دروغ

این قاطع حبائل الكذب و الافتراء؟ 
كجاست قطع كننده رشته های دروغ و افتراء
دعاي ندبه
 

چرا فيلتر !‌

مثلا داريم كار فرهنگي ميكنيم .به ما نيز بگوييد تا ما نيز ياد بگيريم !!! اعدام كردن نوعي كار فرهنگي است ؟؟ وقتي ميخواهي به كسي بگويي كه نرو راهپيمايي بايد اعدام كني؟ همين كار هاي فرهنگي تان اين روند ۳۰ ساله باعث شد كه ما اين همه از خودمان ،‌از خودتان ،‌از نسل جوان ،‌از فرهنگتان ،‌از همه چيز تان فاصله بگيريد و بعد بگوييد “‌ ما كار فرهنگي ميكنيم “‌ .خدايا سوگند به اشك مادراني كه اين روز ها به خاطر اعمال شما ،‌به خاطر از دست فرزندانشان چه آهي كه نميكشند … خدايا به مادران داغديده اين روزها صبر بده … صبر جميل .

جداي همه اين  موارد، دو روزي ميشود كه صفحه “‌ترجمه كن “‌گوگل را نيز فيلتر كردند . اولش كه ديدم  خنديدم . بعدش سكوت … بعد عصبانيت . واقعا صفحه “ترجمه كن” گوگل اين همه شما را زجر ميداد  ؟‌ من هميشه با اين صفحه بيشتر كار هاي تحقيقاتي ام را راجع مسايل و اموزش و پرورش و معماري مدرسه به سرعت انجام ميدادم .  خيلي صفحه خوبي بود . خيلي سريع صفحاتم را تحليل ميكرذم و مطلب مورد نظر را پيدا ميكردم .  خيلي خوب بود … اما الان نيست . با فيلتر شكن هم كه ميري اين قدر سرعتش پايينه كه صفحه ديگه بالا نمياد .
واقعا چرا صفحه “‌
translate“‌ گوگل را فيلتر كرديد ؟‌كه مثلا چند نفر خبر هاي انگليسي و ديگر زبان هاي روز دنيا را به فارسي ترجمه نكنند ؟‌ حتي اگر ذره  اي تحليل ميداشتيد و به متون فارسي ترجمه شده گوگل دقت ميكرديد آن ها را پر از غلط ميديد و تنها كساني مي توانستند از آن استفاده كنند كه انگليسي را به خوبي بدانند و بتوانند جملات فارسي را درست كنار هم بچينند. چرا واقعا چرا فيلتر كرديد ؟‌ چرا براي بقاي خودتان دست به هر كاري ميزنيد و خيال ميكنيد كه كار فرهنگي مي كنيد ؟‌ مگر صفحه ترجمه گوگل سياسي بود ؟‌ يا س ك س ي ؟‌ … خسته شدم از كار هاي عجيب و غريب شما كه اين همه عجولانه و سرخود عمل ميكنيد با اينكه نمي دانيد چه ضربه هايي بر بدنه اعتماد اين ملت نسبت به خودتان وارد ميكنيد ؟ هر چند كه اعتقاد دارم ديگر فضايي بين ما و شما باقي نمانده است .

فرصت هايي كه مي روند …

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود..
As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies.
باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه كتاب اين مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید…
She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace.
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading.
کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..
When she took out the first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:
“What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring!”
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روي خودش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم
For each cookie she took, the man took one too.
This was infuriating her but she didn’t want to cause a scene.
هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .
دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه
When only one cookie remained, she thought: “ah… What this abusive man do now?”
Then, the man, taking the last cookie, divided it into half, giving her one half.
وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد..
Ah! That was too much!
She was much too angry now!
In a huff, she took her book, her things and stormed to the boarding place.
اه ..این دیگه خیلی رو میخواد…خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.
در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما
When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened!
وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>
She felt so ashamed!! She realized that she was wrong…
She had forgotten that her cookies were kept in her purse
فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.
The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter.
اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود
…while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him.
And now there was no chance to explain herself…nor to apologize.”
در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو میخوره
و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره
There are ۴ things that you cannot recover
چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
The stone… …after the throw!
سنگ بعد از این که پرتاب شد
The word… palavra… …after it’s said!
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
The occasion…. after the loss!
موقعیت …. بعد از این که از دست رفت
and…The time…..after it’s gone!
و زمان… بعد از این که گذشت و سپری شد

روزی که امیرکبیر گریست

سال ۱۲۶۴ قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان مى‌شود هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهرتهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زارشروع به گريستن کرد…در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حالگريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت:دعجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند

