خصوصي يا عمومي
نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در اجتماعی در زمان اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸ | ۱ ديدگاه »
بند الف :
بند الف :
در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود… او با گریه گفت: کمال در بچه من “شایا” کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند … پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنند
سپس داستان زیر را درباره شایا گفت: ” یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن…؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما ۶ امتیاز عقب هستیم و بازی در راند ۹ است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند ۹ بازی بدیم….
درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه…اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد…اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط ۲، بدو به خط ۲ !!! شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند.. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به ۳ !!! وقتی به ۳ رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه…! شایا به خط خانه دوید و همه ۱۸ بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه… پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت: اون ۱۸ پسر به کمال رسیدند… “
این روتعمیم بدیم به خودمون و همه کسانی که باهاشون زندگی می کنیم
هیچ کدوم ما کامل نیستیم و جایی از وجودمون ناتوانی هایی داریم
اطرافیان ما هم همین طورند
پس بیایید با آرامش از ناتوانی های اطرافیانمون بگذریم و همدیگر رو به خاطر نقص هامون خرد نکنیم
بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم اطرافیانمون رو
این متن زیبا رو دوست خوبم دکتر ارجمند فرستاده بودند که بهترین کار را قرار دادنش در اینجا دونستم. امید که همه از اون لذت ببریم و درس بگیریم.
یک پیاز متوسط بردار. زیر آب سرد پوستش را با چاقو بگیر. سر و تهش را بزن. از کابینت یک ظرف بیرون بیاور و بگذار روی میز وسط آشپزخانه. پشت میز بنشین رو به مهمانها. نگاهشان کن و شروع کن به خورد کردن پیاز و اشک بریز. هیچکس حواسش پرت تو نخواهد شد. هیچکس سینجیمت نخواهد کرد. هیچکس نصیحتت نخواهد کرد و مدام بهت نخواهد گفت آیا چیزی که برایش گریه میکنی ارزشش را دارد؟ جلو جمع گریه کردن را تجربه کن. بله پیاز ارزشش را دارد. فقط مواظب شانههایت باش.
توي همايش ميگفت :ما اين قدر تواناييم ،اين قدر تيم قوي اي داريم . ميخواهيم به دولت بگيم بودجه بيشتري به ما بدن و اجازه يك سري كار هاي بيشتري را به ما بده . ميگفت كه ميتوانيم علاوه بر مدرسه ،ساختمان هاي فرهنگي ،ورزشي ، استاديوم ،ساختمان هاي درماني ، دانشگاهها ،فرهنگسراها ، درمانگاهها را بسازيم . آخه اينا همش در شاخه ساختمان هاي آموزشي هستند !!!!
اين ها هنوز” كيلويي “ فكر ميكنند .
حتي اجازه فكر كردن و خط كشيدن و نوشتن و انتقاد كردن را هم به ما نميدن .
You see things; and you say, “Why?”
But I dream things that never were; and I say, “Why not?”
George Bernard Shaw
۱۹۲۱
در اين روز گار پر از فيلتر و دستگاههاي خفه كن و دهن بند … به نظر فقط بايد نوشت. بايد نوشت . تنها ابزاري كه باقي مانده همان خواندن ، فهميدن ، و درك كردن و بسيار نوشتن است .
اگر بگذارند …
این قاطع حبائل الكذب و الافتراء؟
كجاست قطع كننده رشته های دروغ و افتراء
دعاي ندبه
مثلا داريم كار فرهنگي ميكنيم .به ما نيز بگوييد تا ما نيز ياد بگيريم !!! اعدام كردن نوعي كار فرهنگي است ؟؟ وقتي ميخواهي به كسي بگويي كه نرو راهپيمايي بايد اعدام كني؟ همين كار هاي فرهنگي تان اين روند ۳۰ ساله باعث شد كه ما اين همه از خودمان ،از خودتان ،از نسل جوان ،از فرهنگتان ،از همه چيز تان فاصله بگيريد و بعد بگوييد “ ما كار فرهنگي ميكنيم “ .خدايا سوگند به اشك مادراني كه اين روز ها به خاطر اعمال شما ،به خاطر از دست فرزندانشان چه آهي كه نميكشند … خدايا به مادران داغديده اين روزها صبر بده … صبر جميل .
