کند که بخواهد اسم فرزندش را یاسر بگذارد.
این مثال خیلی سطحی است ولی می تواند عمق تفاوت را در همین سطح هم نشان بدهد.

دو نفر که در یک خانه و زیر یک سقف بزرگ شده اند و پدر و مادر مشترک هم داشته اند٬‌ باز هم تفاوت هایشان بسیار زیاد است. چه رسد به کسی در خارج از خانه.

 

پس این را به خاطر بسپار که «تفاوت های ما با دیگران بسیار بسیار بیش‌تر از آنی است که تصور می‌کنیم.»  و در این جا همسر هم یکی از این دیگران است. با برادر و خواهر و رفیق و … نیز همین طور. این را گاهی فراموش می‌کنیم. 

تفاوت های ما با هر کسی آن قدر زیاد هست که نیاز به جستجو کردن ندارد. نیاز به تلاش خاصی ندارد. با هر کسی که بخواهی هر وقت که بخواهی می توانی با اختلاف مواجه شوی! اختلاف هم در سه سوت قابل تبدیل شدن به دعواست!

 

یک چیز دیگر را باید بگذاریم کنار این نکته. «ما بسیار بیش از آن چه که می‌اندیشیم به پدر و مادرمان شبیه هستیم.» و این هم نکته‌ای است که باور نداریم یا فراموش می‌کنیم. این مساله‌ای است که روان شناس و استاد اخلاق٬‌ هر دو تاییدش می‌کنند.

 

ما اگر در مدرسه دیگری می بودیم٬‌ محله دیگری می بودیم٬ یا عقب تر٬ برادر و خواهرمان افراد دیگری بودند٬ امروز آدم های دیگری بودیم. شاید این را بتوانم تعمیم بدهم به نکته قبل و آن این که ما کاملا شبیه پدر و مادرمان هستیم. انگار خودشان هستیم. فقط در محیط های مختلف پرورش یافته ایم. نتیجه اش چیزهای متفاوتی شده است!

حالا یک حاشیه دیگر بزنم و آن این که شما ببین که دو نفر که این قدر به هم شبیه اند (پدر و پسر یا مادر و دختر) باز هم چقدر با هم اختلاف دارند. خصوصا وقتی که نزدیک به هم زندگی می کنند. چقدر در خانواده ها بین والدین و فرزندان اختلاف نظر و سلیقه و رفتار هست. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

 

این روضه ها را برایت خواندم تا معلوم شود چقدر در معرض آسیب هستیم. یک مجرد که در خانه ی خودش -مستقل- زندگی می کند، می تواند خودش را رها کند و هر جور که می خواهد زندگی کند. وقتی شد دو نفر، تفاوت های بسیار در سلایق و علایق و عقاید، می توانند معدن اختلاف باشند. کانون فتنه باشند. پس برای یک زندگی درست باید حریم هایی داشت که دریده نشوند. باید حداقل هایی از ادب و حیا و احترام را در روابط لحاظ کرد. صمیمیت با رکیکیت فرق می کند. خیلی ها که صمیمی می شوند، رکیک می شوند. بی ملاحظه می شوند. بی ادب می شوند. این وحشتناک ترین تلقی از صمیمیت است و مع الاسف رایج هم هست! صمیمیت رفع تکلف است. رفع ادب نیست.
حاج آقای حمیدی -که خدا برایمان نگه اش دارد- برای هر کسی که عقد می خواند یک نصیحت هم می کند شان.
اسم عروس و داماد را می پرسد. بعد می گوید: «ببینید بچه ها. الآن که با هم تازه آشنا شده اید، رو دربایستی می کنید. آقا به خانم می گوید فاطمه خانم. خانم به آقا می گوید آقا عبدالله. چند سال که می گذرد، این ادات احترام را میگذارند کنار. آقا به خانم می گوید فاطی. خانم به اقا می گوید عبدلی! (اسم ها را من مثال آورده ام!). سعی کنید این طور نباشید. تا آخر آقا و خانم را نیندازید. احترام بین همدیگر را نگه دارید.»  و چقدر درست و دقیق می گوید.

