Parsitem

تنهايي شهر هاي مدرن

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در اجتماعی, شخصی در زمان تیر ۶م, ۱۳۸۹ |  ۸ ديدگاه »

ادم ها به شدت از هم دور شده اند .

چقدر دلم ميخواست و ميخواهد كه يك روز و يا همين روز ها كه پاي سسيستم نشسته ام… و مشغول نوشتن .. ناگهان كسي در بزند ،‌بدون اينكه قبلا تلفن كرده باشد … در را باز كنم ، ببينم دوستي ،‌رفيقي ،‌همكاري ،‌آشنايي ،‌فاميلي بيايد بنشيند كنارم و با هم حرف بزنيم . و نگران محتويات توي يخچال هم نباشم … يك چايي برگ به برايش درست كنم و او بي پروا با من حرف بزند و من نيز . بي انكه نگران اين باشم كه بدش مي آيد يا نه ؟  بي آنكه نگران اين باشم كه مثلا  گز هايي كه خريده ام كمي سفت هستند . بي آنكه بترسم از اين كه از حرفهايم ناراحت ميشود و من نيز . دلم ميخواهد با همان لباس هاي راحتي خانه ام كنارش بنشينم و او از آن حرفهايي با من بزند كه شايد دوست داشت كسي بشنود و من نيز . چقدر دلم ميخواست از آن حرفهايي را بشنوم كه هيچ كس به كس ديگر نميگويد . از حرفهاي خصوصي . از آن حرفهاي بي پروا و پاك و صادقانه . از آن حرفهاي دلگيري كه آدم را هميشه در تنهايي خفه ميكند . از آن صحبت هايي كه وقتي به كسي ميگويي ناگهان چشمانت خيس ميشود . دلم بسيار براي اين گونه حرفها و نشستن هايي بي ريا تنگ شده . كاش در را بزنند .

بند …آن هم در سالگرد دوري

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در متفرقه در زمان خرداد ۲۵م, ۱۳۸۹ |  بدون ديدگاه »

محمد ضا جلایی پور عصر ديروز مجددا بازداشت شد.،

این بازداشت بر اساس طرحی پر نیرنگ از سوی دستگاه امنیتی صورت گرفت. امروز بعد از ظهر یک نیروی امنیتی با منزل ایشان تماس گرفت و با خوشحالی از وی خواست برای بازپس گرفتن گذرنامه خود( که ۹ ماه است برای گرفتنش اقدامات گوناگونی انجام داده) مراجعه نماید. اما متأسفانه هنگام مراجعه بازداشت شده و برای تفتیش به همراه ۵ نیروی امنیتی به منزل مراجعت می نماید. گزارشها حاکی از برخوردهای بی ادبانه این نیروها در هنگام تفتیش دارد.این در حالی است که چندی پیش از سوی دستگاه قضایی برای محمدرضا جلایی پور منع تعقیب صادر شد و پرونده وی که به خاطر آن از ۲۷ خرداد ۸۸ به مدت بیش از ۸۰ روز در زندان بود که بیش از ۵۰ روز آن را در انفرادی سپری کرده بود مختومه اعلام شده بود.محمد رضا جلایی پوررتبه اول کنکور سراسری سال ۱۳۸۱ در رشته علوم انسانی و طلای المپیاد ادبیات در سال ۱۳۸۰ دارا میباشد. و هم اكنون دانشجوي دكترا است .

اين راههاي گوناگون شما را به كجا مي كشاند ؟ و اين تاريكي ها تا به كي سرگردانتان ميسازد و دروغ ها تا چند فريبتان ميدهد ؟‌                نهج البلاغه . خطبه ۱۰۸براي آزادي
او و تمام جوانان در بند دعا و اطلاع رساني كنيد .

مانده ام از دردي كه فاطمه در اين يكسال كشيده است .
من مانده دور از تو و
تو گشته ای خالی زمن
ای درد من با من بمان
من با تو مبتلا ترم
چشم من مانده به در
ای اشک سرد لختی بمان
بگذار تا بغض بشکند
این گونه های ملتهب را
سرد کن با دریای خود
او رفته و من مانده ام
من ماندم و او رفته است
تقدیر ما رفتن است
گاهی تو و گاهی به من

برگزاری اولین نوبت دوره ی جامع بهبود فضاهای آموزشی به منظور ارتقاء سطح یادگیری (LAE)در شهر تهران

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در محيط هاي يادگيري, معماری در زمان خرداد ۱۶م, ۱۳۸۹ |  ۱ ديدگاه »



ارتباط معماري مدارس با آموزش . مدرس مهندس ثمانه ايرواني


برگزاری اولین نوبت دوره ی جامع بهبود فضاهای آموزشی به منظور ارتقاء سطح یادگیری (LAE)

