نجس

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در اعتقادی, مذهبی در زمان بهمن ۷م, ۱۳۹۰ |  بدون ديدگاه »

ارامنه حمریان
دبیرستان تعطیل شده بود، سال دوم دبیرستان بودم، با شتاب به مدرسه ی طلبگی ( مسجد حاج مد ابراهیم) می رفتم. توی ذهنم درس منطق را مرور می کردم. کتاب الکبری فی المنطق که البته کتاب کوچکی بود اما پر بار و پر نکته. درست سر پیچ کوچه مدرسه- توی خیابان عباس آباد، میان باغ ملی و سه راه ارامنه- دیدم زن خاچیک با دخترش سونیا دارند از روبرویم می آیند. شش سال می شد که آن ها را ندیده بودم. سونیا دو سال از من بزرگتر بود. مادرش مثل بیشتر زن های ارمنی روسری اش را پشت گردن و زیر بافه ی موهاش گره زده بود. گوش هاش هم با گوشواره های فیروزه ای بیرون روسری سفیدش مانده بود. سونیا روسری نداشت. سلام کردم. زن خاچیک پیشانی ام را بوسید! درست مثل همان سال های کودکی که به خانه شان می رفتیم. گفتند خانه اشان را آورده اند اراک؛ سه راه ارامنه زندگی می کنند. گرم گفتگو بودیم که ناگاه تیزی نگاهی دلم را لرزاند! آقای عامری معلم منطق لحظه ای ایستاد و از پشت شیشه عینک ذره بینی اش نگاهمان کرد و رفت. به مدرسه می رفت. با خودم گفتم یعنی دید که زن خاچیک پیشانی ام را بوسید؟ او که از مادرم بزرگترست! از سوی دیگر با خودم می گفتم هر چه باشد او ارمنی ست و آقای عامری که نمی داند ما با هم آشنا هستیم. وقتی به حجره اقای عامری رسیدم؛ بلا فاصله پرسید آن ها کی بودند؟ گفتم اهل حمریان بودند، از کودکی با خانواده شان آشنا بودم و با دختر و پسرشان هم مدرسه ای. ارمنی هستند دیگه؟ – بله پیدا بود که ارمنی هستند! – پس نجسند. در کلامش آن چنان قهر و اخم موج می زد، که دهانم تلخ شد و رعشه ای از درد توی پیشانی ام پیچید. گفتم. پاکند مثل دسته گل! – نجسند! – پاکند! – تو از کجا می گویی پاکند؟ – شما از کجا می فرمایید نجسند؟ – تو باید بگویی چرا پاکند. – شما بفرمایید چرا پاک نیستند! اصل بر پاکی ست. مگر شما نخوانده اید ” کل شیی طاهر حتی تعلم انه قذر!” – همه چیز پاک است مگر این که به آلودگی آن علم پیدا کنید .- تو این را از کی یاد گرفتی؟ – از حاج آخوند. – یعنی آخوند ده تان ارامنه را پاک می داند؟ – بله، من دیدم به خانه ی آن ها می رود سر سفره شان می نشیند. از همان بادیه ای که آن ها آب می خورند آب می خورد. با همان حوله آن ها دست و صورتش را خشک می کند، در خانه آن ها نماز می خواند. وقت نمازش هم زن و مرد ارمنی دستشان را روی قلبشان می گذارند و چشمانشان پر از اشک می شود. باغ انگور حاج آخوند دست همین خاچیک بود، او باغ را هرس می کرد، آبیاری می کرد و می گفت این کار برکت زندگی اوست. – حاج آخوند درس هم خوانده؟ – بله. – کجا؟ – پنج سال حوزه اقا ضیاء الدین اراک، ده سال اصفهان، ده سال نجف،پنج سال هم قم. – سی سال درس خوانده، آن وقت آمده آخوند ده شده؟ – از خودش بپرسید چرا در ده مانده است. -شاید هم عمر صرف کرده اما خوش ذهن نبوده و چیزی یاد نگرفته! آقای عامری بهترین معلم منطق بود، کتاب الکبری فی المنطق و حاشیه ملا عبدالله را از همه بهتر درس می داد. به ما گفته بودند که معلمتان را مدح کنید! تملق در راه علم پسندیده است!. اما سینه ام تنگ شده بود چطور می شد کسی در باره حاج آخوند چنین حرفی بزند و ساکت بمانم؟ پرسیدم شما طعام اهل کتاب را پاک نمی دانید؟ گفت نه. گفتم مگر قرآن مجید نمی گوید طعام اهل کتاب برای شما حلال است و طعام شما هم برای آن ها حلال. یعنی می توانید به خانه ی هم بروید و هم سفره شوید. – نه پسر جان منظور قرآن از طعام گندم است! کتاب های لغت هم همین را می گوید. این بحث بارها پیش حاج آخوند مطرح شده بود. جزییات بحث یادم بود.. به آیات دیگری که از طعام سخن گفته شده بود اشاره کردم. مثل: و لا یحض علی طعام المسکین…اصلا یک بار حاج آخوند به ما گفت قرآن را دوره کنیم و کلمه طعام را هر جا بود بشماریم ویادداشت کنیم. او برای ما توضیح داده بود که مراد از طعام همین غذای معمول خانواده هاست. به آقای عامری گفتم موافقید برویم کتابخانه، لسان العرب را نگاه کنیم؟ مفردات راغب هم هست و نیز مجمع البحرین طریحی؟ همه شان می گویند طعام همان غذای معمول است. اسم جامع لکل ما یوکل! گفت این ها را هم حاج آخوند یادت داده؟ -بله، – من تا به حال هیچکدام این کتاب ها را ندیده ام. اصلا نمی دانم در کتاب خانه هست یا نه! حرف دیگری درباره طهارت اهل کتاب نزد؟ – چرا گفتند خدمتکار امام رضا یک دختر مسیحی بود. برخی اعتراض کردند که آن دختر وضو نمی گیرد و غسل نمی کند. امام رضا فرمود اشکالی ندارد! دست هایش را که می شوید. تازه حاج آخوند می گفت می شود با دختران ارمنی ازدواج کرد! نیازی نیست که آن ها از دین خود دست بردارند. – حرف دیگری نزد! -چرا می گفت اسلام دین آسانی است آخوندا سختش کردند! ایمان را به شریعت تبدیل کردند. این کار آخوندای همه ی دین هاست! دین دیگر راه زندگی نیست باری ست که باید بر دوش بکشی… گفت همین است دیگر یک بز گر گله ای را گر می کند! گفتم شما حاج آخوند را نمی شناسید. او بیشتر از شما درس خوانده است. صدای آقای عامری بلند شده بود. یکی از طلبه ها در اتاق را باز کرد و گفت آقای عامری دوباره جوشی شدی! این همه نماز و روزه مستحبی و اجاره ای پس کی تو را آرام می کند؟ چرا سر بچه مردم داد می زنی؟ آقای عامری از خشم می لرزید. می دانستم که در خشم و خروش او ذره ای ریا نیست.. واقعا گمان می کرد که حاج آخوند شریعت را درست درک نکرده است. به قول خودش فقه را تذوق نکرده است. دیگر نمی توانستم پیش او منطق بخوانم. برای نماز مغرب و عشا رفتم مسجد حاج تقی خان، موضوع را برای آیه الله احمدی تعریف کردم. با حوصله به همه حرفم گوش داد. گفت اشکالی ندارد خودم برایت منطق می گویم. کتاب الکبری و حاشیه را پیش آقای احمدی خواندم و همیشه به مادر سونیا درود فرستادم که بوسه مادرانه او بر پیشانی ام چه سرنوشت شیرینی را برایم رقم زد! وقتی برای حاج آخوند داستان را تعریف کردم. خندید و گفت: در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست… به حکمت نهج البلاغه اشاره کرد که انسان ها دشمنی شان به دلیل نادانی ست. به جای این که دشمن نادانی خویش باشند، ریشه دشمنی شان نادانی ست. سید نکته را گرفتی! در خلوت خودم خداوند را هزار بار شکر می کردم که آخوند ده ما حاج آخوند است؛ در خیالم تصور می کردم اگر اقای عامری یا شبیه او آخوند ده ما می شد؛ چه بر سر زندگی میآمد؟ بهشت ما ویران می شد… سیدعطاءالله مهاجرانی