جداي همه اين موارد، دو روزي ميشود كه صفحه “ترجمه كن “گوگل را نيز فيلتر كردند . اولش كه ديدم خنديدم . بعدش سكوت … بعد عصبانيت . واقعا صفحه “ترجمه كن” گوگل اين همه شما را زجر ميداد ؟ من هميشه با اين صفحه بيشتر كار هاي تحقيقاتي ام را راجع مسايل و اموزش و پرورش و معماري مدرسه به سرعت انجام ميدادم . خيلي صفحه خوبي بود . خيلي سريع صفحاتم را تحليل ميكرذم و مطلب مورد نظر را پيدا ميكردم . خيلي خوب بود … اما الان نيست . با فيلتر شكن هم كه ميري اين قدر سرعتش پايينه كه صفحه ديگه بالا نمياد .
واقعا چرا صفحه “translate“ گوگل را فيلتر كرديد ؟كه مثلا چند نفر خبر هاي انگليسي و ديگر زبان هاي روز دنيا را به فارسي ترجمه نكنند ؟ حتي اگر ذره اي تحليل ميداشتيد و به متون فارسي ترجمه شده گوگل دقت ميكرديد آن ها را پر از غلط ميديد و تنها كساني مي توانستند از آن استفاده كنند كه انگليسي را به خوبي بدانند و بتوانند جملات فارسي را درست كنار هم بچينند. چرا واقعا چرا فيلتر كرديد ؟ چرا براي بقاي خودتان دست به هر كاري ميزنيد و خيال ميكنيد كه كار فرهنگي مي كنيد ؟ مگر صفحه ترجمه گوگل سياسي بود ؟ يا س ك س ي ؟ … خسته شدم از كار هاي عجيب و غريب شما كه اين همه عجولانه و سرخود عمل ميكنيد با اينكه نمي دانيد چه ضربه هايي بر بدنه اعتماد اين ملت نسبت به خودتان وارد ميكنيد ؟ هر چند كه اعتقاد دارم ديگر فضايي بين ما و شما باقي نمانده است .
خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود..
As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies.
باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه كتاب اين مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید…
She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace.
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading.
کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..
When she took out the first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:
“What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring!”
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روي خودش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم
For each cookie she took, the man took one too.
This was infuriating her but she didn’t want to cause a scene.
هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .
دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه
When only one cookie remained, she thought: “ah… What this abusive man do now?”
Then, the man, taking the last cookie, divided it into half, giving her one half.
وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد..
Ah! That was too much!
She was much too angry now!
In a huff, she took her book, her things and stormed to the boarding place.
اه ..این دیگه خیلی رو میخواد…خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.
در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما
When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened!
وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>
She felt so ashamed!! She realized that she was wrong…
She had forgotten that her cookies were kept in her purse
فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.
The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter.
اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود
…while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him.
And now there was no chance to explain herself…nor to apologize.”
در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو میخوره
و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره
There are ۴ things that you cannot recover
چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
The stone… …after the throw!
سنگ بعد از این که پرتاب شد
The word… palavra… …after it’s said!
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
The occasion…. after the loss!
موقعیت …. بعد از این که از دست رفت
and…The time…..after it’s gone!