روحش شاد یادش گرامی                      

ميراث فرهنگي و معماري

مانده ام مسئوليني كه اين همه سنگ يك موضوع (‌عكس امام ) ‌را به سينه ميزنند چرا به رفع مشكلات واقعي مردم نمي پردازند ؟‌ مشكلاتي كه بعد ها مي فهميم كه چقدر ضرر ها كرده ايم . چند روز پيش در خبري خواندم مدرسه خان شيراز نيز ترك هاي عميقي در سطح ديوار هايش ديده ميشود ، آن هم به دليل نصب عكس شخصيت هاي تراز اول كشور در مقياس بزرگ . من مانده ام اين ها چه ميكنند . اين روز ها مدام شعر  اي ايران، اي وطن را گوش ميدم و نميدانم چرا مانند كسي كه بچه اش را از دست داده است بلند بلند ميگريم و ميگويم چرا با ميراث معماري اين كشور اين همه وحشيانه برخورد ميكنيد . تنها كاري كه از دستم بر ميآيد اينست كه زودتر سفري به نقاطي كه مدنظر دارم رفته و از ۱۰ -۱۵ مدرسه اي كه در شهر هاي اصفهان و شيراز و يزد به عنوان شاهكار هاي معماري مدارس ايران باقي مانده است عكس و فيلم تهيه كنم .


اين همه نامه اي كه “‌امام “‌اين همه تاييد كرده بود كه “‌هيجاني “‌نشويم و كمي ” معقولانه “‌زندگي كنيم .
بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم 
پیرو اطلاعیه‏هاى متعددى كه از سوى حضرات آقایان آیات عظام و حجج اسلام و علماى اعلام شهرستانها ـ دامت بركاتهم ـ و نمایندگان محترم مجلس شوراى اسلامى، انجمنها و گروهها و احزاب و دستجات و سازمانها و اصناف و شخصیتهاى محترم دیگرى كه در مورد تعطیل و راهپیمایى سراسرى روز پنجشنبه دهم ماه صفر برابر با ۲۷ آذر ماه ۵۹ اعلام شده بود، حضرت امام خمینى رهبر انقلاب اسلامى ضمن تشكر و تقدیر و سپاسگزارى صمیمانه از احساسات و عواطف همگى آنان فرمودند: «با توجه به حساسیت زمان در مقطع فعلى كه ما گرفتار جنگ با دشمنان اسلام هستیم، و با توجه به اینكه بارها اعلام كرده‏ایم به خاطر حفظ وحدت، اگر به من و یا به عكس من اهانتى شد مردم عكس‏العملى نشان ندهند. بدین وسیله از عموم آنان تقاضا مى‏شود از تعطیل و یا راهپیماییهایى كه قرار است به این عنوان انجام شود صرف نظر نمایند و به رفع مشكلات و كارهاى دیگرى كه دارند بپردازند، و حتى‏الامكان مردم را به آرامش و نظم دعوت كنند». و ضمناً فرمودند: «از جناب آقاى حاج سید جلال‏الدین طاهرى ـ دامت افاضاته ـ تقاضا مى‏كنم بنا به درخواست اهالى محترم اصفهان به این شهر باز گشته و كماكان به اقامۀ نماز جمعه و ارشاد مردم ادامه دهند. و ارگانهاى انقلابى هم كه اعلام دو روز تعطیل نموده‏اند به كارهاى عادى خود مشغول گردند. از خداى تعالى توفیق همگان و پیروزى كامل مسلمانان را بر دشمنان اسلام مسئلت مى‏نماید». نهم صفر المظفر ۱۴۰۱ / ۲۶ آذر ۱۳۵۹ دفتر امام خمینى

ايران کشور عجيبيه.مي پرسيد چرا؟

 به اين دليل که:ایران تنها کشوری است که در دانشگاه آن نماز می خوانند و در مصلی آن کتاب می فروشند -
 
ايران تنها کشوري است که در آن سياستمداران کار اقتصادي مي کنند، شرکتهاي اقتصادي کار سياسي مي کنند و نيروهاي نظامي کار توليدي مي کنند

يکي از بزرگترين صادرکنندگان نفت و يکي از بزرگترين واردکنندگان بنزين هستيم.
 

با اسرائيل دشمن هستيم ، اما نزديکترين دوستمان، رئيس جمهور ونزوئلا با چند ميليارد دلار قرار داد نظامي ، يکي از نزديکترين دوستان اسرائيل به شمار مي آيد!؟ 

براي مسلمانان لبنان خودمان را هلاک مي کنيم ، پول مي فرستيم و دعا مي کنيم . اما هيچ خبري از مسلمانان چچن نمي گيريم.

از هر ۱۰۰۰ مفسد اقتصادي يکي و از هر ۱۰۰۰ فعال سياسي ۹۹۹ نفر در زندان داريم

در همه جاي دنيا آثار باستاني را از زير آب در مياورند، در ايران مي برند زير آب !؟

در مملكتي زندگي ميكنيم كه از دوري ديگران لذت ميبرند !‌

اين ها نامه هاي عاشقانه دو زوج جوان پس از ۶ سال ازدواج  است كه ه بركت اين اتفاقات اخير ۶ ماهي است كه يكديگر را نديده اند . فاطمه شمس عزيز … وقتي خواندم گريستم و گريستم و گريستم .