بهشتي و سيره اش

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در اعتقادی, مذهبی در زمان دی ۲۲م, ۱۳۸۹ |  ۳ ديدگاه »

با یکی از دانشجویان بجنوردی مقیم آلمان که با من دوست بود شب جمعه ای در هامبورگ بودیم . نزدیک مغرب به ایشان گفتم من می خواهم به مسجد برم . پرسید : مسجد؟ گفتم بله شما هم می آیید ؟ یکدفعه گفت : مگر دیوانه انم که مسجد بیایم ؟ در همین لحظه که صحبت می کردیم آقای بهشتی سر رسید . عادت آقای بهشتی این بود که هر کس را به ایشان معرفی می کردم با او دست می داد . وقتی نام او را می شنید دستش را همچنان در دست طرف نگه می داشت و می فشرد و می گفت : آقای … تا فرد نام خود را دوباره تکرار کند .

قضیه را به شوخی با آقا گفتم که می گوید مگر دیوانه ام که به مسجد بیایم! آقای بهشتی خندید و گفت : پس با این حساب تکلیف ما روشن شد ! او هم خیلی صریح گفت : من بهایی هستم . تا آقای بهشتی این جمله را از او شنید گفت : به به چقدر خوب است آدم با صراحت و صداقت عقیده خود را بگوید . بعد حرف اصلیش را زد که : ما اگر بمیریم از ما نمی پرسند چقدر در اعتقادات خود تعصب داشته ای ، بلکه می پرسند چقدر نسبت به این عقیده و مذهب تحقیق و جستجو کرده ای و آدمی که خودش می گوید بهایی هستم لابد به آن اعتقاد دارد .

بعد به او گفتند برای من بگو بهائیت چی هست ، شاید ما گمراه باشیم و چون تعصبی نداریم و می خواهیم دین درست و سالمی داشته باشیم برای ما از تفکر بهایی گری حرف بزن . او بهت زده گفت : در بهائیت تک همسری هست ولی مسلمان ها چند زن می گیرند و … که معلوم شد چون پدرش ۴ زن و ۲۳ بچه داشته او از مسلمانی پدرش زده شده و بهایی شده است .