بعد ازدوره هايي كه در شهر هاي مشهد و طبس و جلساتي در مجتمع مفيد تهران  كه راجع به تاثير معماري بر يادگيري گذاشته بودم ، اولين دوره جامع ارتباط معماري با يادگيري در تهران در تاريخ ۱۳ , ۱۴ مرداد ماه كه روزهاي چهار شنبه و پنج شنبه ميباشد ، برگزار ميشود . اين دوره فعلا براي مديران مدارس ،‌براي فعالان حوزه آموزشي و كارفرمايان در حوزه ساخت مدارس خواهد بود .
دوستاني كه مايل هستند ،‌لطفا به اينجا مراجعه كرده و اطلاعات لازم وشرايط ثبت نام را در اينجا ملاحظه نمايند .
.

محمد هاي ديگر …

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در اعتقادی, مذهبی در زمان خرداد ۳م, ۱۳۸۹ |  ۳ ديدگاه »

ممد جان، آسوده بخواب ، شهر هنوز آزاد نگشتهکاش چند سطر از وصیت نامه ات را می خواندند:
من برای کسی وصیتی ندارم ولی یک مشت درد و رنج دارم که بر این صفحه ی کاغذ می خواهم همچون تیری بر قلب سیاه دلانی که این آزادی را حس نکرده اند و بر سر اموال این دنیا ملتی را، امتی را و جهانی را به نیستی و نابودی می کشانند، فرو آورم.
خداوندا! تو خود شاهدی که من تعهد این آزادی را با گذراندن تمام وقت و هستی خویش ارج نهادم. با تمام دردها و رنج هایی که بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شکیبایی کردم ولی این را می دانم که این سران تازه به دوران رسیده، نعمت آزادی را درک نکرده اند چون دربند نبوده اند یا در گوشه های تریاهای پاریس، لندن و هامبورگ بوده اند و یا در …
و تو ای امامم! ای که به اندازه ی تمام قرنها سختی ها و رنج ها کشیدی از دست این نابخردان خرد همه چیزدان! لحظه لحظه ای این زندگی بر تو همچن نوح، موسی و عیسی و محمد (ص) گذشت. ولی تو ای امام و ای عصاره ی تاریخ بدان که با حرکتت، حرکت اسلام را در تاریخ جدید شروع کردی و آزادی مستضعفان جهان را تضمین کردی. ولی ای امام کیست که این همه رنجها و دردهای تو را درک کند؟! کیست که دریابد لحظه ای کوتاهی از این حرکت به هر عنوان، خیانتی به تاریخ انسانیت و کلیه انسان های حاضر و آینده تاریخ می باشد؟


محمد جهان آرا … آسوده بخواب … دوستان ديگري را نيز ميبيني ؟  چه راحت ميكشند … زندان ميبرند …  ميزنند … حرفهاي امام را در رسانه هاي خود بيان ميكنند بي آنكه به آن ذره اي عمل كنند . خانواده امام را تحت فشار قرار ميدهند و باز عكسش را و حرفهايش را در بوق و كرنا ميكنند . محمد اين روز ها دلم گرفته است . خرداد ماه عجيبي است . اولش . دومش . سومش . چهار دهمش . هجدهمش . بيست و دومش و بيست و پنجمش همه اش مرا ياد خاطراتي مياندازد كه گويي قرار نيست اين مملكت اندكي روي آزادي و افتخار و سربلندي و اسلام به معناي واقعي اش را درك كند . محمدي ديگر در زندان است فقط براي چند نامه ،‌يعني ما اين همه از نقد ميترسيم و اين همه در بلا گرفتاريم ؟  زهراي بيست و يك ساله اي را ميشناسم كه در بند است . مي بيني محمد كارمان به جايي رسيده است كه اين ها دشمنان خطرناك نظام هستند . كار ما به جايي رسيده است كه مجبوريم از اين دختران كوچك (‌اما بزرگ ايران )‌ اعتراف بگيريم كه شما جاسوسان انگليسي هستيد . بر فرض هم كه باشند ،‌پايه هاي تو  ( نظام )‌اين همه لرزان است ‌؟‌

شما حق ديدن نداريد …

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در اجتماعی, محيط هاي يادگيري, معماری در زمان اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ |  ۱ ديدگاه »

مدرسه صدر بازار - اصفهان . دوران صفوي . اين تنها مدرسه اي بود كه مرتب حفظ شده بود .