و زمان… بعد از این که گذشت و سپری شد
سال ۱۲۶۴ قمرى، نخستين برنامهى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. بهويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان مىشود هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باختهاند، امير بىدرنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مىکوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مىشدند يا از شهر بيرون مىرفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همهى شهرتهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سىصد و سى نفر آبله کوبيدهاند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچههايتان آبلهکوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مىشود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست دادهاى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمىگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زارشروع به گريستن کرد…در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حالگريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت:دعجب، من تصور مىکردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاىهاى مىگريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچهى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشکهايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيدهاند امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويسها بساطشان را جمع مىکنند. تمام ايرانىها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مىگريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند
مانده ام مسئوليني كه اين همه سنگ يك موضوع (عكس امام ) را به سينه ميزنند چرا به رفع مشكلات واقعي مردم نمي پردازند ؟ مشكلاتي كه بعد ها مي فهميم كه چقدر ضرر ها كرده ايم . چند روز پيش در خبري خواندم مدرسه خان شيراز نيز ترك هاي عميقي در سطح ديوار هايش ديده ميشود ، آن هم به دليل نصب عكس شخصيت هاي تراز اول كشور در مقياس بزرگ . من مانده ام اين ها چه ميكنند . اين روز ها مدام شعر اي ايران، اي وطن را گوش ميدم و نميدانم چرا مانند كسي كه بچه اش را از دست داده است بلند بلند ميگريم و ميگويم چرا با ميراث معماري اين كشور اين همه وحشيانه برخورد ميكنيد . تنها كاري كه از دستم بر ميآيد اينست كه زودتر سفري به نقاطي كه مدنظر دارم رفته و از ۱۰ -۱۵ مدرسه اي كه در شهر هاي اصفهان و شيراز و يزد به عنوان شاهكار هاي معماري مدارس ايران باقي مانده است عكس و فيلم تهيه كنم .
بسم اللّه الرحمن الرحیم
پیرو اطلاعیههاى متعددى كه از سوى حضرات آقایان آیات عظام و حجج اسلام و علماى اعلام شهرستانها ـ دامت بركاتهم ـ و نمایندگان محترم مجلس شوراى اسلامى، انجمنها و گروهها و احزاب و دستجات و سازمانها و اصناف و شخصیتهاى محترم دیگرى كه در مورد تعطیل و راهپیمایى سراسرى روز پنجشنبه دهم ماه صفر برابر با ۲۷ آذر ماه ۵۹ اعلام شده بود، حضرت امام خمینى رهبر انقلاب اسلامى ضمن تشكر و تقدیر و سپاسگزارى صمیمانه از احساسات و عواطف همگى آنان فرمودند: «با توجه به حساسیت زمان در مقطع فعلى كه ما گرفتار جنگ با دشمنان اسلام هستیم، و با توجه به اینكه بارها اعلام كردهایم به خاطر حفظ وحدت، اگر به من و یا به عكس من اهانتى شد مردم عكسالعملى نشان ندهند. بدین وسیله از عموم آنان تقاضا مىشود از تعطیل و یا راهپیماییهایى كه قرار است به این عنوان انجام شود صرف نظر نمایند و به رفع مشكلات و كارهاى دیگرى كه دارند بپردازند، و حتىالامكان مردم را به آرامش و نظم دعوت كنند». و ضمناً فرمودند: «از جناب آقاى حاج سید جلالالدین طاهرى ـ دامت افاضاته ـ تقاضا مىكنم بنا به درخواست اهالى محترم اصفهان به این شهر باز گشته و كماكان به اقامۀ نماز جمعه و ارشاد مردم ادامه دهند. و ارگانهاى انقلابى هم كه اعلام دو روز تعطیل نمودهاند به كارهاى عادى خود مشغول گردند. از خداى تعالى توفیق همگان و پیروزى كامل مسلمانان را بر دشمنان اسلام مسئلت مىنماید». نهم صفر المظفر ۱۴۰۱ / ۲۶ آذر ۱۳۵۹ دفتر امام خمینى
يکي از بزرگترين صادرکنندگان نفت و يکي از بزرگترين واردکنندگان بنزين هستيم.
براي مسلمانان لبنان خودمان را هلاک مي کنيم ، پول مي فرستيم و دعا مي کنيم . اما هيچ خبري از مسلمانان چچن نمي گيريم.
