بایگانی موضوعی برای "اردوی جهادی"

دلبران

سه شنبه, اسفند ۲۷م, ۱۳۸۷

نگاه دختری جوان که تو را با هوس و ناز به سوی خویش خواند و یا نگاه میخواره ای که جام باده به دست گیرد ؛ هر دو دلپذیر است ، همچنین سلامی که که از سوی مهتری به کهتر گفته شود و شعاع خورشید خزانی که تن را حرارت بخشد . اما  ازهمه  اینها […]

نطلبیده …

جمعه, اسفند ۱۶م, ۱۳۸۷

رضای من … نمیدانی وقتی که رفتی و گقنی قطار تند رو است و اینجا نمی ایستد تا من با تو خداحافظی کنم … برایت فندق و پسته بدهم که در موقع کار خسته نشوی .. قمقمه بدهم .. گفتی تند رو است . دمی نمی ایستد که تو را ببینم … اه چقدر دلم […]

کالو…

پنجشنبه, دی ۲۶م, ۱۳۸۷

احتمالا بسياري حكايت وبلاگ معلم كوچكترين مدرسه جهان كه پست‌هاي وبلاگش را از روستايي دور افتاده مي‌نويسد، شنيده‌اند. عبدالحميد شعراني سرباز معلمي است در روستاي جمال آباد کالو از توابع بندر دير در استان بوشهر. او چهار شاگرد دارد که البته نام خانوادگي همه آن‌ها يکي است.همين اول صبحي صداي افغاني‌ها گوش روستا را پر […]

قالب …

دوشنبه, اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۷

دوستی در وبلاگش نوشته بود … به دلم بسیار نشست … کپی کردم برایتان همین .
۱- آقا، حوصله کلمات طول و دراز ندارم؛
یک کلمه:
قالب جهادی رو ول کنید، فرهنگ جهادی رو بچسبید.
بند الف : باد ها ی زابل شروع میشوند . وقتی در خیابان راه میروی .. انتهایش را نمیبینی … سرفه هایش شروع میشود […]

مرام

یکشنبه, فروردین ۱۸م, ۱۳۸۷

میدانی از اول اردو … دو نفر خوب با گروه معماری خوب کار کردند …

یکی از آن ها قرار بود بره تو کار مستند سازی … اصلا واسه این امده بود اردو .. وقتی پروژه شروع شد .. نیرو کم بود .. مرامی ۱۳ روز تمام با من کار کرد .. از اول تا آخر […]

اردو تمام شد …

پنجشنبه, فروردین ۱۵م, ۱۳۸۷

دیروز برگشتم تهران . بعد از اردو راهی مشهد و بعد نیشابور .  فردا نیز راهی شهر زابل هستم .  اردو تمام شد .. با تمام پستی بلندی هایش … به قول یکی از دوستان به این موضوع می اندیشم که اردو رفتن یک تکرار است یا یک تمرین ؟ از نظر من دیگر زمان […]

عید دوم زندگی

جمعه, اسفند ۲۴م, ۱۳۸۶

ده دوازده روزی  را می روم اردو , در بخش دیهوک در نزدیکی شهر طبس .  استان یزد …   آه اگر میدانستی چه در دلم میگذرد و چه مینویسم و چه خواهم کرد …
                                          عید همگی مبارک …  

بند الف : خیلی ها از آپدیت پیشین پرسیدند مگر نعیمه خاله داشتی ؟ … خوب معلومه ادم که […]

زنجیر

جمعه, بهمن ۲۶م, ۱۳۸۶

آخ چقدر سخت است تو الان کار هایی که دوست داری نتوانی انجام بدی …. و کار هایی راانجام دهی که خودت بر خودت اجبار کردی….  آی چقدر حالم از خودم به هم میخورد از این زنجیر هایی که برای خود درست کردم و محکم به آن ها چسبیده ام . 
 بند الف : دلم برای اردو […]

در آن آب و هوا …

سه شنبه, دی ۴م, ۱۳۸۶

دنیای ذهن …

دوشنبه, آبان ۱۴م, ۱۳۸۶