چند دقیقه‌ایست که غدیر تحویل شده است و ششمین سال با هم بودن ما نیز. پیش از این نوشته بودم از حکایت قربان و غدیرها و حیرانی‌ها و هجرانی‌ها. امشب داشتم دم گوشِ تنهایی، آهسته نجوا می‌کردم و از غدیر شش سال پیش می‌نوشتم که نامه‌ محمدرضا را حضرت «فیس‌بوک» به دستم رساند. اولین نوشته‌ او پس از آزادی و  به مناسبت سالگرد ازدواجمان است و چون وبلاگی ندارد از من خواست که اینجا هم منتشرش کنم. اول نامه محمدرضا را می‌گذارم و بعد هم نامه خودم را به او که برای تحویل ششمین سال زندگی‌مان نوشته‌ام. ما را بگو که داشتیم همزمان با هم به هم نامه می‌نوشتیم از دلبستگی‌هایی مشترک و نمی‌دانستیم چقدر دستچینمان از خاطره‌ها شبیه همند. دلمان به همین خاطرات و به همین قدر اندک از آزادی خوش است و به شکرانه‌اش مستانه یا علی می‌گوییم. عید شما هم مبارک.***از: اوبه: منفاطمه‌ام!
غدیر را دوست داشتم. بسیار. بیشتر از هر روز و عید دیگری. از کودکی. نمی‌دانم چرا این قدر زیاد. شاید به خاطر عیدی‌های مادربزرگم یا خاطرات شیرین جشن‌های پرنشاط و خاطره‌ساز غدیر در مدرسه‌مان (نیکان) یا عقدهای برادری که در این روز با عزیزترین دوستانم و شماری از بهترین مردانی که می‌شناختم بسته‌ام. شاید هم چون از سال‌های نوجوانی، امیرالمومنین را بیش از هر مردی دوست داشته‌ام و همیشه شرمنده بودم از حضرت رسول که چرا محبتم به علی بیش از او بوده. قربان و فطر و مبعث هم همیشه دوست داشتنی بودند و مجالی بی‌بدیل برای نو کردن ایمان و توبه و محاسبه و مشارطه و فکر و ذکر و شادی باطنی و ظاهری اما برای من نه به اندازه غدیر و باز همیشه شرمنده بودم از اینکه این اعیاد دینی را به اندازه غدیر دوست نداشتم.
از ۶ سال پیش اما غدیر را حتی بیشتر دوست دارم. خیلی بیشتر. در تقویم ذهنی و قلبی ام این روز گویی بیشتر درخشید و شیرینی، شادی، لطافت، سبکی، بهجت، اهمیت و خاطره‌انگیزی‌اش برایم دوچندان شد. دست آخر هم همین عید میعادگاه ما بود. روزی که به اسم هم شدیم. از آن روز نامت بر شناسنامه و صفحه دلم نقش بست. از همان روز بود که بی وقفه و یک نفس عاشقی کرده‌ام.انفرادی طولانی مدت و به قول حجاریان «تأملات تنهایی زندان» فرصت بی‌نظیری برای مرور و محاسبه و ژرف‌اندیشی در «خود» و گذشته و آینده زندگی ظاهری و حیات باطنی‌ام بود. حالم بسی خوب شد. در تمام آن روزها که سهم من از دیوارهای انفرادی حک کردن نام تو بر آنها شده بود و تصویرت که مدام در نظرم سبز می‌شد و به دقایقم رنگ می‌بخشید هر چه فکر می‌کردم لطیف تر و به یاد ماندنی‌تر در روزهای زندگی ۲۷ ساله‌ام از ۹ صبح غدیر ۶ سال پیش نیافتم. همان روزی که در حرم حضرت رضا عقد همسری بستیم، در همان هیئت معصوم و زیبایت. همان روزهای انفرادی هر وقت مجالی دست می‌داد و بیشتر در تقویم می‌گشتم باز هم به همین نقطه می‌رسیدم که مهم‌ترین اتفاق زندگی‌ام لحظه جاری شدن عقد مهرم با تو بود.