آقای بهشتی حرف او را شنید و گفت : اشکالاتی که به چنین مسلمانهایی گفتید وارد و درست است ولی می دانید که قرآن گفته در صورت برقراری عدالت می توانید چند همسر دیگر داشته باشید .ولی اگر نتوانید عدالت را برقرار کنید مجاز به این کار نیستید و باید تک همسر باشید .

به تدریج که او حرفهای آقای بهشتی را شنید صادقانه گفت : آقا من به این خاطر بهایی شده ام ، لذا اطلاعات دیگری ندارم . همان شب کار به جایی رسید که همراه آقای بهشتی به مسجد رفت و از مریدان پر و پا قرص آقای بهشتی شد . این در حالی بود که آقای بهشتی حد اکثر ۱۵ دقیقه بیشتر با او حرف نزده بود . جذابیت بهشتی در این حد بود .

خاطره ای از آقای کاظم سلامتی

کتاب سیره شهید بهشتی ، ص ۱۷۸

آرام جان

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در مذهبی در زمان آذر ۲۵م, ۱۳۸۹ |  بدون ديدگاه »

با علم و بصيرت در انتظار مهدي (ع‌)  باشيم كه حسين را منتظرانش كشتند!

معماري اثربخش در مدارس

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در محيط هاي يادگيري در زمان آذر ۸م, ۱۳۸۹ |  ۱ ديدگاه »

تعريف يك مدرسه اثر بخش

آيا معماري مدرسه مي تواند بر يادگيري دانش اموزان موثر باشد ؟ 

اگر بخواهيم براي يك مدرسه موفق نام مناسبي بگذاريم و بگوييم اين مدرسه در يادگيري و تربيت دانش آموزان و فرزندان ما موفق عمل كرده است عوامل زيادي به ذهن متبادر مي شود ،‌عواملي كه هر كدام نمي توانند به طور جداگانه عمل نمايند و همه آن ها نيز بايد در يك ساختار منظمي با همديگر كار كنند تا نتيجه مطلوب كه همان تربيت و آموزش صحيح است دست بيابند . من در اين مطلب كوتاه سعي دارم كه نام يك مدرسه خوب را “‌ يك مدرسه اثر بخش “‌بگذارم و تعريف درستي از آن ارائه دهم. مطالب و تحقيقات فراواني در رابطه با عوامل تاثير گذار بر يادگيري دانش آموزان و كيفيت تحصيلي آنان در يك مدرسه و ساختار آموزشي را ميتوان مشاهده نمود كه هر كدام از زاويه اي به اين موضوع پرداخته اند .
مهم ترين سوال ما اين است كه چگونه “‌مدارس اثر بخش “‌ بوجود مي آيند  و ويژگي  اين مدارس چيست؟ .من سعي ميكنم ۷ ويژگي يك مدرسه موثر را معرفي نمايم. البته اين شرايط همبسته هستند ،‌يعني هر كدام از آن ها بر ديگري تاثير ميگذارند و اگر شما هر ويژگي را اصلاح كنيد ،‌ وضعيت بهتر آن ويژگي بر موارد ديگر تاثير مثبت دارد .

بقيه مطلب را ميتوانيد از فايل پي دي اف در اينجا بخوانيد . اين مقاله در نشريه رشد چاپ شده است .
ادرس فايل : http://www.roshdmag.ir/Roshdmag_content/media/article/۱۱۶.pdf

مختار ثقفي

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در اعتقادی در زمان آذر ۱م, ۱۳۸۹ |  ۱ ديدگاه »

مختار حكايت زندي امروز ماست .

فيلم را جمعه ها ببينيد . در جمع ها تحليل كنيد . چقدر ابن زياد ها در اين مملكت  فراوانند و چقدر حسين ها در راه اند … بي آنكه مردم راه رفتن هاي آرام آن ها را از اين كوچه بازار ببينند .
مختار و مختار نامه زندگي روزمره همه ماست . دريابيم اين تاريخ تكرار شده را

سكوت در زندان

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در اجتماعی, متفرقه در زمان شهریور ۲۶م, ۱۳۸۹ |  ۳ ديدگاه »

بانوی ابری‌ام
پیش آ
مرا ببوس
و از سر راهم عبور کن
بی‌تابِ رفتنم
بیا
سخنم را مرور کن
بانوی ابری‌ام
آموزگار معرکه‌ی روح سرکشم
یخ بسته‌ام، ببین
آتش مگر که در این راه سرکشم
بر من ببار، نه
بگذار بگذرم
حرفی ز هیچ حادثه از هیچ‌کس مزن
این‌جا شنود می‌کنند، نجوای شوی و زن
بانوی ابری‌ام
من در مسیر بهار و شکفتنم
من بی‌قرار رفتنم
به قراری روانه‌ام
از پی میا، برو
آتش مزن دلم
هرگز مباد، گرازانِ کف‌به‌لب
دیوار بشکنند و بروبند منزلم

جانم پسر
تو بیا پیش
ببوس
بابای پیرِ خویش
امشب کنارِ توام
آری کنار تو
من غصه‌ناکِ نسلِ توام
من بیمناکِ اصلِ توام
من تا به صبح، قلمم تیز می‌کنم
من جامِ صاعقه لبریز می‌کنم
از جهل، از فریب
دل‌کنده‌ام، ببین
از نسلِ خسته‌ازریا
شرمنده‌ام، ببین

ای نازدخترم
تابنده اخترم
راهم مگیر
بگذار بگذرم
ای قصه‌گوی شبِ آسمانی‌ام
ای آسمانِ شبِ این‌زمانی‌ام
سر بر شانه‌ام گذار
بر شانه‌ام ببار
من جستجوگر تنِ تب‌دارِ آرشم
سرد است این‌جا…
پی‌ِ کوهی پرآتشم
موسی مگر به طور
به همین یک قبس* نرفت؟

* قبس: گیراندن آتش یا برداشتن آتش از آتش

محمد نوری‌زاد- زندان اوین- شهریور۸۹

 

فقر

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در اجتماعی در زمان شهریور ۱۴م, ۱۳۸۹ |  ۴ ديدگاه »

فقر
ميخواهم  بگويم ……

فقر  همه جا سر ميكشد …….