بعد از يك ماه و نيم دويدن براي يك نامه ناقابل كه بايد حوزه علميه برادران ! ‌به بنده تقديم ميكرد مهيا شد تا بتوانم و مجوز اين را داشته باشم تا از مدارس قديمي ايران كه حق “‌ديدنش“‌ را همه مردم و بالاخص دوستداران معماري و هنري دارند ،‌ عكس بگيرم. نميدانيد چقدر اذيت شدم تا بتوانم اين نامه را تهيه كنم . مدارس قديمي ايران كه مربوط به دوران صفوي ،‌سلجوقي ،‌قاجار ،‌و ديگر دوره هاست مال همه است . منظورم معلوم نيست مسئوليتش با كيست ؟‌ بخشي از آن و يا همه آن مربوط به اداره اوقاف است . بخشي يا همه ان مربوط به ميراث فرهنگي است ،‌بخشي يا همه مربوط به حوزه  علميه است و بخشي ديگر مال خادمي است كه آنجا زندگي ميكند . بعد از اين  همه دويدن اين خبر مثل پتك توي سرت ميخورد كه اگر عكاس “‌زن ” داريد اجازه نمي دهيم او داخل شود . حتي از دم در نيز اجازه نمي دهيم نگاه كند . آخر در اينجا يك چيزي حدود بيست يا سي يا كمتر طلبه ” محترم “‌مشغول درس خواندن هستند و “‌اشكال شرعي “‌دارد كه خانم ها وارد مدرسه شوند !! نميداني چقدر دلت ميگيرد كه دو عكاس مرد وارد مدرسه شوند و تو بايد مدام با تلفن و نوشتن در دفترچه كوچك بگويي كه از اينجا عكس بگير و از آنجا ،‌بگويي كه منظورت چه بود و شما بايد كجا هاي مدرسه قديمي را عكس بگيري . چرا كه ترست از اين است اگر در اين شهر زلزله اي هم نيايد طلبه هاي عزيز كه مدرسه شبيه خانه هايي ميشود برايشان كه ابدا ارزش حفظ كردن ندارد . بر روي ديوار امضا ميكنند و آن را هم ميتراشند . با ميخ به ديوار ها چندين و چند ساله ميكوبند و لباس هاي خود را روي آن آويزان ميكنند . هر جا كه دوست داشتند نقاشي كرده اند و در هر جا كه صلاح ديدند سيم كشي كردند . هر جا را كه خواسته اند زباله ريخته اند … و من از دور از همان لاي در و يا در ميان عكس ها نگاه ميكنم و كنار تاقچه اي مي نشينم و گريه ميكنم . مكاني به اين بزرگي در تملك ۳۰ يا كمتر يا بيشتر طلبه هاي كه فكر نميكنم درس خواندن برايشان خيلي موضوع جدي اي باشد . مكاني كه مي توانست محفل شعراي شهر باشد ،‌عمومي باشد . مكان و NGOهاي فعال فرهنگي باشد . و خلاصه مانند همان هويت قبلي خود يك مكان آموزشي براي “‌همه “‌باشد . مكاني كه در آن زنان و مردان به راحتي آمد و شد داشته باشند . مكاني كه به كار هاي طلبگان نظارت شود تا اين همه بر سر ميراثمان بلا فرود نياورند .
در اين روز ها گاهي دلم ميخواست “‌زن “‌نبودم . گاهي دلم ميخواست وارد مدارس شوم و از درون اهميت حياط در مدارس را حس كنم و نفس بكشم و اصطلاح
outdoor-indoor connection را حس كنم . دوست داشتم چندين بار درب مدرسه را باز كنم بروم تو و بيايم بيرون تا ارتباط مدرسه با محله را درك كنم و حدس بزنم زمان هاي قديم رهگذران كجا ها مينشستند و كجا ها با اساتيد خود ارتباط ميداشتند و لمس كنم كه در دنياي امروزي وقتي ميگويند :‌connected to community يعني چه و چقدر ناراحت ميشوم كه تمام الگوهاي امروزي را در آن زمان داشته ايم و طلبه ها چه ناشيانه ريشه به تيشه اين بناها ميزنند .
من بسيار دوست داشتم كه وارد مدارس شوم و در حجره ها بنشينم و تصور كنم حلقه هاي تدريس چگونه شكل ميگرفت اما چه كنم كه من “‌زن “‌بودم . 
 