تویی که با خودت شور، مهر، آرامش، لذت، برکت، امید، شادی، نور و فرهیختگی را به زندگی‌ام آوردی، بی‌آنکه قید و محدودیتی بر زندگی مادی و معنوی‌ام بزنی و آزادی و نعمتی را بگیری. ناخواسته پاره‌ای از زشتی‌هایم را شستی و نسبت به پاره ای دیگر آگاهم کردی. دقیق شدم. هیچ کس را به اندازه «تو» دوست نداشتم. از این همه عشق و از عمق این مهر در دلم به شگفت می‌آمدم. با اینکه در سفرهای ذهنی‌ام در بیداری و خواب روزهای انفرادی هر روز بارها می‌دیدمت، بسیار بیش از همه دلتنگ «تو» بودم. مهم‌ترین نگرانی‌ام باز «تو» بودی. در همان مجال بزرگ‌ترین نعمت‌های این جهانی‌ام را مرور می‌کردم که بیشتر شکرشان را کنم. باز هم پاسخ «تو» بودی اما از شکرش عاجز بودم. تعلقات مادی‌ام را می‌شمردم. مهم‌ترینش «دفتر قرمز» «تو» بود. زیباترین لحظات عمرم را مرور کردم. بعد از آن شب شگفت انگیز در غار حرا، به ساعت هایی رسیدم که در واگن رستوران قطارهای تهران-مشهد «دفتر قرمزت» را با آن لحن دلنشین و صدای زیبایت برایم می خواندی. بعد به ساعاتی رسیدم که سر بر پایت لب ساحل خزر دراز می‌کشیدم و برایم آینه در آینه سایه را می‌خواندی. چنان خوب بودی و آنقدر همسر و همراه و مهربان که هر چه در خود کاویدم دیدم بعد از ۶ سال هنوز طراوت و تازگی احساسم به تو مثل روز اول است و هر چه از عمر عشق‌مان گذشته بر نشاط و عمق و تازگی‌اش افزوده شده.با یاد خدا و تو روزها و دقایق سلول انفرادی زیبا و خواستنی می شد. یاد خوبی‌ها، عواطف ناب، شاعرانگی‌هات و چهره‌ات هر لحظه تلخی را شیرین می کرد. تأثیر دعاهایت ملموس بود و اگر مهر تو نبود، زندان تحملش آسان نبود و دیگر نامی برای حک کردن بر پوست‌های پرتقال نداشتم. خدا می داند که لیاقت توصیفاتت در هیچ یک از نوشته‌های عمومی و خصوصی که این مدت نوشتی را نداشته‌ام اما وقتی بیرون آمدم این را هم فهمیدم که اگر نبود شجاعت و جسارت تو و نوشته‌های مؤثر و نامه‌های بی‌پاسخ و پایمردی‌ها و دلیری‌های بی‌مانندت، بسیار دیرتر آزاد می‌شدم.گفته بودند چند روزه پاسپورتم را می‌دهند تا این دوری تمام شود و درس آغاز. هنوز منتظرم. شرمنده بودم و هستم از این مهر بی دریغ و دلیری‌هایت در طول دوران زندان. در این سه ماهی که به جای سلول انفرادی در کشورم حبس شده‌ام و از دیدن تو محرومم هم باز برای «صبر»ت شرمنده‌ام. شرمنده‌ام که همسر چون «تو»یی من‌ام و بیش از آن مفتخر که همسر چون منی «تویی». اما باز خوشحالم و شاکر که روزهای انفرادی و آزادی دور از تو بر ژرفا و وسعت «عشق»ام به «تو» افزود. عیدی هم «عشق» بیش از این را در کنارت می‌خواهم.«غدیر» را دوست دارم و بیش از آن «تو» را. سالگرد ازدواج‌مان بر من تبریک و بر تو تسلیت! عیدت مبارک عزیزترینم!محمدرضا- عید غدیر ۸۸- تهران***         