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ……

فقر ، چيزي را  ” نداشتن ” است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ….. طلا و غذا نيست  …….

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ……

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ……

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند …..

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود …..

فقر ،  همه جا سر ميكشد ……..

 

                    فقر ، شب را ” بي غذا  ” سر كردن نيست ..

                  فقر ، روز را  ” بي انديشه”   سر كردن است ..    دکتر شریعتی

بند الف : و واي كه من چه زجري ميكشم  از فقر معماري در مدارس ايران

تنهايي شهر هاي مدرن

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در اجتماعی, شخصی در زمان تیر ۶م, ۱۳۸۹ |  ۱۵ ديدگاه »

ادم ها به شدت از هم دور شده اند .

چقدر دلم ميخواست و ميخواهد كه يك روز و يا همين روز ها كه پاي سسيستم نشسته ام… و مشغول نوشتن .. ناگهان كسي در بزند ،‌بدون اينكه قبلا تلفن كرده باشد … در را باز كنم ، ببينم دوستي ،‌رفيقي ،‌همكاري ،‌آشنايي ،‌فاميلي بيايد بنشيند كنارم و با هم حرف بزنيم . و نگران محتويات توي يخچال هم نباشم … يك چايي برگ به برايش درست كنم و او بي پروا با من حرف بزند و من نيز . بي انكه نگران اين باشم كه بدش مي آيد يا نه ؟  بي آنكه نگران اين باشم كه مثلا  گز هايي كه خريده ام كمي سفت هستند . بي آنكه بترسم از اين كه از حرفهايم ناراحت ميشود و من نيز . دلم ميخواهد با همان لباس هاي راحتي خانه ام كنارش بنشينم و او از آن حرفهايي با من بزند كه شايد دوست داشت كسي بشنود و من نيز . چقدر دلم ميخواست از آن حرفهايي را بشنوم كه هيچ كس به كس ديگر نميگويد . از حرفهاي خصوصي . از آن حرفهاي بي پروا و پاك و صادقانه . از آن حرفهاي دلگيري كه آدم را هميشه در تنهايي خفه ميكند . از آن صحبت هايي كه وقتي به كسي ميگويي ناگهان چشمانت خيس ميشود . دلم بسيار براي اين گونه حرفها و نشستن هايي بي ريا تنگ شده . كاش در را بزنند .

بند …آن هم در سالگرد دوري

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در متفرقه در زمان خرداد ۲۵م, ۱۳۸۹ |  ۲ ديدگاه »

محمد ضا جلایی پور عصر ديروز مجددا بازداشت شد.،

این بازداشت بر اساس طرحی پر نیرنگ از سوی دستگاه امنیتی صورت گرفت. امروز بعد از ظهر یک نیروی امنیتی با منزل ایشان تماس گرفت و با خوشحالی از وی خواست برای بازپس گرفتن گذرنامه خود( که ۹ ماه است برای گرفتنش اقدامات گوناگونی انجام داده) مراجعه نماید. اما متأسفانه هنگام مراجعه بازداشت شده و برای تفتیش به همراه ۵ نیروی امنیتی به منزل مراجعت می نماید. گزارشها حاکی از برخوردهای بی ادبانه این نیروها در هنگام تفتیش دارد.این در حالی است که چندی پیش از سوی دستگاه قضایی برای محمدرضا جلایی پور منع تعقیب صادر شد و پرونده وی که به خاطر آن از ۲۷ خرداد ۸۸ به مدت بیش از ۸۰ روز در زندان بود که بیش از ۵۰ روز آن را در انفرادی سپری کرده بود مختومه اعلام شده بود.محمد رضا جلایی پوررتبه اول کنکور سراسری سال ۱۳۸۱ در رشته علوم انسانی و طلای المپیاد ادبیات در سال ۱۳۸۰ دارا میباشد. و هم اكنون دانشجوي دكترا است .

اين راههاي گوناگون شما را به كجا مي كشاند ؟ و اين تاريكي ها تا به كي سرگردانتان ميسازد و دروغ ها تا چند فريبتان ميدهد ؟‌                نهج البلاغه . خطبه ۱۰۸براي آزادي
او و تمام جوانان در بند دعا و اطلاع رساني كنيد .