از هر ۱۰۰۰ مفسد اقتصادي يکي و از هر ۱۰۰۰ فعال سياسي ۹۹۹ نفر در زندان داريم
در همه جاي دنيا آثار باستاني را از زير آب در مياورند، در ايران مي برند زير آب !؟
اين ها نامه هاي عاشقانه دو زوج جوان پس از ۶ سال ازدواج است كه ه بركت اين اتفاقات اخير ۶ ماهي است كه يكديگر را نديده اند . فاطمه شمس عزيز … وقتي خواندم گريستم و گريستم و گريستم .
غدیر را دوست داشتم. بسیار. بیشتر از هر روز و عید دیگری. از کودکی. نمیدانم چرا این قدر زیاد. شاید به خاطر عیدیهای مادربزرگم یا خاطرات شیرین جشنهای پرنشاط و خاطرهساز غدیر در مدرسهمان (نیکان) یا عقدهای برادری که در این روز با عزیزترین دوستانم و شماری از بهترین مردانی که میشناختم بستهام. شاید هم چون از سالهای نوجوانی، امیرالمومنین را بیش از هر مردی دوست داشتهام و همیشه شرمنده بودم از حضرت رسول که چرا محبتم به علی بیش از او بوده. قربان و فطر و مبعث هم همیشه دوست داشتنی بودند و مجالی بیبدیل برای نو کردن ایمان و توبه و محاسبه و مشارطه و فکر و ذکر و شادی باطنی و ظاهری اما برای من نه به اندازه غدیر و باز همیشه شرمنده بودم از اینکه این اعیاد دینی را به اندازه غدیر دوست نداشتم.
خوب میدانی که حکایت این عشق را همان سالها در دفتری که جلد قرمز داشت برایت نوشته بودم و دوره کردنش در قطار تهران- مشهد تا سالها بعد از ازدواج عادتمان بود. تو اصرار داشتی آن نامهها را با صدای خودم بلند برایت بخوانم، سر روی میز میگذاشتی و گوش میدادی و هر دو پل میزدیم به روزهای دانشگاه.

تكرار اشتباهات دولت هاي قبل و قبل تر ايران را هميشه ضعيف و ضعيف تر كرده است . ياد خاطره اي افتادم كه فكر ميكنم براي شما نيز شنيدني باشد :
صد بار گفتم همچی مکن ننه گل محمد /
زلفای سیاه قیچی مکو ننه گل محمد /
صد بار گفتم پلاومخار ننه گل محمد /
وردور کوها تاو مخور (تاب مخور) ننه گل محمد /
صد بار گفتم یاغی مرو ننه گل محمد /
رفیق الدغی مرو ننه گل محمد /
الدغی بیبفای (بيوفاست) ننه گل محمد /
تا آخر دنیا با تو نیای (نمی آید ) ننه گل محمد /
ایمروز که دور دورنس (تست) ننه گل محمد /
اسب سیات دجو لونس ننه گل محمد /
ای جاولونا همیشه نیس ننه گل محمد /
اسب سیات دبیشه نیس ننه گل محمد /
وصف شما د ایرونس ننه گل محمد /
عکس شما تهرونس ننه گل محمد /
کو جرق و جرق شمشیرت ننه گل محمد /
کو درق و درق هفت تیرت ننه گل محمد /
کو اجاقت کو اتاقت ننه گل محمد /
کو برارای قولچماقت ننه گل محمد /
گل محمد ددخاوبی ی ننه گل محمد /
تفنگشم برناو بی ی ننه گل محمد /
او تخم مرغای لای نونت ننه گل محمد /
آخر نرف نیش جونت ننه گل محمد /
قت بلندت شوه رف (آويزان شد ) ننه گل محمد /
نيمزي قشنگت بیوه رفت ننه گل محمد /
فشنگ د بند قطار قطار ننه گل محمد /
وخ بار به جنگ سبزوار ننه گل محمد /
الای بمیر قاتلت ننه گل محمد /
خنک رو و دل مارت ننه گل محمد/