  از: من به: اومحمدرضا!امروز می‌شود شش سال. شش سال از آغاز «ما» گذشت، از همان روزی که در صحن آزادی حرم حضرت رضا شانه به شانه هم نشستیم و چشم دوختیم به ضریح و خطبه با هم بودن ما جاری شد. بعد از اتمام خطبه دست دادیم و گفتی: «تسلیت می‌گویم! رسما بدبخت شدید!» و بی‌پروا خنده سر دادیم. بی‌خیال جمع رفتیم زیارت دو نفره و من برای اولین بار به تو اقتدا کردم. زیر سقف مسجد گوهرشاد با آن مستی سکرآور بادهای گاه و بی‌گاه  که از سمت رواق‌ها می‌وزید.
خوب می‌دانی که حکایت این عشق را همان سال‌ها در دفتری که جلد قرمز داشت برایت نوشته بودم و دوره کردنش در قطار تهران- مشهد تا سال‌ها بعد از ازدواج عادتمان بود. تو اصرار داشتی آن نامه‌ها را با صدای خودم بلند برایت بخوانم،  سر روی میز می‌گذاشتی و گوش می‌دادی و هر دو پل می‌زدیم به روزهای دانشگاه.
همه چیز را نوشته بودم برایت. از اولین  دل دل کردن‌ها  تا ترس و لرزهایی که بر سر این عشق داشتیم. همیشه قبل از هر سفر تاکید می‌کردی آن دفتر را فراموش نکنم و نمی‌کردم، حتی اگر نمی‌گفتی. آن دفتر سکانس‌هایی از زندگی بود که نمی‌خواستم هیچ‌وقت فراموش شوند و برای همین هم گاه و بیگاه ثبتشان کرده بودم تا اگر به هر دلیلی ازدواج نکردیم آن را به خودت بدهم. برای نوشتن آن نامه‌ها، ساعت‌ها زیر نور چراغ کوچک تختم در کوی دانشگاه بیدار نشسته بودم تا خود صبح. آن نامه‌ها واقعی‌ترین صحنه‌ها از زندگی آن روزهای من بود. صحنه‌هایی که تصویر تو بعد از مدتی جزئی از آن شد و بعد از آن بود که به فکر ثبتش افتادم.آن شب فراموش‌نشدنی هم در بوستان گفتگو آورده بودم آن دفتر را  که برای همیشه به صاحبش، که تو بودی، بسپارمش و همه چیز برای همیشه فراموشمان شود. اما نشد و خواستی دفتر پیش من بماند و ماند و من باز نوشتم. از دلهره‌های شیرین، از خنده‌ها و گریه‌ها، از دیدن‌ها و ندیدن‌ها و دلتنگی‌ها تا حکایت همان روز که بوی تک‌شاخه گل مریم- همیشه گل را به تک شاخه هدیه دادنش دوست داشتی-  در همان دفتر انجمن اسلامی دانشکده منتشر شد. همان روزی که کارت کوچکی را نشانم دادی که روی آن نوشته بود «به علی و فاطمه سپردم و فاطمه نصیبم شد» و من چقدر عاشق انحنای خطوطی بودم که به دستان تو بر در و دیوار دانشکده و تابلوی انجمن به مناسبت‌های مختلف نوشته می‌شد.شش سال از آن روزها گذشته است. اما این یک سالی که بر ما گذشت به اندازه همه  این شش سالی که با تو بودم از تو آموختم. از ایستادگی‌ات بر سر یک آرمان و به جان خریدن سخت‌ترین‌ روزها در انفرادی و چه باک اگر این شش ماه را به غیرانسانی ترین وجه ممکن طولانی ترش کنند وقتی که من و تو با چنان شرایطی کنار آمدیم؟ از تو این مدت آموخته‌ام چگونه صبور و مقاوم باشم. از تویی که ۸۸ روز که سهل بود، برای ۸۸ ماه انفرادی هم برنامه داشتی که افسرده و دلمرده نشوی. از تو درس‌ها آموختم و برایش باید داستان‌ها بنویسم و شعرها بگویم. نمی‌گویم ندیدنت سخت نیست. انکار نمی‌کنم که تنها بودن در چنین شبی آن هم وقتی رنگ پریده چشم‌هایت در فرودگاه در آن لحظه‌ای که می‌رفتی و دلت نگران من بود، آخرین تصویریست که در این شش ماه هر روز و شب مدام با من بوده‌ است تلخ و سخت نیست. چرا هست. اما سرخوشم به این آزادی. سرخوشم به اینکه اگرچه با هزار وعده و فریب رنگارنگ تو را از من دور نگه داشته‌اند، به واسطه هر روزی که گذشته است، امید و انگیزه‌ام برای قربانی کردن هر آنچه دارم به پای این مهر بیشتر شده است.  هفت روز دیگر می‌شود درست شش ماه که من دست‌هایت را لمس نکرده‌ام. شش ماه که نتوانسته‌ام تغییر رنگ چشم‌هایت را وقتی که می‌خندی، وقتی که نگاهت می‌درخشد، رو در رو و بی فاصله ببینم. دلم می‌خواهد بدانم سنگینی بار این شش ماه بدون تو، تنها ماندن و دور افتادن از وطن، از دوستان و آشنایان، شش ماه که چون تو بیش از سه ماهش برای من هم در  یک انفرادی خودساخته گذشت را کدام‌یک از بازجویان و کارشناسان(!) پرونده‌ات می‌توانند درک کنند وقتی حتی یک روز از رابطه زلال و بی‌مثال ما را تجربه نکردند؟ آیا وقتی کنار همسرانشان سفره سور برای عید می‌گسترند، حتی برای یک لحظه می‌توانند تنها گوشه‌ای از این تنهایی و دلتنگی را درک که هیچ، فقط برای یک لحظه تصور کنند؟ چطور می‌شود کسی اسم انسان بر خودش بگذارد و از پیش پا افتاده‌ترین مشخصه‌های یک «آدم» بی‌بهره باشد؟  ازخودم می‌پرسم یک انسان که بنا به حکم زندگی در اجتماعی شغلی را برگزیده و از قضا آن شعل ارتباطی با آزادی و اسارت دل و روح آدم‌ها دارد تا چه حد می‌تواند در خشونت خفته در آن شغل مسخ شود که به این روز بیفتد و از دل‌مویه‌ها و دلتنگی‌های زنانی که پاره‌های تنشان یا کشته شده‌اند، یا دربندند و یا ممنوع‌الخروج نه تنها ناراحت نشوند که احساس لذت کنند؟ باید ترسید از جامعه‌ای که صاحبان قدرت در آن به درجه‌ای رسیده باشند که از درد کشیدن آدم‌ها لذت ببرند.باز هم غمی نیست. بگذار از رنج آدم‌ها لذت ببرند. این شیوه هیچ وقت راه به جایی نبرده است. مهم عشقیست که بی ملاحظه این روزهای دوری همچنان در رگ‌های ما می‌دود. سال ششم با هم بودن ما چند دقیقه‌ایست تحویل شده. «حول حالنا» می‌خوانم و از همین راه دور صورت ماهت را می‌بوسم. عیدت مبارک همسفر!فاطمه، غدیر۸۸- آکسفورد 