مانده ام از دردي كه فاطمه در اين يكسال كشيده است .
من مانده دور از تو و
تو گشته ای خالی زمن
ای درد من با من بمان
من با تو مبتلا ترم
چشم من مانده به در
ای اشک سرد لختی بمان
بگذار تا بغض بشکند
این گونه های ملتهب را
سرد کن با دریای خود
او رفته و من مانده ام
من ماندم و او رفته است
تقدیر ما رفتن است
گاهی تو و گاهی به من

برگزاری اولین نوبت دوره ی جامع بهبود فضاهای آموزشی به منظور ارتقاء سطح یادگیری (LAE)در شهر تهران

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در محيط هاي يادگيري, معماری در زمان خرداد ۱۶م, ۱۳۸۹ |  ۲ ديدگاه »



ارتباط معماري مدارس با آموزش . مدرس مهندس ثمانه ايرواني


برگزاری اولین نوبت دوره ی جامع بهبود فضاهای آموزشی به منظور ارتقاء سطح یادگیری (LAE)

بعد ازدوره هايي كه در شهر هاي مشهد و طبس و جلساتي در مجتمع مفيد تهران  كه راجع به تاثير معماري بر يادگيري گذاشته بودم ، اولين دوره جامع ارتباط معماري با يادگيري در تهران در تاريخ ۱۳ , ۱۴ مرداد ماه كه روزهاي چهار شنبه و پنج شنبه ميباشد ، برگزار ميشود . اين دوره فعلا براي مديران مدارس ،‌براي فعالان حوزه آموزشي و كارفرمايان در حوزه ساخت مدارس خواهد بود .
دوستاني كه مايل هستند ،‌لطفا به اينجا مراجعه كرده و اطلاعات لازم وشرايط ثبت نام را در اينجا ملاحظه نمايند .
.

محمد هاي ديگر …

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در اعتقادی, مذهبی در زمان خرداد ۳م, ۱۳۸۹ |  ۳ ديدگاه »

ممد جان، آسوده بخواب ، شهر هنوز آزاد نگشتهکاش چند سطر از وصیت نامه ات را می خواندند:
من برای کسی وصیتی ندارم ولی یک مشت درد و رنج دارم که بر این صفحه ی کاغذ می خواهم همچون تیری بر قلب سیاه دلانی که این آزادی را حس نکرده اند و بر سر اموال این دنیا ملتی را، امتی را و جهانی را به نیستی و نابودی می کشانند، فرو آورم.
خداوندا! تو خود شاهدی که من تعهد این آزادی را با گذراندن تمام وقت و هستی خویش ارج نهادم. با تمام دردها و رنج هایی که بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شکیبایی کردم ولی این را می دانم که این سران تازه به دوران رسیده، نعمت آزادی را درک نکرده اند چون دربند نبوده اند یا در گوشه های تریاهای پاریس، لندن و هامبورگ بوده اند و یا در …
و تو ای امامم! ای که به اندازه ی تمام قرنها سختی ها و رنج ها کشیدی از دست این نابخردان خرد همه چیزدان! لحظه لحظه ای این زندگی بر تو همچن نوح، موسی و عیسی و محمد (ص) گذشت. ولی تو ای امام و ای عصاره ی تاریخ بدان که با حرکتت، حرکت اسلام را در تاریخ جدید شروع کردی و آزادی مستضعفان جهان را تضمین کردی. ولی ای امام کیست که این همه رنجها و دردهای تو را درک کند؟! کیست که دریابد لحظه ای کوتاهی از این حرکت به هر عنوان، خیانتی به تاریخ انسانیت و کلیه انسان های حاضر و آینده تاریخ می باشد؟


محمد جهان آرا … آسوده بخواب … دوستان ديگري را نيز ميبيني ؟  چه راحت ميكشند … زندان ميبرند …  ميزنند … حرفهاي امام را در رسانه هاي خود بيان ميكنند بي آنكه به آن ذره اي عمل كنند . خانواده امام را تحت فشار قرار ميدهند و باز عكسش را و حرفهايش را در بوق و كرنا ميكنند . محمد اين روز ها دلم گرفته است . خرداد ماه عجيبي است . اولش . دومش . سومش . چهار دهمش . هجدهمش . بيست و دومش و بيست و پنجمش همه اش مرا ياد خاطراتي مياندازد كه گويي قرار نيست اين مملكت اندكي روي آزادي و افتخار و سربلندي و اسلام به معناي واقعي اش را درك كند . محمدي ديگر در زندان است فقط براي چند نامه ،‌يعني ما اين همه از نقد ميترسيم و اين همه در بلا گرفتاريم ؟  زهراي بيست و يك ساله اي را ميشناسم كه در بند است . مي بيني محمد كارمان به جايي رسيده است كه اين ها دشمنان خطرناك نظام هستند . كار ما به جايي رسيده است كه مجبوريم از اين دختران كوچك (‌اما بزرگ ايران )‌ اعتراف بگيريم كه شما جاسوسان انگليسي هستيد . بر فرض هم كه باشند ،‌پايه هاي تو  ( نظام )‌اين همه لرزان است ‌؟‌

شما حق ديدن نداريد …

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در اجتماعی, محيط هاي يادگيري, معماری در زمان اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ |  ۱ ديدگاه »

مدرسه صدر بازار - اصفهان . دوران صفوي . اين تنها مدرسه اي بود كه مرتب حفظ شده بود .