  دوستي اين روز ها اين شعر را برايم فرستاد. دوستش دارم برايتان ميگذارم . بنفشه م. از مهاباد- ۱۲ اسفند ۱۳۸۶ برابر با ۲ مارس ۲۰۰۸
آقا معلم در بند !
منهم اگر “شرعا ” و “عرفا ” گناه نباشد
خانم معلمی از صنف توام
و با اندیشه هایی از جنس اندیشه های تو
اما نه ! شک دارم که به آن پاکی و زلالی باشم .
و شک دارم که شاگردانم به خوبی
شاگردان معلم در بندی باشند
که به قیمت جان درسشان داده است
معلمی که در چار دیوارهای بلند
زندان رجایی شهر برای “کوروش”
آن قربانی فقر میگرید و
دلش برای گل خوردن از پسرکان خود
تنگ شده
و چقدر رویای پسرکانش را
هر چند به “نومیدی” دوست می دارد.
و اندیشه های پاکش نمی گذارند
به رویا ها و لیلا ها پشت کند.
بگذار من هم با ذغال
نه ! نه! با ذغال ! نه
با روژ لب شکسته
در جیب روپوش سیاه مریم
از ترس آن ناظم اخمو که خوب
می شناسیمش
درس” کوکب خانم” را
خط قرمزی بکشم تا
بگویم” عمه قزی” شدن
دیگر رسم نیست
من هم دلم تنگ است
من هم خسته از منطق تفریق ها و تبعیض ها
درس ریاضیات را زیر آن سنگ می گذارم
و در شیمی دنبال ماده ای هستم تا
نگذارد دخترکان آفتاب در ایفای نقش
“جنس دومی” خویش ٬ جوان نشده
پیر شوند.
آیا ممکن است؟!!!!
وای که اینجا میان کودکی و نه سالگی
چه فاصله ی حقیریست!!!!!
میان بی گناهی و گناهکار شدن
در این” تلخ سرزمین”
چه فاصله ی حقیریست!!!
و میان زندگی نکرده ای به مرگ محکوم شده
چه زمان ۷ دقیقه ای حقیریست!!!
و آن که از عشق می گوید
و به انتظار معجزه ای
در یافتن یک جفت کفش نو و
سفره ای از نقل و شیرینیست
و می خواهد به جای مادر “دایه ” بگوید و بنویسد
چه جنایتکار بزرگیست که جز
به مرگ ” محکوم” نمی شود !!!!
وای که در این “سیاه زمین ” ٬
“امنیت ملی” چه ارتفاع حقیری دارد!
که همه چیز به خطر میاندازدش!
همه چیز
همه چیز
کارگر نالان از فقرش
زن محروم از “حق بدنش”
چه زود حق شلاق می گیرند!
و رقصند ه های راضی به سیمفونی طبیعت
دست و پای بریده خود را
به جای” نفت بر سر سفره شان ” کادو می گیرند!!
وای که چه خوب گفتی
میان دوست داشتن
لیلاها و رویا ها
و مصیبت مرد گشتن
میان خند ه های کودکی
و گریستن از غم نان
چه فاصله حقیری ست!!!
وای که درسم چه عقب است !
هنوز به شاگردانم نگفته ام
از درس چند تا چند زندگی امتحان است
هنوز به آنها نگفته ام مصیبت جنس دوم بودن
در سرزمین اهورا مزدا
مصیبتی به
چند سکه اسیر شدن است!!
و تاج بنفشه بر سر نهادن تا کجا در هزار توی
گم شدن است !
وای که درسم چه عقب است !
هنوز دخترکانم نمی دانند
قامت زیبایشان” شرم آور”است!
گیسوان زیبایشان در معرض دید
خورشید خانوم هم
“حرام ” است !
و آرزوی پوشیدن شنل قرمز رنگ و
گل زرد بر سر نهادن
اقدام علیه ” امنیت ملی ” است!
هنوز به فرشتگان خود نگفته ام
کشتگاهی خواهند شد
برای هر بذر نا مطلوبی!
و به چند سکه و اندی
تازیانه خوردن را خواهند آموخت!
درسم از” ترسم” عقب است !
ترسم از آن روزی است که اگر دخترانم
درسشان را دوست نداشتند
به جای نوشتن ” کاش دختر به دنیا نمی آمدیم”
بنویسند
کاش زاده نمی شدیم.

بند الف :‌عكس بالا مربوط به مدرسه صدر بازار در شهر اصفهان مربوط به دوران صفوي است . شايد يكي از مدارسي كه خيلي خوب حفظ شده است همين مدرسه باشد. /

كودكان ما

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در محيط هاي يادگيري, معماری در زمان اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۹ |  ۱ ديدگاه »



نگاهتان كه ميكنم جگرم ميسوزد … پاره ميشود … چقدر مدارس مكعبي !‌ چقدر كلاس محوري ،‌چقدر نيمكت هاي به هم چسبيده  بي آنكه بدانيم كدام يكي از شما خندان تريد و كدام يكي بازيگوش تر ،‌كدام يكي ديشب را نخوابيده اي و كدام يكي ناراحتيد ؟ همه را در يك ساختار به زور مي چپانيم و به شما درس ميدهيم كه بخوانيد بي آنكه چيزي را فرا بگيريد .