 

خلاصه کنم. تفاوت های ما آن قدر زیاد هست که اگر مراقب نباشیم٬ اگر مودب نباشیم٬ اگر بی‌انصاف باشیم٬ اگر کمی بی دقت باشیم٬‌اگر اخلاق انسانی و عقلایی نداشته باشیم٬ خودمان با دست خودمان٬ خانواده را به سرعت در معرض هدم قرار داده ایم.

حواست را جمع کن رفیق!

از خدا جوییم توفیق ادب
بی ادب محروم ماند از لطف رب

بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد

 

۶ پاسخ به “ درباره ازدواج ”

  1. اسلامی گفت:

    به نام خدا
    سلام
    خیلی جالب بود.
    هر چند که من خیلی سر درنیاوردم.
    دارم می رم مشهد….. خیلی خوشحالم…. ببینمت….
    در پناه حق

  2. امیر گفت:

    سلام
    یه خورده فلسفی بود باید چند بار بخونی تا بفهمی کی به کیه
    وبلاگ قشنگی دارین خسته نباشید

  3. zahra گفت:

    سلام خانم ایروانی . وبلاگتون رو گاهی می خونم . من تازه ازدواج کردم . یک سالی هست عقد کردم و ۷ ماهی هم هست که خونه خودم هستم . نمی دونم چرا ولی انگار هنوز که هنوزه نتونستم شرایط جدید رو بپذیرم . توی این یک سال بدترین بلاهای روحی و ایمانی و اعتقادی روداشتم . روزهای بسیار سختی بر من گذشته . . . درگیریهایی که پس از ازدواج با خودم و با خدا و با هستی و با نظام خلقت دارم دیوونه ام کرده . نشاط و لذت و شادی و این جور چیزها رو که مدتهاست باهاشون خداحافظی کردم اصلا کم کم داره یادم میره سرور و بهجت یعنی چی ؟ گاهی احساس می کنم شرایطی به من تحمیل شد که اصلا از خدا انتظارشو نداشتم . گاهی فکر می کنم شاید اینقدر بنده بدی واسش بودم می خواسته من رو دچار مکافات اعمالم کنه چنین شرایطی رو برام ساخته . گاهی فکر می کنم دورم انداخته . گاهی …. تا توی خونه تنها میشم اشکام همین جور بی دلیل سرازیر می شن . خیلی سعی می کنم جلو همسرم این درگیریهام رو با خودم بروز ندم تا ناراحت نشه . که گاهی هم موفق نمی شم و به اونم خیلی فشار میاد چون علت خوددرگیریهای من رو نمی تونه درک کنه . هنوز بعد از یک سال هنوز نتونستم حس خوبی به همسرم داشته باشم . اون رو دوست خودم بدونم . بهش نزدیک بشم . باهاش درد دل کنم . هنوز حس خوبی به ازدواجم ندارم . حتی هنوز در روابط ج . ن . س .ی . با همسرم هم مشکل دارم و نمی تونم بپذیرمش . از طرفی به خاطر همه این حس ها و رفتارها و خود درگیریهام و …. عذاب وجدانهای سختی هم دارم . نمی دونم چیکار کنم . واقعا دیگه نمی دونم چیکار کنم . می تونید کمکم کنید؟

  4. مریم علیزاده کاسب گفت:

    سلام استاد ایروانی.امیدوارم که حالتون خوب باشه,من دانشجوی معماری نیشابور بودم,آدرس jimell تون یادم رفته.خیلی خوشحال می شم که با شما رابطه داشته باشم.
    امروز دنبال پایان نامه می گشتم که با سایت شما روبرو شدم.
    با تمام وجود دوستون دارم.

  5. مریم علیزاده کاسب گفت:

    البته شرمنده که از اینجا با شما ارتباط برقرار کردم.

  6. مریم علیزاده کاسب گفت:

    من ازدواج کردم.مطالب شمارو هم خوندم.خیلی پر محتوا بود,باعث شد که من درباره بعضی چیزا نظرم (خوب)عوض بشه.

نظر بدهید