ننه گل محمد …



تكرار اشتباهات دولت هاي قبل و قبل تر ايران را هميشه  ضعيف و ضعيف تر كرده است . ياد خاطره اي افتادم كه فكر ميكنم براي شما نيز شنيدني باشد :‌ در فاصله ۵۴ کیلومتری کنار جاده سبزوار-نیشابور تابلوی روستایی جلب توجه می کند که روی آن “سنگ کلیدر” نوشته شده است. نام این روستا تداعی کننده نام رمان معروفی است نوشته نویسنده خوش ذوق و توانا و سرشناس محمود دولت آبادی. از این نویسنده تالیفات زیادی به یادگار مانده است که در کلیدر با قدرت و مهارت و تحقیقات بسیار شرح حال روزگار گل محمد را پرورانده است.  در زمان رضا خان مردي بود كه مخالف رژيم آن  زمان بود و به قول خودمان ” اغتشاشگر !‌‌ نامش گل محمد ،‌شهربانو گوچاهی پیرزن ۸۵ ساله در مورد گل محمد می گوید: گل محمد یاغی بود که که از اربابها به زور می گرفت و به مردم فقیر و بی بضاعت کمک می کرد.او را در مجلس شامي ميكشند و جنازه اش را بر روي الاغي ميگذارند و روانه  روستايش ميكنند . نامش محمد و به مادرش نيز “‌گل محمد “‌ميگفتند . اين مادر كه طبع شاعري روستايي نيز داشت تا جنازه پسرش كه تازه نامزد كرده بود اشعاري را زمزمه ميكند .مادر بزرگ بنده (‌فخر التاج محروقي ) آن زمان هشت ساله بود و خود شاهد سرايندگي مادر “‌گل محمد “‌بوده است او با صداي قشنگش اينگونه ميخواند چهاربیتی هایی را که مربوط می شد به بعد از کشته شدن گل محمد و من غرق و مبهوت این چهاربیتی ها که از زبان مادرگل محمد گفته می شد بودم. چه روزها و شبها که در عروسی ها و در محافل شبانه یا در موقع درو گندم یا هنگامی که زنها پنبه می رشتند این چهاربیتی ها را می خوانده اند و از همان زمان کودکی با این چهار بیتی ها خو گرفته بودم و زیر لب گاهی وقتها در تنهایی زمزمه می کردم و آنچه از آنها هنوز یادم می آید این چنین بود.  

صد بار گفتم همچی مکن ننه گل محمد /
زلفای سیاه قیچی مکو ننه گل محمد /
صد بار گفتم پلاومخار ننه گل محمد /
 وردور کوها تاو مخور (تاب مخور) ننه گل محمد /
صد بار گفتم یاغی مرو ننه گل محمد  /
رفیق الدغی مرو ننه گل محمد /
 الدغی بیبفای (بيوفاست) ننه گل محمد  /
تا آخر دنیا با تو نیای (نمی آید ) ننه گل محمد  /
ایمروز که دور دورنس (تست) ننه گل محمد  /
اسب سیات دجو لونس ننه گل محمد /
ای جاولونا همیشه نیس ننه گل محمد  /
اسب سیات دبیشه نیس ننه گل محمد  /
وصف شما د ایرونس ننه گل محمد  /
عکس شما تهرونس ننه گل محمد  /
کو جرق و جرق شمشیرت ننه گل محمد  /
کو درق و درق هفت تیرت ننه گل محمد  /
کو اجاقت کو اتاقت ننه گل محمد /
کو برارای قولچماقت ننه گل محمد  /
گل محمد ددخاوبی ی ننه گل محمد  /
تفنگشم برناو بی ی ننه گل محمد /
او تخم مرغای لای نونت ننه گل محمد  /
آخر نرف نیش جونت ننه گل محمد  /
قت بلندت شوه رف (آويزان شد ) ننه گل محمد /
 نيمزي قشنگت بیوه رفت ننه گل محمد  /
فشنگ د بند قطار قطار ننه گل محمد /
 وخ بار به جنگ سبزوار ننه گل محمد  /
الای بمیر قاتلت ننه گل محمد  /
خنک رو و دل مارت ننه گل محمد/
 