شما را كه مينگرم … اشكهايم جاري ميشود از اين مدل آموزشي و مدل معماري مدارس ما … تند تند تقويمم را ورق ميزنم و تمركز ميكنم كه چيز هايي كه براي كتاب آماده كرده ام منسجم كنم … بنويسم . مچ دست راستم آرنج چپم بسيار درد ميكنند از نوشتن زياد … اما باز به ارشيو عكس هايم مراجعه ميكنم و باز مصمم تر كه بنويسم :‌ چه چيز هايي معماري مدارس ماست و چه چيز هايي معماري مدرسه نيستند و بهتر است اسمش را بگذارم زندان هاي اجباري كودكان
شما را كه مي بينم . ميگويم خدايا مي شود كودكان ما از اين زندان هاي اجباري كه نه يك شهروند خوب تربيت ميكند و نه يك عالم ، بيرون بيايند ؟ خلاص شوند ؟‌رها شوند و باز در دنياي كودكانه خود با شادابي و طروات چيزي را فرا بگيرند . كمكم كنيد من به اميد شما ها و به خنده هاي تازه شما شادم و نيرو مي گيرم .

با شما هستم آقاي دكتر !‌

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در محيط هاي يادگيري, معماری در زمان اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۹ |  ۱ ديدگاه »

هزاري هم در جلسات خنده دار مصاحبه كه بوي  ناسيوناليستي آن از همان تلفن زدن ها معلوم است به من بگويي كه “‌معماري بر يادگيري “‌ تاثير ندارد ، قبول نخواهم كرد .
ان قدر مرا مسخره كني و بگويي ” ‌تاثير و نقش فضاهاي يادگيري بر يادگيري دانش آموزان يعني چي ؟ و بگويي اين جملات را چطور به همديگر بافته اي ؟ ‌باز هم حرف بهانه آميز تو را قبول نخواهم كرد . و همچنان ميگويم ما با اموزش هدايتي ،‌غير فعال ،‌سلولي ،‌ به جايي نمي رسيم .
اگر صحبتي داريد همچون من با دليل بگو ،‌اصلا اگر دوست داري بيا با هم حرف بزنيم ،‌ بيا برايت يك ساعت كه نه ،‌ ده ها ساعت بحث و تحليل كنيم تا بدانيم چه ميگوييم . با اين يك طرفه به قاضي رفتن ،‌و ۵ دقيقه زمان دادن به من ،‌ چگونه مي توانيد به عمق ذهن من راه بيابي ،‌هر چند ذكاوتي در تو سراغ دارم كه اگر كمي عدالت داشتيد ،ميتوانستيد در همين ۵ دقيقه به عمق مطلب نيز پي ببريد … حيف كه كمي خسته ايد ، پير هم شده ايد ،‌ رزومه هاي بچه ها اذيتت ميكنند ،‌ جلسه ها برايتان تكراري شده اند …
اما اين را بدان باز هم ميگويم :‌
چه قبول ام كني چه نكني ،‌من مسيرم را ميروم … با تو حتما كم خطا تر و سريع تر بود . اما بدون تو… كمي يا شايد از كمي بيشتر راه سخت و طولاني ميشود …اما نشدني نيست . بازهم تكرار ميكنم . باور دارم كه كودكان ما به روشهاي متفاوتي ياد ميگيرند … و ما در حقشان با اين معماري ظلم ميكنيم . باور دارم تا فلسفه آموزشي ما تغيير نكند ،‌معماري ما تغيير نخواهد كرد .
بعد از رفتن من به ديگران گفتي ،‌بهتر است برود دكتراي روانشاسي بگيرد تا معماري …
اما نكته همين جاست كه كسي ميتواند مدرسه خوبي طراحي كند كه “‌به مسايل علوم تربيتي “‌‌ آشنا باشد . اين روانشاسي نيست . اين علم بين رشته اي است . نياز داريم اقاي دكتر ،‌نياز داريم كمي از رشته هاي همديگر سر در بياوريم چرا كه تمامي كشور هاي پيشرفته دنيا اينگونه عمل ميكنند . و تو خوب ميداني كه اينگونه است . فقط ان حس ناسيوناليستي و آن غرور و آن پيري به تو اجازه اعتراف و ريسك  نميدهد …. فقط همين !‌/

جماعت ايراني …

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در متفرقه در زمان اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۹ |  ۳ ديدگاه »