بعد از يك ماه و نيم دويدن براي يك نامه ناقابل كه بايد حوزه علميه برادران ! ‌به بنده تقديم ميكرد مهيا شد تا بتوانم و مجوز اين را داشته باشم تا از مدارس قديمي ايران كه حق “‌ديدنش“‌ را همه مردم و بالاخص دوستداران معماري و هنري دارند ،‌ عكس بگيرم. نميدانيد چقدر اذيت شدم تا بتوانم اين نامه را تهيه كنم . مدارس قديمي ايران كه مربوط به دوران صفوي ،‌سلجوقي ،‌قاجار ،‌و ديگر دوره هاست مال همه است . منظورم معلوم نيست مسئوليتش با كيست ؟‌ بخشي از آن و يا همه آن مربوط به اداره اوقاف است . بخشي يا همه ان مربوط به ميراث فرهنگي است ،‌بخشي يا همه مربوط به حوزه  علميه است و بخشي ديگر مال خادمي است كه آنجا زندگي ميكند . بعد از اين  همه دويدن اين خبر مثل پتك توي سرت ميخورد كه اگر عكاس “‌زن ” داريد اجازه نمي دهيم او داخل شود . حتي از دم در نيز اجازه نمي دهيم نگاه كند . آخر در اينجا يك چيزي حدود بيست يا سي يا كمتر طلبه ” محترم “‌مشغول درس خواندن هستند و “‌اشكال شرعي “‌دارد كه خانم ها وارد مدرسه شوند !! نميداني چقدر دلت ميگيرد كه دو عكاس مرد وارد مدرسه شوند و تو بايد مدام با تلفن و نوشتن در دفترچه كوچك بگويي كه از اينجا عكس بگير و از آنجا ،‌بگويي كه منظورت چه بود و شما بايد كجا هاي مدرسه قديمي را عكس بگيري . چرا كه ترست از اين است اگر در اين شهر زلزله اي هم نيايد طلبه هاي عزيز كه مدرسه شبيه خانه هايي ميشود برايشان كه ابدا ارزش حفظ كردن ندارد . بر روي ديوار امضا ميكنند و آن را هم ميتراشند . با ميخ به ديوار ها چندين و چند ساله ميكوبند و لباس هاي خود را روي آن آويزان ميكنند . هر جا كه دوست داشتند نقاشي كرده اند و در هر جا كه صلاح ديدند سيم كشي كردند . هر جا را كه خواسته اند زباله ريخته اند … و من از دور از همان لاي در و يا در ميان عكس ها نگاه ميكنم و كنار تاقچه اي مي نشينم و گريه ميكنم . مكاني به اين بزرگي در تملك ۳۰ يا كمتر يا بيشتر طلبه هاي كه فكر نميكنم درس خواندن برايشان خيلي موضوع جدي اي باشد . مكاني كه مي توانست محفل شعراي شهر باشد ،‌عمومي باشد . مكان و NGOهاي فعال فرهنگي باشد . و خلاصه مانند همان هويت قبلي خود يك مكان آموزشي براي “‌همه “‌باشد . مكاني كه در آن زنان و مردان به راحتي آمد و شد داشته باشند . مكاني كه به كار هاي طلبگان نظارت شود تا اين همه بر سر ميراثمان بلا فرود نياورند .
در اين روز ها گاهي دلم ميخواست “‌زن “‌نبودم . گاهي دلم ميخواست وارد مدارس شوم و از درون اهميت حياط در مدارس را حس كنم و نفس بكشم و اصطلاح
outdoor-indoor connection را حس كنم . دوست داشتم چندين بار درب مدرسه را باز كنم بروم تو و بيايم بيرون تا ارتباط مدرسه با محله را درك كنم و حدس بزنم زمان هاي قديم رهگذران كجا ها مينشستند و كجا ها با اساتيد خود ارتباط ميداشتند و لمس كنم كه در دنياي امروزي وقتي ميگويند :‌connected to community يعني چه و چقدر ناراحت ميشوم كه تمام الگوهاي امروزي را در آن زمان داشته ايم و طلبه ها چه ناشيانه ريشه به تيشه اين بناها ميزنند .
من بسيار دوست داشتم كه وارد مدارس شوم و در حجره ها بنشينم و تصور كنم حلقه هاي تدريس چگونه شكل ميگرفت اما چه كنم كه من “‌زن “‌بودم . 
 