اين روز ها مانده ام مادر سهراب چه ميكشد . چشمهايش ،دستانش ،چهره اش را همه را در اين مصاحبه به دقت نگاه كنيد . كاش ميشد اين شعر را برايش به لهجه غليظ نيشابوري بخوانم و برايش بگريم. او هم “مادر ” اين زمان است . مادر يكي از همان گل محمد ها …
مصاحبه ویدئویی با پروین فهیمی
نكته : دوستان زيادي ايميل ميزنند كه بنده ، اين خانم را (ننه گل محمد ) نيشابوري خطاب كرده ام . درحاليكه او سبزواري است . بنده اين كار را نكرده ام . بلكه ميگويم اين شعر در نيشابور نيز جايگاه بسيار محبوبي دارد . آن هم به دليل نزديكي كليدر به نيشابور … در هر حال به دليل شبيه بودن لهجه نيشابوري و سبزواري … اين شعر را نيز بسياري از نيشابوريان نيز ميخوانند . با تشكر . ايرواني
تعریف دوست را باهم مرور می کنیم : دوست ما کسی ست که معتقد به باورهای دینی محکم باشد . سابقه درست و پاکی در برپایی و تداوم انقلاب داشته باشد . فراتر از بند بند قانون اساسی ، در عالیترین وجه ممکن ، فدایی نظام باشد . متخصص باشد . کاردان و مدیر باشد . و همیشه گوش به زنگ هرماموریتی برای برداشتن سنگی از پیش پای نظام باشد . درستکار باشد . دست کجی نداشته باشد .
تصور كنيد كه تمام دنيا بعد از ان همه تحقيقات و تجربيات به اين نتيجه رسيدند كه محيط هاي يادگيري كوچك بهترين محيط ها براي كودكان و نوجوانان ميباشد و خوب تحقيقات بسيار مفصلي از تكنولوژي آموزشي و معماري در اين باره به زودي در ايران چاپ ميشه . حال تصور كنيد كه مسئولان محترم اين حيطه امسال تصميم بگيرند كليه مدارس كوچك اعم از روستايي و عشايري را تعطيل كنند و بگند كه آقا در مدارسي كه تعداد بچه ها از ۴۰ نفر كمتر باشد . پس اين نوع مدارس تعطيل بشن . وقتي اين خبر را خوندم بي اختيار گريه ام گرفت . با اين تصميمي كه از حضرات در اتاق كارشان در تهران گرفتند . ۱۷۵ هزار كودك از تحصيل در مقطع ابتدايي در خانواد هاي عشاير محروم ميشن .
دلم خيلي ميخواهد كه ف ح ش بدم و بگم اين محروم زدايي تون ،اين تدبيرتان ، (كه نداريد !) اين مديريت تان و اين كم كردن هزينه هاي اموزش و پرورشتان منو كشته !!
“براساس اصلاحيه چارچوب ساماندهي معاونت برنامهريزي و توسعه مديريت آموزش و پرورش، همچنين فعاليت مدارس متوسطه نظري شهري با كمتر از ۴۰ دانشآموز و فني و حرفهاي با كمتر از ۳۰ هنرجو ممنوع است و شرط ادامه فعاليت مدارس متوسطه روستايي حداقل ۱۵ دانشآموز ذكر شدهاست.
اجراي بخشنامه ساماندهي نيروي انساني وزارت آموزش و پرورش در سال تحصيلي جديد براي شهرستانهاي كم جمعيت مشكلآفرين است.» اگر مدارس ابتدايي تعطيل شود، كمتر خانوادهاي ميتواند فرزندش را براي تحصيل به شهر يا روستاهاي پرجمعيت بفرستد.
مسئولان بايد بپذيرند كه در بسياري از مناطق نميتوان همه تصميمگيريهاي ستادي را اجرا كرد. آموزش و پرورش نبايد صرفا با اتكا به اظهار نظر كتبي و شفاهي رؤساي سازمانهاي آموزش و پرورش استانها و بدون بررسيهاي كارشناسي، براي حدود ۱۷۵ هزار دانشآموز عشايري بخشنامه و دستورالعمل صادر كند. “ منبع خبر سايت هاي آموزش و پرورش .