رفته بودم جايي ،‌اداره اي … از آن اداره هاي خاص به نظر مي آمد كادرش علمي تر و آكادميك تر و مرتب تر باشند . منشي دفتر خانومي بود ، بيكار بودم و به كار هايش نگاه ميكردم و منتظر اتمام جلسه  تا نوبت من شود . آن خانم منشي كاغذي آچار برداشتند ، نصفش كردند … ديدند خيلي خوب نشد . با لبه شيشه ميز كاغذ ديگري را نصف كردند . و نصف آن را نصف … نگاهش كردند ديدند بزرگ است و با تا دادن بوسيله دست باز هم آن نصف كردند . بر اندازش كردند ديدند دور و بر كاغذ را خوب پاره نكردند ،‌قيچي برداشتند و افتادند به جان اين يك هشتم كاغذ آچار ، خلاصه آن آن يك چيزي در حدود دو سانت در يك سانت بريدند و گذاشتند روي امضاي يك نامه كه چسب بزنند و دوباره از آن كپي بگيرند . خوب كه دقيق شدم … كل كاغذ آچار براي آن يك سانت در دو سانت پاره شده بود . روي ميز نيز لاك غلط گير موجود بود و شايد باورتان نشود از اين كاغذ هاي كوچك نيز در فايل موجود بود . …
ما هنوز نميخواهيم باور كنيم اين ها سرمايه هاي ما هستند .
چشمم رو به آرامي به سقف دوختم ديدم بله تمامي لامپها و مهتابي ها نيز روشنه و تمام اتاقها نيز نور جنوب مي گرفتند .
به من نگوييد اي خانم همه جا از اين اسراف ها و بريز و بپاش ها هست كه …
ميخواهم بدانم … ما چرا ياد نميگيريم كه براي يك كاغذ به اندازه يك بند انگشت يك كاغذ بزرگ را پاره نكنيم . به خدا اين ربطي به دين و سياست و … ندارد .                فقط كمي تدبير ميخواهد .
داشتم به خودم ميقبولاندم كه خوب اشكالي ندارد از بقيه كاغذ نيز براي كار هاي بعدي استفاده ميشود … كه در يك لحظه ديدم همشان همان طور سفيد و مرغوب مچاله شدند و روانه سطل آشغال ….

تاثير محيط هاي يادگيري بر يادگيري دانش اموزان

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در اردوی جهادی, محيط هاي يادگيري, معماری در زمان فروردین ۱۹م, ۱۳۸۹ |  ۲ ديدگاه »

تمام شد ، سميناري كه اين همه از آن ميترسيدم و نگران بودم كه موثر واقع نشود تمام شد . خودم بسيار راضي هستم و وقتي نامه هاي ديگر دوستان و مديران را در اين عرصه نيز ديدم بسيار خوشحال و خرسند شدم . موضوع سمينار كه در دوازده جلسه و براي چيزي حدود ۴۴ مدير ابتدايي و راهنمايي در شهرستان طبس اجرا شده بود به قرار زير است :

تاثير محيط هاي آموزشي (‌يادگيري ) بر روند يادگيري و روشهاي تدريس معلمان 

 در جلسات اول شايد مقاومت بسيار بسيار بالا بود . اينكه ابدا تغيير نظام آموزشي و تغيير محيط هاي ان ها كاري غير ممكن و يا شايد محال است . اما در جلسات بعدي رويه عوض شد و دوستان دانه دانه دغدغه هايشان را مطرح مكردند و بعد از ر جلسه اي سعي ميكردم كه از مدارس دو تا از مديران بازديد داشته باشم . و براي خودم ديدن اين مدارس خيلي خوب بود . هميشه فكر ميكردم اگر ۲۰ يا ۲۵ مدرسه را از كل ايران بازديد نمايم ،‌ميتوانم ديد جامعي نسبت به مشكلات آن ها داشته باشم . اما بعد از اين سفر به اين نتجه رسيدم كه هر شهري و حتي هر مدرسه نكته ا براي خودش دارد و شايد لحظه اي ، صحنه اي را من در يك مدرسه ببيم كه شايد ماهها منتظر آن بودم و در مدرسه ديگري اين اتفاق نيفتد . به هر حال موضوعات مورد بحث در اين ۱۲ جلسه به شرح زير بود  :

الف :  چرا كودكان مدرسه را دوست ندارند . در حاليكه يادگيري را دوست دارند ‌؟
ب : چرا معماري مدارس ما در تمام شهر ها به همديگر شبيه است . و ما تفاوتي در نحوه اجرا و پلان نمي بينيم .
ج : مدل زنگ ها و سلولها ،‌ مدل رايج در تعليم و تربيت در مدارس ما
د :‌تاريخ معماري مدارس ايران
ه :‌ اتاق درس ( كلاس )‌و نحوه شكل گيري آن در معماري مدارس ايران
و :‌ حجم ها و فرم هاي رايج در مدرسه
ز:‌ راهرو و مدرسه
ك  : مشكلات كودكان معلول در مدارس عادي و مشكلات طرح آموزش فراگير در مدارس عادي
ل :‌ حياط در مدرسه و انقطاع ارتباط فضاي بسته با فضاي باز
م : بچه ها در چه مكان هايي احساس راحتي ميكنند ؟  بچه ها كجا ها مينشينند .
ن ‌:‌ انواع هوش ،‌تئوري هوشهاي چندگانه هلن گاردنر ،‌
ح :‌ انواع روشهاي تدريس و ارتباط آن با انواع هوش
ط :‌ارتباط انواع يادگيري با طراحي معماري مدارس
ي :‌ارتباط مدرسه با جامعه . ارتباط مستقيم والدين در مدرسه و تاثير آن بر يادگيري و ايجاد امنيت در مدرسه