  دوستي اين روز ها اين شعر را برايم فرستاد. دوستش دارم برايتان ميگذارم . بنفشه م. از مهاباد- ۱۲ اسفند ۱۳۸۶ برابر با ۲ مارس ۲۰۰۸
آقا معلم در بند !
منهم اگر “شرعا ” و “عرفا ” گناه نباشد
خانم معلمی از صنف توام
و با اندیشه هایی از جنس اندیشه های تو
اما نه ! شک دارم که به آن پاکی و زلالی باشم .
و شک دارم که شاگردانم به خوبی
شاگردان معلم در بندی باشند
که به قیمت جان درسشان داده است
معلمی که در چار دیوارهای بلند
زندان رجایی شهر برای “کوروش”
آن قربانی فقر میگرید و
دلش برای گل خوردن از پسرکان خود
تنگ شده
و چقدر رویای پسرکانش را
هر چند به “نومیدی” دوست می دارد.
و اندیشه های پاکش نمی گذارند
به رویا ها و لیلا ها پشت کند.
بگذار من هم با ذغال
نه ! نه! با ذغال ! نه
با روژ لب شکسته
در جیب روپوش سیاه مریم
از ترس آن ناظم اخمو که خوب
می شناسیمش
درس” کوکب خانم” را
خط قرمزی بکشم تا
بگویم” عمه قزی” شدن
دیگر رسم نیست
من هم دلم تنگ است
من هم خسته از منطق تفریق ها و تبعیض ها
درس ریاضیات را زیر آن سنگ می گذارم
و در شیمی دنبال ماده ای هستم تا
نگذارد دخترکان آفتاب در ایفای نقش
“جنس دومی” خویش ٬ جوان نشده
پیر شوند.
آیا ممکن است؟!!!!
وای که اینجا میان کودکی و نه سالگی
چه فاصله ی حقیریست!!!!!
میان بی گناهی و گناهکار شدن
در این” تلخ سرزمین”
چه فاصله ی حقیریست!!!
و میان زندگی نکرده ای به مرگ محکوم شده
چه زمان ۷ دقیقه ای حقیریست!!!
و آن که از عشق می گوید
و به انتظار معجزه ای
در یافتن یک جفت کفش نو و
سفره ای از نقل و شیرینیست
و می خواهد به جای مادر “دایه ” بگوید و بنویسد
چه جنایتکار بزرگیست که جز
به مرگ ” محکوم” نمی شود !!!!
وای که در این “سیاه زمین ” ٬
“امنیت ملی” چه ارتفاع حقیری دارد!
که همه چیز به خطر میاندازدش!
همه چیز
همه چیز
کارگر نالان از فقرش
زن محروم از “حق بدنش”
چه زود حق شلاق می گیرند!
و رقصند ه های راضی به سیمفونی طبیعت
دست و پای بریده خود را
به جای” نفت بر سر سفره شان ” کادو می گیرند!!
وای که چه خوب گفتی
میان دوست داشتن
لیلاها و رویا ها
و مصیبت مرد گشتن
میان خند ه های کودکی
و گریستن از غم نان
چه فاصله حقیری ست!!!
وای که درسم چه عقب است !
هنوز به شاگردانم نگفته ام
از درس چند تا چند زندگی امتحان است
هنوز به آنها نگفته ام مصیبت جنس دوم بودن
در سرزمین اهورا مزدا
مصیبتی به
چند سکه اسیر شدن است!!
و تاج بنفشه بر سر نهادن تا کجا در هزار توی
گم شدن است !
وای که درسم چه عقب است !
هنوز دخترکانم نمی دانند
قامت زیبایشان” شرم آور”است!
گیسوان زیبایشان در معرض دید
خورشید خانوم هم
“حرام ” است !
و آرزوی پوشیدن شنل قرمز رنگ و
گل زرد بر سر نهادن
اقدام علیه ” امنیت ملی ” است!
هنوز به فرشتگان خود نگفته ام
کشتگاهی خواهند شد
برای هر بذر نا مطلوبی!
و به چند سکه و اندی
تازیانه خوردن را خواهند آموخت!
درسم از” ترسم” عقب است !
ترسم از آن روزی است که اگر دخترانم
درسشان را دوست نداشتند
به جای نوشتن ” کاش دختر به دنیا نمی آمدیم”
بنویسند
کاش زاده نمی شدیم.

بند الف :‌عكس بالا مربوط به مدرسه صدر بازار در شهر اصفهان مربوط به دوران صفوي است . شايد يكي از مدارسي كه خيلي خوب حفظ شده است همين مدرسه باشد. /

كودكان ما

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در محيط هاي يادگيري, معماری در زمان اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۹ |  ۲ ديدگاه »



نگاهتان كه ميكنم جگرم ميسوزد … پاره ميشود … چقدر مدارس مكعبي !‌ چقدر كلاس محوري ،‌چقدر نيمكت هاي به هم چسبيده  بي آنكه بدانيم كدام يكي از شما خندان تريد و كدام يكي بازيگوش تر ،‌كدام يكي ديشب را نخوابيده اي و كدام يكي ناراحتيد ؟ همه را در يك ساختار به زور مي چپانيم و به شما درس ميدهيم كه بخوانيد بي آنكه چيزي را فرا بگيريد .

شما را كه مينگرم … اشكهايم جاري ميشود از اين مدل آموزشي و مدل معماري مدارس ما … تند تند تقويمم را ورق ميزنم و تمركز ميكنم كه چيز هايي كه براي كتاب آماده كرده ام منسجم كنم … بنويسم . مچ دست راستم آرنج چپم بسيار درد ميكنند از نوشتن زياد … اما باز به ارشيو عكس هايم مراجعه ميكنم و باز مصمم تر كه بنويسم :‌ چه چيز هايي معماري مدارس ماست و چه چيز هايي معماري مدرسه نيستند و بهتر است اسمش را بگذارم زندان هاي اجباري كودكان
شما را كه مي بينم . ميگويم خدايا مي شود كودكان ما از اين زندان هاي اجباري كه نه يك شهروند خوب تربيت ميكند و نه يك عالم ، بيرون بيايند ؟ خلاص شوند ؟‌رها شوند و باز در دنياي كودكانه خود با شادابي و طروات چيزي را فرا بگيرند . كمكم كنيد من به اميد شما ها و به خنده هاي تازه شما شادم و نيرو مي گيرم .