اين روز ها مانده ام مادر سهراب چه ميكشد . چشمهايش ،‌دستانش ،‌چهره اش را همه را  در اين مصاحبه به دقت نگاه كنيد . كاش ميشد اين شعر را برايش به لهجه غليظ نيشابوري بخوانم و برايش بگريم.  او هم “‌مادر ” اين زمان است . مادر يكي از همان گل محمد ها …
مصاحبه ویدئویی با پروین فهیمی
 

نكته :‌ دوستان زيادي ايميل ميزنند كه بنده ، اين خانم را (‌ننه گل محمد )‌ نيشابوري خطاب كرده ام . درحاليكه او سبزواري است . بنده اين كار را نكرده ام . بلكه ميگويم اين شعر در نيشابور نيز جايگاه بسيار محبوبي دارد . آن هم به دليل نزديكي كليدر به نيشابور … در هر حال به دليل شبيه بودن لهجه نيشابوري و سبزواري … اين شعر را نيز بسياري از نيشابوريان نيز ميخوانند . با تشكر .  ايرواني

دوست و دشمن


تعریف دوست را باهم مرور می کنیم : دوست ما کسی ست که معتقد به باورهای دینی محکم باشد . سابقه درست و پاکی در برپایی و تداوم انقلاب داشته باشد . فراتر از بند بند قانون اساسی ، در عالیترین وجه ممکن ، فدایی نظام باشد . متخصص باشد . کاردان و مدیر باشد . و همیشه گوش به زنگ هرماموریتی برای برداشتن سنگی از پیش پای نظام باشد . درستکار باشد . دست کجی نداشته باشد .
 برای ما ، دوستی این فرد باهمین مختصات ،  و یا حتی با بخشی از آنها  ثابت می شود . اما دشمنان ما در داخل کیانند ؟ آنان که از توفیق و سربلندی و ظهور یک به یک شایستگی های ما رنج می برند . با اجنبی ها سرو سری دارند . یا اگر  ندارند ، محصول رفتار و عملکردشان به سود اجانب و دشمنان خارجی ماست .  سنگ انداز و تلخ گوی و آب زیرکاهند . از هیچ اقدامی چه آشکارا و چه در خفا برای آسیب زدن به ما و نظام ما دریغ نمی کنند . آرزویشان فروپاشی مقدرات فعلی نظام است و جایگزینی مقدرات دشمن پسند .  خیرخواهی شان مزورانه و انتقادشان زهرآلود است .  با احتساب یک چنین رفتارهایی ست که  شناسایی دشمنان ما  ممکن می شود .سئوال این که : اگر دوستان و دوستداران ما این بودند ، و دشمنان ما این ، تشخیصشان به یک مطالعه ممکن بود و تکلیف مارا در مراوده با آنان روشن می ساخت . متاسفانه گرفتاری این سالهای ما ، ای عزیز ، درهمین است که به همین مختصات ظاهری بسنده کرده ایم و بحساب خود ، دوست را در جای خود نشانده ایم و دشمن را درجای خود . و با همین شاخصه های  بدیهی ،  یکی را نواخته ایم  و دیگری را رانده ایم . ولابد  با عملی کردن این فرمول متداول ،  کارها  باید سامان می یافت . چرا که در محاسبات ما ، دست دوست گشاده بود و دست دشمن بسته . دوستان را برمقدرات کشور تفوق بخشوده بودیم و دشمنان را به هزارتوی هول وهراس در انداخته بودیم . پس چه فتنه ای در اختفای جامعه ما به تولید و باز پروری  اینهمه آسیب و خطا مشغول بوده  است که این همه کاستی و نابخردی و پس رفت ما را احاطه کرده است ؟ از اعتیاد فراگیر تا مصرف بی واهمه  ، تا بی کاری آزار دهنده ،  تا هدر دادن ثروتها ،  تا سرگردانی مدیریتی ، تاظهور نهضتی به اسم ریاکاری ، تا یاس و دلمردگی ؟ غفلت ما به کجا مربوط بوده است ؟ از کدامین روزنه  ناغافل ، و از دیرزمان ، برما زخم می باریده است ؟  ما که به صورت ظاهر همه تمهیدات و هوشمندی ها را بکار بسته بودیم و آیین دوست نوازی و دشمن ستیزی را نیک می دانسته ایم ؟  پس چرا ، و از کجا این آسیب های بناگاه بر ما باریده اند و چهره ما و نظام مارا خراشیده اند ؟ خواهم گفت یک اشتباه عملیاتی ، و یک خطای معرفتی ، از همان روزهای نخستین به جان ما  در افتاد و ما را فریفت و روز به روز بنیان ما سست کرد و بنیان خود استحکام بخشید .  اشتباه  ما آن بود که به خیال خود منافقین تابلودار را از کشور راندیم و با راندن آنها ، نگرانی مان از نفاق داخلی برطرف شد . اما به این نیندیشیدیم که فروبردن آحاد جامعه به آغوش اسلامی که در ظاهر متوقف است ، ما را به ذات دین خدا راه نمی برد . به ریش و تسبیح فردی نمره دادیم و از کراوات و ادکلن  دیگری نمره کاستیم . و با همین قیاس ، جامعه را به اندرون بلوایی از ریاکاری ترغیب کردیم .  اشتباه ممتد ما  این بود که به چاپلوسی  دوستان ریاکار خود  ،  بیش از نقد مشفقانه دوستان دیگر خود  بها دادیم . و دراین داد و ستد ، دوستان چاپلوس ، فرصت بیشتری برای همنشینی با ما یافتند و دوستان منتقد ، بخاطر همان تلخی ناخواسته سخنشان ، از گردونه رفاقت ما دور افتادند . و حال آنکه خود می دانستیم :  جامعه ای که نقد منصفانه را از خود دریغ کند ،  حکمت رشد را از خویش دریغ کرده است . و این بود که : آثار انشقاق در میان دوستان ما رخ داد . و اینگونه شد که : آدمهای زیرک ، رگ خواب ما را کشف کردند و با نفوذ در باورهای ظاهرپسند ما ، به موقعیت هایی  دست یافتند که هرگز در اندازه و لیاقتشان نبود .  من برای این که از کلی گویی پرهیز کرده باشم ، ناگزیر  از بیان مصداق و مثالم . و از آنجا که خود ما در این سی سال عمر انقلاب ُ بسیاری از آبروها را برده ایم و بر بسیاری از چهره های خدوم خود تیغ کشیده ایم بقيه را از اينجا بخوانيد .