مايلم مطالب را مدون كنم تا بتوانم به نتايج قابل قبول تري برسم . البته سيمنار ايراداتي نيز داشت . فضاي كلاس فضاي خوبي براي برگزاري اين نوع جلسات نبود و من بعد از اتمام جلسات به اين نتيجه رسيدم كه بايد در جلسات اول بيشتر و بيشتر راجع به تاثير معماري بر يادگيري صحبت كنم و بعد به مشكلات مدارس فعلي بپردازم .

اردو و مدارس شهر طبس

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در اردوی جهادی, محيط هاي يادگيري در زمان اسفند ۲۵م, ۱۳۸۸ |  ۴ ديدگاه »

به نام خدا فردا راهي شهر طبس هستم . براي اردو ،‌البته امسال كار معماري انجام نخواهم داد و سمينار هايي براي ارتباط معماري فضاهاي آموزشي با تعليم و تربيت و تاثير آن بر روي يادگيري دانش اموزان داريم . اين سمينار ها با همكاري آموزش و پرورش و سرپرستي بنده انجام خواهد شد . اميد دارم مديران و معلمان موفق در شهر طبس بتوانند كارگاههاي آموزشي خوبي را برگذار كنند .

از بعد از عيد نيز سعي ميكنم آپديت هاي بيشتري راجع به مدارس ايران ، مشكلات مدارس ايران ، مشكلات معماري مدارس ايران و غيره بنويسم . در اينجا نوشته ام كه چرا كودكان ما روز هاي اخر هر سال را دوست دارند به مدرسه بروند . و ان ها از هر تعطيلاتي ولو يك ساعت نيز استقبال ميكنند . يكي از دلايل اصلي ان دلايل معماري است و شركت ندادن دانش اموز در فعاليت هاي مدرسه است . بخوانيد


 با  آرزوي موفقيت براي سالهاي بعدي .  سال بدي بود امسال . پر از حادثه . پر از اتفاق … نميدانم چرا دوست ندارم بگويم عيد مبارك !

خصوصي يا عمومي

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در اجتماعی در زمان اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸ |  ۳ ديدگاه »

استادي داشتيم ، هنوز هم داريم ، خدا حفظش كند به كشور هاي مختلف زيادي سفر كرده بود و هم زندگي كرده بود. به زبان هاي مختلف با لهجه هاي مختلف صحبت ميكرد و خيلي خوب با دنياي خارج از ايران و با مردم آمريكايي و يا اروپايي آشنايي داشت .  در عين اينكه احترام خاصي براي انسان هاي خارجي قائل بود و از نظم ان ها پشتكار آن ها و دقت ان ها در كار ها برايمان تعريف ميكرد اما هميشه به دانشجويان ميگفت درست است كه در ممكلت ما بسيار بسيار بي نظمي و بدي وجود دارد ، بسيار آشوب و آشفتگي وجود دارد اما سعي كنيد اين دردل ها را فقط با خودتان انجام دهيد و با خارجي ها نكنيد . چرا كه آن ها مانند ما عمل نميكنند . از ايشان پرسيدم كه يعني چه ؟‌ ميگفتند :‌ آنها نيز همانند ما از دولت هاي خودشان ايراد ميگيرند ،‌ ف ح ش ميدهند به برخي از ارگان هاي خودشان ،‌اما تا يك آدم خارجي وارد جمعشان ميشوند خيلي سريع حرفشان را عوض ميكنند و از مملكت گل و بلبل خود ميگويند . حتي اگر آن خارجي ساليان درازي باشد كه در مملكت آن ها زندگي كند . مثلا يك مهاجر باشد و از نظر حقوق و مزايا مانند آن ها باشد . هر چه قدر از آن ها بپرسي كه مشكل مملكت شما چيست ؟‌ ميگويند :‌خوب اداره كردن يك كشوري مثل آمريكا سخت است و طبيعتا دولت مشكلات خاص خودش را دارد و چنين و چنان … بعد ميگفت شما ايراني ها تا ميرويد براي مصاحبه و يا هر چيز ديگر ،‌ (‌البته به غير از افراد سياسي )‌  از شما مي پرسند چرا از كشور خود ميرويد ،‌ تمام آنچه كه در دل داريد براي آن ها بازگو ميكنيد . چرا كه خيال ميكنيد آنها دوستان واقعي شما هستند . ميگفت :‌اين كار را نكنيد . شخصيت خود و كشورتان را “‌هر چه قدر هم بد است “‌از بين نبريد .
بند الف : آخر از همه نيز بايد بگويم به لطف دوستان صفحه اي كه دوست داشتم طراحي شد . و وبلاگ انگليسي بنده نيز راه افتاد . البته در وبلاگ انگليسي بيشتر قصد دارم از مدارس ايران و مشكلات دانش اموزان و محيط هاي يادگيري در ايران بنويسم . اميد است كه بوانم و خداوند مرا در اين راه ياري نمايد .