با شما هستم آقاي دكتر !‌

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در محيط هاي يادگيري, معماری در زمان اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۹ |  ۲ ديدگاه »

هزاري هم در جلسات خنده دار مصاحبه كه بوي  ناسيوناليستي آن از همان تلفن زدن ها معلوم است به من بگويي كه “‌معماري بر يادگيري “‌ تاثير ندارد ، قبول نخواهم كرد .
ان قدر مرا مسخره كني و بگويي ” ‌تاثير و نقش فضاهاي يادگيري بر يادگيري دانش آموزان يعني چي ؟ و بگويي اين جملات را چطور به همديگر بافته اي ؟ ‌باز هم حرف بهانه آميز تو را قبول نخواهم كرد . و همچنان ميگويم ما با اموزش هدايتي ،‌غير فعال ،‌سلولي ،‌ به جايي نمي رسيم .
اگر صحبتي داريد همچون من با دليل بگو ،‌اصلا اگر دوست داري بيا با هم حرف بزنيم ،‌ بيا برايت يك ساعت كه نه ،‌ ده ها ساعت بحث و تحليل كنيم تا بدانيم چه ميگوييم . با اين يك طرفه به قاضي رفتن ،‌و ۵ دقيقه زمان دادن به من ،‌ چگونه مي توانيد به عمق ذهن من راه بيابي ،‌هر چند ذكاوتي در تو سراغ دارم كه اگر كمي عدالت داشتيد ،ميتوانستيد در همين ۵ دقيقه به عمق مطلب نيز پي ببريد … حيف كه كمي خسته ايد ، پير هم شده ايد ،‌ رزومه هاي بچه ها اذيتت ميكنند ،‌ جلسه ها برايتان تكراري شده اند …
اما اين را بدان باز هم ميگويم :‌
چه قبول ام كني چه نكني ،‌من مسيرم را ميروم … با تو حتما كم خطا تر و سريع تر بود . اما بدون تو… كمي يا شايد از كمي بيشتر راه سخت و طولاني ميشود …اما نشدني نيست . بازهم تكرار ميكنم . باور دارم كه كودكان ما به روشهاي متفاوتي ياد ميگيرند … و ما در حقشان با اين معماري ظلم ميكنيم . باور دارم تا فلسفه آموزشي ما تغيير نكند ،‌معماري ما تغيير نخواهد كرد .
بعد از رفتن من به ديگران گفتي ،‌بهتر است برود دكتراي روانشاسي بگيرد تا معماري …
اما نكته همين جاست كه كسي ميتواند مدرسه خوبي طراحي كند كه “‌به مسايل علوم تربيتي “‌‌ آشنا باشد . اين روانشاسي نيست . اين علم بين رشته اي است . نياز داريم اقاي دكتر ،‌نياز داريم كمي از رشته هاي همديگر سر در بياوريم چرا كه تمامي كشور هاي پيشرفته دنيا اينگونه عمل ميكنند . و تو خوب ميداني كه اينگونه است . فقط ان حس ناسيوناليستي و آن غرور و آن پيري به تو اجازه اعتراف و ريسك  نميدهد …. فقط همين !‌/

جماعت ايراني …

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در متفرقه در زمان اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۹ |  ۳ ديدگاه »

رفته بودم جايي ،‌اداره اي … از آن اداره هاي خاص به نظر مي آمد كادرش علمي تر و آكادميك تر و مرتب تر باشند . منشي دفتر خانومي بود ، بيكار بودم و به كار هايش نگاه ميكردم و منتظر اتمام جلسه  تا نوبت من شود . آن خانم منشي كاغذي آچار برداشتند ، نصفش كردند … ديدند خيلي خوب نشد . با لبه شيشه ميز كاغذ ديگري را نصف كردند . و نصف آن را نصف … نگاهش كردند ديدند بزرگ است و با تا دادن بوسيله دست باز هم آن نصف كردند . بر اندازش كردند ديدند دور و بر كاغذ را خوب پاره نكردند ،‌قيچي برداشتند و افتادند به جان اين يك هشتم كاغذ آچار ، خلاصه آن آن يك چيزي در حدود دو سانت در يك سانت بريدند و گذاشتند روي امضاي يك نامه كه چسب بزنند و دوباره از آن كپي بگيرند . خوب كه دقيق شدم … كل كاغذ آچار براي آن يك سانت در دو سانت پاره شده بود . روي ميز نيز لاك غلط گير موجود بود و شايد باورتان نشود از اين كاغذ هاي كوچك نيز در فايل موجود بود . …
ما هنوز نميخواهيم باور كنيم اين ها سرمايه هاي ما هستند .
چشمم رو به آرامي به سقف دوختم ديدم بله تمامي لامپها و مهتابي ها نيز روشنه و تمام اتاقها نيز نور جنوب مي گرفتند .
به من نگوييد اي خانم همه جا از اين اسراف ها و بريز و بپاش ها هست كه …
ميخواهم بدانم … ما چرا ياد نميگيريم كه براي يك كاغذ به اندازه يك بند انگشت يك كاغذ بزرگ را پاره نكنيم . به خدا اين ربطي به دين و سياست و … ندارد .                فقط كمي تدبير ميخواهد .
داشتم به خودم ميقبولاندم كه خوب اشكالي ندارد از بقيه كاغذ نيز براي كار هاي بعدي استفاده ميشود … كه در يك لحظه ديدم همشان همان طور سفيد و مرغوب مچاله شدند و روانه سطل آشغال ….