حق تحصيل نداريد

تصور كنيد كه تمام دنيا بعد از ان همه تحقيقات و تجربيات به اين نتيجه رسيدند كه محيط هاي يادگيري كوچك بهترين محيط ها براي كودكان و نوجوانان ميباشد و خوب تحقيقات بسيار مفصلي از تكنولوژي آموزشي و معماري در اين باره به زودي در ايران چاپ ميشه . حال تصور كنيد كه مسئولان محترم اين حيطه امسال تصميم بگيرند كليه مدارس كوچك اعم از روستايي و عشايري را تعطيل كنند و بگند كه آقا در مدارسي كه  تعداد بچه ها از ۴۰ نفر كمتر باشد  . پس اين نوع مدارس  تعطيل بشن . وقتي اين خبر را خوندم بي اختيار گريه ام گرفت . با اين تصميمي كه از حضرات در اتاق كارشان در تهران گرفتند . ۱۷۵ هزار كودك از تحصيل در مقطع ابتدايي در خانواد هاي عشاير محروم ميشن .

دلم خيلي ميخواهد كه ف ح ش بدم و بگم اين محروم زدايي تون ،‌اين تدبيرتان ، (‌كه نداريد !‌)‌ اين مديريت تان و اين كم كردن هزينه هاي اموزش و پرورشتان منو كشته !!‌

“‌براساس اصلاحيه چار‌‌چوب ساماندهي  معاونت برنامه‌ريزي و توسعه مديريت آموزش و پرورش، همچنين فعاليت مدارس متوسطه نظري شهري با كمتر از ۴۰ دانش‌آموز و فني و حرفه‌اي با كمتر از ۳۰ هنرجو ممنوع است و شرط ادامه فعاليت مدارس متوسطه روستايي حداقل ۱۵ دانش‌آموز ذكر شده‌است.
اجراي بخشنامه ساماندهي نيروي انساني وزارت آموزش و پرورش در سال تحصيلي جديد براي
شهرستان‌هاي كم جمعيت مشكل‌آفرين است.» اگر مدارس ابتدايي تعطيل شود، كمتر خانواده‌اي مي‌تواند فرزندش را براي تحصيل به شهر يا روستاهاي پرجمعيت بفرستد.
مسئولان بايد بپذيرند كه در بسياري از مناطق نمي‌توان همه تصميم‌گيري‌هاي ‌ستادي را
اجرا كرد. آموزش و پرورش نبايد صرفا با اتكا به اظهار نظر كتبي و شفاهي رؤساي سازمان‌هاي آموزش و پرورش استان‌ها و بدون بررسي‌هاي كارشناسي، براي حدود ۱۷۵ هزار دانش‌آموز عشايري بخشنامه و دستور‌العمل صادر كند. “‌ منبع خبر سايت هاي آموزش و پرورش .