شايا و كمال

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در اجتماعی در زمان اسفند ۱۱م, ۱۳۸۸ |  ۳ ديدگاه »

در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود… او با گریه گفت: کمال در بچه من “شایا” کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند … پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنند

سپس داستان زیر را درباره شایا گفت: ” یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن…؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما ۶ امتیاز عقب هستیم و بازی در راند ۹ است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند ۹ بازی بدیم….

درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه…اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد…اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط ۲، بدو به خط ۲ !!! شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند.. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به ۳ !!! وقتی به ۳ رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه…! شایا به خط خانه دوید و همه ۱۸ بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه… پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت: اون ۱۸ پسر به کمال رسیدند… “

 این روتعمیم بدیم به خودمون و همه کسانی که باهاشون زندگی می کنیم

هیچ کدوم ما کامل نیستیم و جایی از وجودمون ناتوانی هایی داریم

اطرافیان ما هم همین طورند

پس بیایید با آرامش از ناتوانی های اطرافیانمون بگذریم و همدیگر رو به خاطر نقص هامون خرد نکنیم

بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم اطرافیانمون رو

این متن زیبا رو دوست خوبم دکتر ارجمند فرستاده بودند که بهترین کار را قرار دادنش در اینجا دونستم. امید که همه از اون لذت ببریم و درس بگیریم.

نسل سوخته

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در متفرقه در زمان اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ |  بدون ديدگاه »

یک پیاز متوسط بردار. زیر آب سرد پوستش را با چاقو بگیر. سر و تهش را بزن. از کابینت یک ظرف بیرون بیاور و بگذار روی میز وسط آشپزخانه. پشت میز بنشین رو به مهمان‌ها. نگاهشان کن و شروع کن به خورد کردن پیاز و اشک بریز. هیچ‌کس حواسش پرت تو نخواهد شد. هیچ‌کس سین‌جیمت نخواهد کرد. هیچ‌کس نصیحتت نخواهد کرد و مدام بهت نخواهد گفت آیا چیزی که برایش گریه می‌کنی ارزشش را دارد؟ جلو جمع گریه کردن را تجربه کن. بله پیاز ارزشش را دارد. فقط مواظب شانه‌هایت باش.

توهم زيادي !. مدرسه ايراني ،‌معماري ايراني

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در محيط هاي يادگيري در زمان اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ |  بدون ديدگاه »

توي همايش ميگفت :‌ما اين قدر تواناييم ،‌اين قدر تيم قوي اي داريم . ميخواهيم به دولت بگيم بودجه بيشتري به ما بدن و اجازه يك سري كار هاي بيشتري را به ما بده . ميگفت كه ميتوانيم علاوه بر مدرسه ،‌ساختمان هاي فرهنگي ،‌ورزشي ، استاديوم ،‌ساختمان هاي درماني ،‌ دانشگاهها ،‌فرهنگسراها ،‌ درمانگاهها را بسازيم . آخه اينا همش در شاخه ساختمان هاي آموزشي هستند !!!!‌مسئولين سازمان نوسازي مدارس اينا رو ميگفتند .توي چشام اشك جمع شده بود .
 اين ها هنوز” كيلويي “ فكر ميكنند .
حتي اجازه فكر كردن و خط كشيدن و نوشتن و انتقاد كردن را هم به ما نميدن .
دلم ميخواست و ميخواد از پشت بزنم به شونه هاش … برگرده … بهش بگم : ‌تو خوبي ؟؟!!‌

مي نويسم

نوشته شده به وسيله ايرواني دسته در شخصی در زمان اسفند ۱م, ۱۳۸۸ |  ۱ ديدگاه »

You see things; and you say, “Why?”
But I dream things that never were; and I say, “Why not?”
George Bernard Shaw
۱۹۲۱


در اين روز گار پر از فيلتر و دستگاههاي خفه كن و دهن بند … به نظر فقط بايد نوشت. بايد نوشت . تنها ابزاري كه باقي مانده همان خواندن ، فهميدن ، و درك كردن و بسيار نوشتن است .

اگر بگذارند …